آقای دولت بجای ماهی دادن،ماهیگیری را به مردم بیاموزیم(84)

 

آقای دولت بجای ماهی دادن،ماهیگیری را به مردم بیاموزیم(84)

قاسم خوش سیما

بدون شک همه دولتهای جمهوری اسلامی ایران به اندازه خود، خدمات ارزنده ای را برای این سرزمین متحمل شده اند وبنا به فراخور حال و روز کشور و شرایط محیطی نظیر جنگ تحمیلی و غیره خدماتی را انجام داده اند و هیچ شکی در آن ندارد.دولت آقای احمدی نژاد نیز از این قائده مستثنی نبوده است و بنا بر وظایف قانونی خود خدمات شایانی را در کهن دیارم ایران اجرا نموده است که در کنار کاستی های موجود جای تشکر و قدر دانی فراوان دارد.

از کارهای بسیار مهم در دولت جناب احمدی نژاد، جراحی بزرگ اقتصادی تحت عنوان اجرای قانون هدفمندی یارانه هاست که چنانچه درست و مطابق اصول اولیه آن انجام پذیرد قطعا بهار اقتصادی در انتظار ایران کبیرمان خواهد بود.فاز نخست این جراحی تقریبا با موفقیت نسبی انجام گرفت و شوک قابل تاملی در گزینه های مهم اقتصادی پیش نیامد و خوشبختانه  پیش بینی های منفی نظیر رشد حبابی وغیر قابل کنترل رشد تورم ،به وقوع نپیوست.

بررسی آثار این تحول بزرگ اقتصادی موضوع بحث ما نیست و به اندازه کافی در این مورد فکر ها گفته اند و گوش ها شنیده اند ، بلکه بحث تنها در مورد مصرف حاملهای انرژی واختصاصا بنزین است.

به هر دلیلی مصرف بنزین در کشورمان بسیار بسیار بالاست و سنگینی این مصرف تنها بر دوش نحیف این مردم نجیب است.به نظر می رسد با آزاد سازی قیمتها در بخش حامل های انرژی دولت حساب خود را از بقیه جدا کرده است و بنزین را تقریبا به قیمت آزاد به مردم می فروشد.هرکس پول دارد بخرد وهر کس ندارد رو به آفتاب بخوابد و از انرژی خورشید استفاده نماید به ما چه؟ اما انگار آزاد سازی قیمت سوخت راهکار منطقی برای کنترل وبهینه سازی مصرف انرژی نبوده است ودر اجرای طرح به این شکل و شمایل ، فقط بار سنگین یارانه دهی از دوش دولت برداشته شده و بر دوش ناتوان پراید و پژو سواران گذاشته شده است.

اما آیا به نظر شما بنزین در کشور به قیمت 1 تومان در هر لیتر برسد  ویا لیتری 10000 تومان بشود در اندازه مصرف مردم تغییری ایجاد  خواهد شد ؟به طور قطع جواب منفی است  و مقدار مثبت بودن آن رقم قابل توجهی نیست، بلکه عرضه بنزین به هر قیمتی واز جیب هرکسی از دولت گرفته تا ملت ، آتش زدن منابع ملی کشورمان است.عرضه بنزین با هر نوع سوبسید و یارانه ای ، بخشیدن ماهی به مردم است اما آموزش ماهیگیری به مردم چگونه است؟

پراید پژو و خودروهایی از این دست ماشینهای عمده موجود در کشور ما هستند که متوسط مصرفی حدود 8 تا 9 لیتر در 100 کیلو متر مسافت را دارا هستند.سالهاست که این درد کهنه کشور مان را آزار می دهد و روزها میلیونها لیتر انرژی کشورمان بیشتر از  سایرکشورها می سوزد وهوایمان را آلوده می کند ،مریضمان می کند ،بیمارستان می سازیم ،می میرم و مدام بر سرمان می زنیم وروز به روز قیمت بنزین را بالاتر می بریم اما دریغ ار یک تصمیم اصولی وشجاعانه!!!

دو دوتا همیشه چهار تاست. رقم قیمت میلیونها لیتر انرژی،هزینه های سربار بر سازمان بهداشت و درمان کشور،مرگ و میرهای ناشی از آلودگی هوا،تعطیلات اجباری و هزینه هایی از این دست را حساب کنید و آنرا ضرب در سالهایی که خودرو وارد این کشور شده است کنید ،حال ببینید اگر برای یک بار بخواهیم خودروهایی با مصرف سوخت 2 تا 3 لیتر در 100 کیلو متر وارد یا تولید کنیم چه اتفاقی در کشور پیش خواهد آمد؟؟؟

اگر یک بار و فقط یک بار این کار را بکنیم و این ابو قراضه ها را دور بیاندازیم چه می شود، آیا با کاهش مصرف 80 درصدی سوخت در کشور می دانید چه عددی به دست می آید ؟آیا می دانید از محل این صرفه جویی در مصرف سوخت میتوانیم مجهز ترین کارخانه های خودرو سازی را در کشور خودمان داشته باشیم؟آیا می دانید که دانشمندان کشور ما فضا را به تسخیر خود در آورده اند وما یک کشور با دانش هسته ای هستیم؟آیا می دانید ساختن خودرو با سوخت 1 لیتر در 100 کیلومتر کاری شدنی است؟آیا می دانید ما قادر به هر کاری هستیم ؟آقای دولت ماهی نمی خواهیم ماهیگیری بکنیم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است(83)

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است(83)

قاسم خوش سیما

آخرین روزهای پاییز است.پاییزی که بیشتر به زمستان شبیه بود و سرمای خشکی را در همه سرزمینمان حکم فرما نمود.سرمای امروز پاییز، سرمای فردای زمستان و گرمای آینده بهار و تابستان، پروین اعتصامی این شاعره بلند آوازه ایران را بر آن می دارد که بسراید:

عمر گران مایه در این صرف شد             تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

منظور پروین از شعر فوق بر همگان آشکار است  و می گوید که همه عمرش صرف این شده است که در تابستان چه بخورد و زمستان چه بپوشد.روزگار امروز ما نیز همین است و تمام فعالیتهای بشر امروزی صرف امور روز مره این چنینی می گردد که البته موضوع بحث ما نیست.

موضوع سرمای هوا و سرمای فکر بیکاران کشور ماست که ناجوانمردانه می تازد.

در سالهای اخیر بیکاری معضل اکثر کشورهای دنیاست و کشور ما نیز علاوه بر دست وپنجه نرم کردن با این مشکل، گامهایی را برای مرتفع نمودن آن برداشته است که البته بر کسی پوشیده نیست.بیکاران باسواد و بی سواد از نقطه نظر تامین معاش تفاوتی با یکدیگر ندارند اما علایق و نیازمندیهای این دو قشر جهت پیدا نمودن شغل مناسب کمی با هم متفاوت است .به طور مثال کسی که دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته روانشناسی است، تمایلی به پختن کیک خانگی و فروختن آن در جلوی مدرسه فرزندش ندارد اما ممکن است همنوع دیگری با مدرک تحصیلی پایینتر،علاقه مند به این شغل باشد و بیکاری خود را با این شکل حل نماید وهمه اینها ،یک طرف سکه است.طرف دیگر این معضل کبیر جامعه این است که "در حال حاضر" تکلیف چیست و اینک که هوای فکر بیکاران ناجوانمردانه سرد است تکلیف چه خواهد شد؟

برنامه ریزان کشور در حال پیاده کردن طرحهایی برای رفع این مشکل هستند که البته فعلا این جمله آخر من برای فاطمه خانم تمبان نمی شود اما به نظر می رسد با وضعیت موجود باید راهکار عملی تر را جستجو نمود و آن به این قرار است که:

کرسی های زیادی در کشور وجود دارند که عده ای بر روی آن نشسته و به نام شاغل، از گزند بیکاری در امانند.این کرسی ها تحت عنوان مشاغل دولتی، شغلهایی هستند که تعداد زیادی از افراد جامعه در آن مشغول هستند .کارکنان این دستگاه های عریض و طویل تحت هر شرایطی مشغول هستند ودر میان اکثر آنها هیچ نوع گزینش مبنی بر شایسته سالاری صورت نگرفته است.همه شاغلین بخش دولتی قطعا بر این باورموافق هستند که در بیرون از این گود ودر میان بیکاران جامعه ،کسانی هستند که در بسیاری از موارد شایسته تر از آنانند و در بعضی از موارد شکی در آن نیست.اما به هر دلیلی این کرسی ها توسط کسانی از همنوعان جامعه مشغول است و کسانی دیگر به هر دلیلی بیکارند، در حالی که همه از یک آب و خاک،و قائدتا از یک بیت المال باید ارتزاق شوند.حال در ستون دریافتی های فیش مواجب این عزیزان ،آیتم های فراوانی از قبیل حقوق،مزایا،حق مسکن ،حق اولاد،یارانه،کارانه،حق جذب،حق آب وگل و هزار حق دیگر به چشم می خورد و در ستون مقابل فیش حقوقی آنها ستونی تحت عنوان کسورات وجود دارد که عناوینی مانند مالیات ،حق بیمه،بازنشستگی،انواع اقساط و باعناوینی از این دست مبالغی از مواجب آنها کسر می گردد .

اما نکته اینجاست که همه ما ایرانیان بر این باوریم که طبق سفارشات موکد دینی در استفاده از بیت المال همه مردم سهم دارند و این صحیح نیست که ما سوار بر کرسی شغل های دولتی از هموطنان بیکارمان غافل بمانیم وجز شعار چیز دیگری برای آنها نداشته باشیم.به نظر می رسد در قسمت کسورات فیش های دولتی ،ستونی اضافه گردد و ماهانه مبلغی از آن تحت عنوان کمک به صنوق بیکاران کسر و به حساب آن صندوق واریز گردد.کسورات در این ستون دارای پراکندگی بسیار متنوعی است و اعداد و ارقامی به چشم می خورد که حداقل اینجانب هیچ وقت چیزی از متنوع بودن آن نفهمیدم و چنانچه ستون جدیدی تحت عنوان کمک به صنوق حمایت از بیکاران به آن اضافه گردد اتفاق خاصی در جهان هستی پیش نیاید وارقام ناچیزی از حقوق یک کارمند کسر یا اضافه گردد مشکل عمده ای نباشد اما آن صندوق می تواند کارهایی بزرگ انجام دهد.در ادامه با تشکیل صندوق حمایت از بیکاران و واریز این وجوه به آن حساب می توان با شناسایی بیکاران واجد شرایط در جهت پرداخت حقوق به این همنوعان کمکی نمود ،چون همانطور که عنوان گردید همه از این سفره بزرگ و پر برکت سهم دارند و اگر چنانچه عده ای کار می کنند بیشتر بگیرند و آنهایی که بدلیل پر شدن جاها بیکار مانده اند کمتر بگیرند که لااقل سرمای این بیکاری مفرط ـ تا مشخص شدن تکلیف کارشان ـ فکر شان را منجمد ننماید.

شایسته است شاغلین در کرسی های دولتی مواقعی خود را جای بیکاران جامعه قرار دهند .بیکارانی که ممکن است شایسته تر از ما باشند و به هر ترتیبی درست یا غلط ما بر این کرسی ها تکیه داده ایم.

در پایان احساس می شود برنامه ریزان کلان کشورمان به این راهکار توجه بیشتری نمایند.راهکاری که با بررسی کارشناسی تر میتواند موجب آرامش روانی جامعه و اعمال یک وظیفه انسانی در جامعه باشد.احیای یک فرهنگ ناب اسلامی که به دور از هر داد و بی داد تبلیغاتی بدانیم که این موضوع وظیفه ای انسانی در قبال تشکیلات اداری است که برابر دستورات شرعی باید صورت پذیرد و مخالفان این داستان بدانند که هوای فکر بیکاران و خانواده هایشان  ناجوانمردانه سرد است و:

توکز محنت دیگران بی غمی           نشاید که نامت نهند آدمی

 

لعنت بر شب یلدا(82)

 

ای وای بر شب یلدا ای داد(82)

قاسم خوش سیما

باز شب یلدا نزدیک است و غم وغصه های من تازه می شود غم وغصه هایی مانند آنچه در شبها و روزهای برفی به سراغم می آید وآزارام می دهد.می دانم که خیلی ها با افکار این چنینی من مخالفند و روزهای برفی را روزهای مفرحی می دانند ،روزهای سپیدی که ممکن است چند بار در سال تکرار نشود،روزهای زیبایی که همه جا یک رنگ میشود و همه شاد میشوند وصدای گنجشک ها بیشتر از پیش به گوش می رسد.

می دانم که شب یلدا در کنار بزرگان خانواده، آجیل خوردنها، هندوانه خوردن ها، فال گرفتن ها وتا پاسی از شب بیدارماندن ها بسیار دوست داشتنی و بیاد ماندنیست اما باز می گویم لعنت بر شب یلدا وهرکس هرچه می خواهد بگوید بگوید.

روزهای زیبای برفی بیچاره ام می کند.شبی که برف باریدن میگیرد تا صبح بیدارم چون قلب و ذهنم با کسانی در گیر می شود که بیدارند وبرای فردا به چه کنم چه کنم گرفتار شده اند و خوابشان نمی برد.کارگران ساختمانی،دست فروشان،روزنامه فروشان خیابانی حمالان بازار ،پیک موتوری وکسانی از این دست همنوعان من.

به فکر همنوعانی از من که حقوق روزانه شان کفاف زندگی یک روز آنها را هم نمی کند و اگر فردا کار نکنند برای شام شب پول ندارند، شامی از نان وشاید کمی شرمندگی زن وفرزند که لای نان می پیچانند و به گلو می فرستند.

به فکر همنوعانی که شوهرشان در زندان است و دختر خردسالشان جای هندوانه نیازمند وجود گرم پدر است.پدری که نه از عمد، بلکه به خاطر کار با موتور ودر خیابان عابری را کشته است وسالهاست در زندان مو سپید می کند.

به فکر همنوعی از من که برای برگشتن به خانه باید کوچه ها را یکی در میان رد کند تا پسرک بازی گوشش وانت پر از هندوانه را نبیند و لج نگیرد ،پدری که جرات رد شدن از کنار مغازه شیرنی فروشی را ندارد و باید مخ دخترش را کار بگیرد تا چشمش به ویترین های شب یلدا نیافتد.

اکثرجامعه من از این نوع نوشتن ها بیزار است چون سرها در برف است.هنوز جامعه من به این نقطه از آگاهی نرسیده است که رشد سلولهای این پیکر بزرگ(جامعه) باید همزمان و یکنواخت صورت پذیرد فاصله طبقاتی در اطراف ذهن من بیداد می کند اما گذر جامعه من از سنت به مدرنیته، فرصت فکر کردن وبرنامه ریزی در مورد رشد همگون را از او گرفته است.اینجا هرکس به فکر جیب خود است وغافل از آنکه اگر رشد وتعالی جامعه یکنواخت نباشد راه به سوی خوشبختی غیر ممکن است وهمه برنامه ریزی ها محکوم به شکست هستند.

سعادت خوشبختی و لذت من از زندگی با داشتن همسایه،همشهری و همنوع گرفتار محقق نخواهد شد .اینجاست که فاطله طبقاتی موجب فقر و فقر دروازه فحشا اعتیاد به مواد مخدر،اختلاسها،وانواع دیگرازناهنجاریهای اجتماعی میشود و باز گریبان خودم را می گیرد اما همچنان سر من در برف است و من خبر ندارم که از کجا می خورم.

اختلاف زمان شب یلدا با شب قبل وبعد از خود فقط یک دقیقه است اما همین یک دقیقه بهانه ای برای شاد شدن مردم کشور ماست و این اتفاق بسیار زیبا و خوشایند است و شکی در آن نیست.اما بالندگی فرهنگ و رسومات عدیده ی ما در صورتی تکمیل خواهد شد که پس از میلیونها سال داد وبیداد، قبول کنیم که خوشبختی جامعه خوشبختی ماست، اگر جامعه یکنواخت وخوشبختی داشتیم می توانیم از زندگی لذت ببریم و به هیچ وجه رفاه و آسایش شخصی خودمان و خانواده مان، خوشبختی به معنای خاص را برای ما تضمین نخواهد کرد، بیایید قبل از آنکه به فکر منافع صد در صدی خود باشیم به فکر منافع عمومی جامعه و پیرامون خود باشیم  که قطعا زودتر به سر منزل مقصود خواهیم رسید.

باز خواهم گفت که قطعا اکثر جامعه با این نظر من مخالفند والبته نظرشان محترم و باز هم می گویم تا زمان بیرون آمدن سرها از برف، لعنت بر شب یلدا.

مقدمه رمان 120 ثانیه قرمز(81)

 

مقدمه رمان 120 ثانیه قرمز(81)

 

قاسم خوش سیما(چراغ قرمز برای همه قرمز نیست،بلکه برای عده ای رنگ سبز زندگی است)

 چراغ قرمز شاید برای خیلی از افراد جامعه زمان مرده ای به شمار آید ، زمان راکدی که برای سواره های روزگار حصاری نمادین در برابرحرکت است اما جا مانده های اسب مراد، فرصتی دارند که به سرعت از نقطه مقابل، یعنی چراغ سبز گذر کنند تا حداقل اسب مراد دیگران بر آنها جفتک نیاندازد. چراغ قرمز فرصتی مغتنم برای کسانی است که فرصت را از آنها گرفته اند و امروزه هر کاری کنند باز هم جایگاهی در اجتماع ندارند. تکدی کنند کلاه بردارند، موسیقی آنها مبتذل است، اسپند شان بوی بد می دهد، گل شان زیبا نیست و روزنامه شان چرت و پرت می نویسد.

همه حق دارند در موردشان حرف بزنند و آنها را کولی، افغانی، بی عرضه، شیاد... بنامند. غافل از آنکه همه  آنها لااقل انسان هستند و اگر امروز بر کوخ نداری یا فطرت پست، ارزاق می کنند شاید(ما) کاخشان را ویران کرده باشیم.دست فروشان پشت چراغهای قرمز، در فرهنگ شرقی ما فراوان یافت می شوند و باز همه حق دارند در مورد داستانهایی که از زندگی آنها نمی دانند نظر بدهند.

کسانی که در وسط گود نیستند همیشه چه آسان قضاوت می کنند، می گویند چرا فلانی خودش را کشت؟ چه قدر بی عرضه بود، چرا عروس فلانی با مادر شوهرش چنین است و چنان است، چرا فلانی در مرکز شهر دست فروشی می کند آبرویمان رفت، چرا دختر فلانی دوست پسر دارد، چه بی حیا؟ کاش این قضات خود را لحظه ای بجای آن محکومان قرار می دادند تا ببینند، خود چند مرده حلاجند؟ چه راحت سر ها را بالای دار می بریم و چه راحت تر انگ رسوایی می زنیم.

مادر حسن کچل از کجا نان می خورد به ما چه؟ زن غلام طلاق گرفت به ما چه؟ دختر مشتی رضا دکتر نشد و خواهر اصغر آقا شوهر نکرد باز به ما چه؟ اگر ما جای این آدمها بودیم چکار می کردیم؟ مشکلات خود ما چیست و مردم در مورد ما چه می گویند؟

 هزاران فرمول بد بختی و خوشبختی در پیرامون ما وجود دارد و نسخه هرکس با دیگری متفاوت است. مهم آنست که بدانیم جبر و اختیار تواما در کنارمان است. مسیر کلی که همان رسیدن به کمال است جبری و دارای نوسانهایست که همان اختیار نامیده می شود. به عبارتی سرنوشت ما مانند طنابیست که از رشته های باریکتری ساخته شده است، رشته هایی از خیر و شر و این دست خودمان است که سر نخ چند رشته و با چه کیفیتی را به طرفمان بکشیم.

 انگارکسی که رشته بی پدری در طناب سرنوشت اوست باید الیاف تامین خانواده اش را به دندان بکشد و زنی که رشته ازدواج با مردکی معتاد را در ریسه ی سرنوشت خود دارد باید انتظار گرفتار شدن در تار عنکبوت طلاق را بر خود ببیند. به راستی آیا رشته ها یکدیگر را می طلبند و ناگزیر از بعضی انتخابها هستیم، چه خود خواسته باشیم و چه ناخواسته باشد؟ پس در مسیر سخت روزگار به راحتی دیگران را رنگ وانگ نمالیم و سرزنششان نکنیم که این روزگار بازیها خواهد داشت و شاید آنها خوشبخت تر از ما باشند ولی نه خود بدانند که خوشبخت تر از ما هستند و نه ما.

 ۱۲۰ثانیه قرمز،عنوان رمان و سفری بی پروا به زیر پوست این شهر رنگارنگ است که در کنار تمام اشک ها و لبخند هایش نویسنده اثرامید وار است نواقص حتمی آنرا ببخشایید و در ارائه آثاری شایسته تر برای شما فرهیختگان یاری اش فرمایید.رمان 120ثانیه قرمز به زودی وارد بازار کتاب کشور خواهد گردید.

آقا وخانم (تورث) (تی عر) وخانم(فی رش) (80)

 

آقا وخانم (تورث) (تی عر) وخانم(فی رش) (80)

قاسم خوش سیما

بازار میوه و تره بارشلوغ وغوغا بود.میوه های رنگارنگ چشم ها را خیره میکرد وبوکردن بعضی از آنها نظیر لیمو شیرین ،ذهنم را به شیرینی های داخل آن رهنمون می نمود.انارهای بزرگ و خوشرنگ،انگورهای آویزان موزهای بلند بالا،خیار وگوجه های شیک،سیب های قرمز و سفید استخوانی،هندوانه های بزرگ  و هر میوه دیگر در بازار میوه و تره بار شهر پیدا میشد.مغازه های  راسته میوه فروشان همیشه برایم جالب و قدم زدن در میان آنها ، لذت بخش بود.سبزی های سبز وخوشرنگ پرتغالهای ترشی که دهانم را پر از آب میکرد و هر میوه دیگری که دیوانه ام میکرد وحتی نگاه به آنها حس خوبی را در من زنده می نمود.دو طرف این بازار شلوغ و پر داد وبیداد فقط میوه فروختند وهر کس مال خود را فریاد میکشید و قیمت آنرا اعلام می نمود.ابتدای بازار برروی صندلی خوشدستی نشستم و نگاه به جنب و جوش مردم می کردم تا ببینم چه چیزی گیرم خواهد آمد.

آقا و خانم (تورث) همراه کارگر شان (تی عر) وارد بازار شدند ونگاه همگان را به خود جلب کردند.بازار با همه سرو صدایش لحظه ای خاموش شد وهمه خیره خریدهای خانم تورث بودند. خانم تورث با پالتوی گرانقیمت وکلاه فرنگی زیبایش میوه ها را برانداز میکرد.آقای تورث سیب قرمز بزرگی را در دست داشت و آنرا بالا پایین می انداخت ودستور جدا کردن دیگر میوه ها را میداد وکارگران هم پشت سرهم ،وزن می کردند وبه کناری می گذاشتند."تی عر" کارگری بود که سرما و گرمای مزرعه خانواده تورث او را سوزانده بود و پشت دستهایش زبر و چروکیده شده بود."تی عر" سری به سری میوه ها را از مغازه ها به طرف اتومبیل خانواده تورث می برد وبر می گشت.همه نگاهشان می کردند و هر مغازه ای که آقا و خانم تورث وارد آن می شدند کس دیگری وارد آن نمی شد.صدای پوتینهای پاشنه بلند خانم تورث محوطه بازار را می لرزاند وگاهی زنهای زنبیل به دست جرات نگاه کردن به هیبت خانم تورث را نداشتند و با دیدن او راهشان را کج می نمودند.خوشه ای از انگورهای دانه درشت در دست خانم تورث بود و با دستکش سفیدی که در دست داشت آنرا از جعبه بیرون آورده بود ونگاه می کرد."تی عر"لاغر اندام ونحیف کیسه کیسه از بهترین میوه های بازار را به طرف اتومبیل پارک شده در محوطه می برد وآنجا جاسازی می نمود.آقای تورث به محض وارد شدن در هر مغازه جدیدی ابتدا ناخنکی به میوه های داخل مغازه می زد و سپس با کمک خانم تورث خوبهای مغازه را جمع می کردند و سوار بر دوش "تی عر" فقیر می نمودند وبه مغازه دیگری قدم می گذاشتند.غوغا و سروصدای بازار آرامتر شده بود وسایه سنگین وجود خانواده متمول تورث میوه فروشان و مردم را تحت تاثیر خود قرار داده بود.انگار همه از وجود ایندو نفر سر خورده شده بودند وبه نوعی از خریدن میوه های درجه 2 وحمل میوه بدون کارگر خجالت می کشیدند.

"تی عر" خسته شده بود و سیمای رنجور ولی مهربانش خسته نشان می داد.آقا و خانم تورث آماده رفتن شدند و صدای جیرینگ جیرینگ طلا و جواهرات خانم تورث،لج خانمهای اطرافش را در می آورد.آنها با دهها کیلو از بهترین وناب ترین میوه های بازار از آنجا خارج می شدند."تی عر" هم با چند کیسه از میوه عقبتر از خانم وآقا به طرف اتومبیل می رفت.همگی به اتومبیل رسیدند .آنها سوار ماشین پر از میوه شدند و رفتند اما "تی عر"جا ماند وبه طرف مغازه ها برگشت.در ابتدای بازار میوه فروش دوره گردی بود که چند کیلو سیب سفید را روی جعبه ای گذاشته بود و می فروخت.سیب های سفید وچروکیده اندازه گردو و شاید کمی بزرگتر بودند."تی عر" نگاه به میوه ها می کرد و من نگاه به او.از تی عر پرسیدم که جریان چیست و او این میوهای پلاسیده را برای چه کاری می خواهد؟آیا آنها را برای حیوانات مزرعه تورث می خواهد؟"تی عر" جواب داد خیر آنها را برای خانواده خودش می خواهد.از سوالم شرمنده شدم و با کوله باری از غم به طرف درب خروجی بازار به حرکت افتادم  تا این اختلاف طبقات آزارم ندهد.فکر کردن در مورد اوضاع "تی عر" و خانواده اش آزارم می داد اما در حین خارج شدن از بازار خانم (فی رش) ژنده پوش را دیدم که فرزند خرد سالش را به کمر بسته بود ودر میان آشغال میوه های بازار دنبال میوه های گندیده می گشت.انگار وضعیت "تی عر" بهتر از خانم "فی رش "بود.اما... اما این داستان واین اسامی مربوط به کشوری در آمریکای جنوبی یا اسکاتلند نیست. کافیست اسامی داستان یعنی(تورث ، تی عر ،  فی رش) را برعکس و از آخر به اول بخوانید.همین تک شنبه بازار خودمان، همین ثروتهایی که با دروغ ونیرنگ و یک شبه از مال غیر حلال به دست آمده است.

ملوان بندر انزلی،پرسپولیس تهران،لشکرهایی شکست خورده از انرژی منفی(79)

 

ملوان بندر انزلی،پرسپولیس تهران،لشکرهایی شکست خورده از انرژی منفی(79)

قاسم خوش سیما

زندگی وحال وروز امروز ما همان چیزی است که دیروز در انتظارش بودیم وفردا دقیقا روزی خواهد بود که همکنون آنرا ترسیم می نماییم.ثابت شده است که جهان سرشار از انرژی های مثبت ومنفی است و هرکس با جذب نوعی از انرژی، حال و آینده خود را می سازد.جذب انرژهای مثبت، آدمی را مثبت و سعادتمند وجذب انرژی های منفی انسان را منفی وبه سرازیری های انحطاط رهنمون می نماید وهمه چیز در کنار تلاش ، دست انسانهاست و شاید اینها تعاریف ساده و شفافی از انرژیهای مثبت ومنفی باشد.با این مقدمه محدود به حال وروز امروز تیم های فوتبال ملوان بندر انزلی وپرسپولیس تهران گذری می زنیم که جزعی از زندگی روز مره ما هستند ومی توانند مصداق خوبی برای انرژهای موجود در اطرافمان باشند.

امروز ایندو تیم بزرگ و ریشه دار کشور مانند لشکرهای شکست خورده ای هستند که بر خاکستری نشسته اند که آتش آن دیروزها برپا شده بود.همگی به یاد دارند که پس از کش وقوس های فراوان بر سر انتخاب سر مربی سرخ پوشان ، نام حمید استیلی به عنوان گزینه جدی تر احراز این پست فانتزی کشور مطرح گردید.درست با انتشار این اسم در رسانه ها و مردم، یک کلمه وتنها یک کلمه در میان همه مشترک گردید وآن اینکه (استیلی نمی تواند) وهمین یک کلمه بعنوان انرژی منفی به سرعت تمام وجود پرسپولیس،استیلی وحتی هوادارانش را فلج کرد.مصاحبه های بی رمق و شیر 2 حمید استیلی در رسانه ها، حکایت از متاستاز این غده سرطانی در روحیه از پیش باخته اش داشت.

سر مربی از پیش باخته ما قبل از شروع هر دیداری از نیمه خالی لیوان خود حرف میزد.بازیکنان مصدوم،بازیکنان محروم،ضعف داوری،زمین ناهموار،هوای بارانی،نیمکت جوان وبی تجربه،تماشاگران بی صبر و هرچه که از آن انرژی منفی ساتع میشد، وجود حمید خان منفی باف را فرا گرفته بود ومانند خوره آزارش می داد.با شروع بازیها و از دقیقه 20 اولین دیدارنخست ، تماشاگرانی که این انرژی بر آنها نیز وارد شده بود، شعار (استیلی حیا کن...) را سر دادند و ترس خود را ابراز نمودند.آنروز روزی بود که روزهای گذشته تر همه پرسپولیسیها منتظر آن بودند که امروز تکمیل شده است وخاکستر آن اردوگاه این تیم را فرا گرفته است.تیم پرسپولس سالهاست از همین منطقه ضربه می خورد و بیمار است اما در همین سالهای سخت بیماری، مردی از آن طرف آبها بر بالین این کهنه مریض آمد .

مردی بنام افشین قطبی که شاید مربی شماره داری در دنیای فوتبال به حساب نمی آمد اما سرشار از انرژی مثبت بود.او به محض پایین آمدن از نردبان طیاره، پرچم خوشرنگ کشورمان را بر دوشش انداخت وبا صدای رسا از دل شیر بازیکنانش حرف زد ودل شیر بازیکنانش را به زیبایی وگرمی ستود.دل شیر بازیکنانی که هیچ وقت در عمرش آنها را ندیده بود.افشین قطبی مدام از روحیه بالای بازیکنانش حرف می زد ونام بزرگ پرسپولیس را ارج می گذاشت.ایران را بزرگ و آباد می دید وفوتبال را دوست داشتنی وفرهنگ ساز.از داور گله نمی کرد ودستهای پشت پرده وسرمان را بریدند واز این حرفهای اصطلاحا "خاله زنکی" بر زبان نمی آوردند.افشین قطبی با همین انرژی منفی تیم بیمار پرسپولیس را بعد از سالها قهرمان بلامنازع لیگ برتر کشورمان نمود که با رفتن او هم دیگر تکرار نشد.

در کنار این کشتی به گل نشسته لشکر شکست خورده دیگری بنام ملوان بندر انزلی وجود دارد.این تیم بسیار بزرگ نیزدر آغاز فصل جدید با ریزش چند نیروی تاثیر گذار خود نظیر پژمان نوری،هادی تامینی ومهرداد اولادی به همین انرژی منفی دچار شد که بدون این بازیکنان نمی تواند ملوان فصل گذشته ای باشد که نایب قهرمان شایسته جام حذفی کشور شده بود.همین انرژی منفی اجداد ملوان را نیز مانند پرسپولیس به آتش کشید.بزرگان،مربیان،بازیکنان وهواداران این تیم، بدون حساب کردن بر داشته های خود، بخاطر نداشته هایشان  بر سر می کوبند وکابوس افتادن به لیگ 2 را هر روز با چشم جان خود می بینند وادامه این وضع بدون شک ملوان را به همان لیگ 2 رهنمون می نماید چون در انتظار آن نشسته اند وباور کرده اند که خواهند افتاد و می افتند.در نقطه مقابل   باشگاههایی مانند نفت تهران وصبای قم با امکانات مالی وانسانی  کمتر،اما دارا بودن انرژی مثبت، صدر جدول را به چنگ گرفته اند.

بله دنیای فوتبال مصداقی از زندگی ماست و این دو مثال ملموس عین روزگار ماست.حس بد نسبت به کسی یا جایی که هیچ چیزی از آن نمی دانیم تفکر غلطی است.شایسته است در مواجهه وملاقات روزانه با افراد مختلف، سرشار از انرژی مثبت باشیم. صبح ها بجای آنکه با نگاه به سر کم مویمان با خود بگوییم چقدر پیر شده ایم صورتمان را نگاه کنیم وبگوییم مانند قالی کرمان است که هرچه بیشتر پای روزگار روی آن برود جوانتر و جا افتاده تر خواهد شد.جذب انرژی های  مثبت را _درکنار تلاش وتمرین_ دست کم نگیریم.

در و دیوار خانه ها از روزگارشان می گویند(78)

 

در و دیوار خانه ها از روزگارشان می گویند(78)

قاسم خوش سیما

تاکنون به در ودیوار خانه های مختلفی که وارد شده اید توجه کرده اید؟خانه های مختلف با معماریهای متفاوت و باتوجه به دورانی که ساخته شده اند حرف می زنند ودرد دل می کنند.نقطه نقطه از هر خانه ای حرف می زند وازگذشته وحال خود درد دلها دارند.بررسی حال و روز خانه ها می تواند خیلی از زوایای شخصیتی ساکنان آن خانه،موقعیت فرهنگی آن شهر و کشور وهزاران داستان دیگر را برملا وآشکار نماید.بررسی خانه های مختلف مانند دیگر پارامترهای موجود در یک جامعه می تواند با آدمی حرف بزند وهر کس به فراخور حالش از این کنکاشهای جامعه شناسی، بهره برداری نماید.

در خانه هایی که اصطلاحا قدیمی وکلنگی نامیده میشوند در و دیوار حرفهایی می زنند که شنیدن آن نسبت به در ودیوار منازل جدید جالب وشنیدنی است.خانه های قدیم دارای حیاط هستند اما آپارتمانهای امروزی از حیاط وگل وگیاه آن محرومند وعلت آنست که در قدیم با کمتر بودن جمعیت،زمین مسکونی برای ساختن خانه های ویلایی کافی بود وازدیاد جمعیت یعنی ساختن قفسی بنام آپارتمان برای آدمهایی که در این عصر زندگی می کنند.با وجود آنکه خانه های قدیم دارای حیاط بودند اما جای مشخصی بنام پارکینگ خودرو برای آنها تعریف نشده بود که نشان می دهد در سالیان قبل سرقت خودرو به شکل وشمایل جدید باب نبوده است.در خانه های قدیم سرویس بهداشتی و حمام در حیاط ساخته می شد و امروزه ایندو به داخل خانه راه پیدا کرده اند که نشان می دهد علاوه بر کمتر شدن سهم انسان از زمین ،مردم تنبل تر هم شده اند.در خانه های قدیم درب ورودی منازل اکثرا دو لنگه بودند وامروزه تک لنگه شده اند که از دلایل آن میتواند این باشد که در گذشته فضای پوشش وحجاب خانواده ها نسبت به اکنون بهتر بوده است.باز شدن دولنگه درب ورودی می توانست قسمت بزرگی از نشیمن خانه را برای کسانی که در حیاط یا ایوان خانه بودند نشان دهد که درب های تک لنگه با زاویه دادن، میدان دید را محدود تر می نمایند.در خانه های قدیم آشپزخانه ها کلوز وبسته بودند اما امروزه اوپن وباز هستند که از عمده دلایل آن می تواند این باشد که مطبخ های قدیم چیز خاصی برای نمایاندن به مهمانان ودوست ودشمن نداشتند.وسایل موجود در مطبخ های قدیم عبارت بودند از چراغی والور وفیتیله ای جایی برای برنج ونخود ولوبیا وجای نان ووسایلی از این دست ،اما امروزه وسایل موجود در آشپزخانه ها علاوه بر لوکس بودن دارای قیمت های بالایی هستند که صاحب خانه تمایل دارد آنرا به رخ مراجعه کنندگان به خانه بکشد.وسایلی مانند انواع واقسام کابینتها،اجاق گازهای رومیزی،انواع ساید بای سایدها،سینکهای مد روز وچیزهایی از این دست که ناچارا مردم را در سرتاسر دنیا به این فکر واداشت که دیوارها را بردارد وآشپزخانه برای بازدید عموم باز باشد.آشپزخانه ها حرفهای زیادی دارند،قدیمی ها با آن فضای بسته نشان می دهند که فاصله زن خانواده به عنوان کاربر اصلی آشپزخانه با دیگر افراد خانه ومیهمانان بیشتر از امروز بوده است.خانه های قدیمی دارای اتاقهای خواب بیشتری نسبت به امروزیها بوده اند که خبر از چند مطلب مانند زندگی خانواده با فرزندان متاهل می دهد .از دیگر برداشتهایی که ممکن است از خانه های قدیم واتاق خوابهای زیادش شود اینست که شاید در سالیان گذشته مردم پس از میهمانی های شبانه در منزل میزبان می خوابیدند اما امروزه چنین چیزی تقریبا منسوخ شده است.در خانه های قدیم کشور ما همگی بر روی زمین می نشستند وبر پشتی تکیه می دادند اما امروز مبل و راحتی وارد خانه ها شده است که نشان از وارد شدن فرهنگ دیگر کشورها در زندگی مردم ماست.سایر تفاوتهای خانه های جدید وقدیم مانند نوع پوشش کف خانه،نوع پهن کردن فرشها،وسایل گرم وخنک کننده،انباریها،زیر زمین ها،دکوراسیون،ارتفاع نصب تابلوها،تلوزیونها ودیگر موارد جای بحث های فراوان دارد که در وقت این مقاله محدود نمی گنجد اما مهمتر آنست که وارد شدن در هر خانه ای چه جدید وچه قدیم حرفهایی از ساکنان آن خانه می زند که برای شناختن درون آدمهای ساکن در آنجا کمک شایانی خواهد نمود .

با وارد شدن به هر خانه ای دیوارهای خانه را نگاه کنید اگر چاله چوله ها وچرک وکثیفی آن بیشتر از حد طبیعی بود بدانید که با آدمهای خوش سلیقه ای طرف حساب نیستید.به اطراف کلید برق دستشویهایشان به دقت نگاه کنید اگر کثیف  وسیاه بود بدانید ساکنان خانه در دستشویی از دستمال توالت استفاده نمی کنند وممکن است بهداشت فردی و بهداشت خانوادگی شان مورد داشته باشد.به کاردهای میوه خوری شان خوب دقت کنید اگر در محل اتصال تیغه کارد به دسته ،کثیفی مشاهده کردید به تمیز بودن آشپزخانه وغذایی که قرار است بخورید شک کنید.اگر تابلوهای خانه با ارتفاع بالاتر از حد معمول نصب شده بود بدانید مردها در این خانه تصمیم اول وآخر را می گیرند وبالعکس.اگر با لیوان واستکان بزرگ برایتان چای آوردند بدانید که وقت آزاد این خانواده زیاد است واگر انواع میوه ها از چند قلم بیشتر شد بدانید که با آدمهای اقتصادی طرف حساب نیستید و روی شراکت با آنها زیاد حساب باز نکنید وهزار مسئله دیگر که از آنها می توان کتابها نوشت.در پایان اینکه جدید یا قدیم بودن خانه ها و وسایل موجود در آن ملاک مهمی برای شایسته بودن ساکنان آن خانه نیست اما تمیز و منظم بودن خانه برای شناختن پاکیزگی درون آدمها ملاک است وهیچ شکی در آن نیست ودوما اینکه نوشته فوق نظرات کاملا شخصی اینجانب است وقصد تعمیم آن به کل جامعه را ندارم.لذت خانه به بزرگی ومجهز بودن آن نیست،بلکه لذت آنست که در خانه نظم،پاکیزگی وعشق به وفور پیدا شود.

آیا در بخش تولید خودروی داخلی شکست خورده ایم؟(77)

 

آیا در بخش تولید خودروی داخلی شکست خورده ایم؟(77)

قاسم خوش سیما

کشور توانمند ما ایران اکنون به درجه ای از تولید علم وفناوری رسیده است که میتوان گفت از کشوری با صنعت صرفا مونتاژ در قبل از انقلاب ،به کشوری دارای برند صنعتی در حال گذر است ودانش دانشمندان کشور مان در بخش تولید علوم مختلف، تلنگری بر پیکر دنیا زده است.درعلوم پزشکی،علوم نظامی،نانو وصنایع پیچیده فضایی فرزندان کهن دیارم ایران خوش درخشیده اند وبه شکرانه کار تلاش وهمت مضاعف مردم ،ایران از جمله کشورهای محدود با دانش اتمی در جهان به شمار می آیند.

حال در کنار این خودباوری علمی، نقطه خاکستری در صنایع ما موجود است که خوشایند حرکت روبه جلوی کشورمان پس از انقلاب بزرگ اسلامی نیست. واقعیت صنعت خودروی کشور مان این است که چیزی که ما در این سالها از آن دیده ایم اضافه کردن یک صندوق به خودروی پراید کره ای ویک صندوق به پژو 206 هاچ بک است وبس.این همه ی واقعیت صنعت خودرو سازی ماست که (البته) توان دانشمندان صنعتی ما بسیار بالاتر از این حرفهاست.گذشته از این دو اتفاق مهم در صنعت خودرو سازی،تولید خودروی سمند در کشور ماست که ارزه آن با نام خودرو ملی ،مطلوب خیلی از هموطنانمان نیست ودر شان ملت بزرگ ما به حساب نمی آید.خودروی ملی که موتور آن موتور پژوی 405 باشد مناسب آن نیست که آنرا خودروی ملی بنامیم که البته موضوع بحث ما نیست.

در کنار این بحث به اینجا می رسیم که در سالیان اخیرنظام تعرفه واردات خودروهای خارجی ،همه جوره در خدمت حمایت از تولید داخلی بوده است.بطوریکه اعمال تعرفه های بسیار سنگین از سوی گمرگ ،قیمت تمام شده محصولات خارجی را در بازار داخلی شدیدا بالا برده وصنعت خودرو از این بابت شدیدا مدیون قانون گذاران کشور مان است.بطوریکه اکنون قیمت خودرو پراید با نازلترین کیفیت نسبت به خودروهای روز دنیا،نزدیک به 10 هزار دلار است ونقطه مقابل آنکه قیمت خودروهای تقریبا روز دنیا در بازارهای حاشیه خلیج فارس وحتی جزیره کیش ،نزدیک به همین ارقام است.قیمت ماشینهای غالب کشورمان یعنی: سمند، پژو405 ،پژو پارس و... بین 15 تا 20 هزار دلار است که با قیمت محصولات کشورهایی مانند ژاپن و کره برابری میکند.اما این کجا وآن کجا واگر قیمت خودروهای خارجی با محصولات کشور ما تفاوت بسیار آشکاری دارد به مدد وجود نظام تعرفه واردات است که به خاطر حمایت از تولید داخلی صورت میگیرد وبس.

کشورهای صاحب نام در این صنعت(حتی کشورهای آسیایی نظیر ژاپن،کره وچین) روز به روز محصولات جدید ومتنوعی را وارد بازار مینمایند اما متاسفانه صنعت خودروی کشورمان با برخورداری از منابع عظیم انسانی ومنابع بسیار متنوع، مواد اولیه،انرژی ارزان نسبت به دیگر کشورها وبرخورداری از اهرم تعرفه در بخش واردات،هنوز به جایگاه اصلی خود که در شان نام بزرگ ایران باشد نزدیک نشده است.در روزگاری که روزانه چندین آپشن وامکانات جدید وارد خودروهای ساخت بلاد بیگانه میشود به آشکارا می بینیم که کیفیت در تولیدات ما روز به روز پاینتر و قیمت آن بی دلیل تر بالا می رود.در روزگاری که خودروهای هیدروژنی وخودروهای هوشمند بدون راننده وارد بازارهای جهانی می گردد مشاهده میکنیم که صندوق پراید ما در داخل کمپانی سوراخ است وآب خیابان وارد آن شده است اما کسی زیر بار این قضیه نمی رود.قرنهاست که پلیس کشورمان با خودروسازان برای نصب ترمز ضد قفل بر روی محصولاتشان در گیر است اما خودروساز زیر بار این قصه نمی رود ومیگوید مگر آنکه مشتری از روی نعش کارخانه رد شود که بخواهد سوار ماشین با ترمز ضد قفل شود.اصلا چه معنی دارد که ماشین ترمز داشته باشد واصولا ترمز ABS نوعی قرطی بازی به حساب می آید که زاییده فکر منحرف تعدادی آدم بیکار است واین جنگ میلونها سال است که ادامه دارد وفعلا زور خودرو ساز بر جان مردم چربیده است وکاری از دست ما ساخته نیست.در پایان باز بر این نکته تاکید می نماییم که صنعت خودرو سازی در کشورمان همپای صنایع دیگرمان حرکت نمی کند ودیگر توجیهات مضحک در این بخش مورد تایید بزرگان کشور ومردم نیست وهمه بر آن واقفند.لذا شایسته است متولیان این بخش با انداختن طرحی نو بر این داستان،با خانه تکانی در اندیشه خود همت نمایند وبدانند که وضعیت موجود در این بخش ره بردن به ترکستان است و در آینده نه چندان دور نظام تعرفه واردات به تنهایی نمی تواند این بخش حیاتی کشور را سرپا نگه دارد.

شلوارهایی که همیشه دوتا بود(76)

 

شلوارهایی که همیشه دوتا بود(76)

قاسم خوش سیما

بی مقدمه سر اصل مطلب برویم وآن اینکه جدیدا درگوشه وکنار مشاهده میشود که مردانی در سنین میانسالی وپختگی به همسر دوم وتجدید فراش روی آورده اند وعده ای دیگر سودای چنین داستانی را در سر دارند وگلوی آنها در جاهایی گیر است و از این اتفاق فانتزی زیاد بدشان نمی آید.به نظر می رسد در چند سال اخیر روی آوری مردان به همسر دوم رشد بیشتری پیدا نموده است واگر در چند دهه قبل این موضوع ازوقاحت بسیار بالایی برخوردار بود قبح این موضوع در جامعه امروز روز به روز کمتر وکمتر می شود.

حال پیدا نمودن علل وریشه های تمایل مردان به همسر دوم واینکه در این مسئله چه کسی مقصر است موضوع بحث ما نیست، بلکه میخواهیم فقط از یک زاویه فراموش شده از طرف مردان به این موضوع مهم نگاه کنیم.همه انسانها دارای ویژگی مهمی بنام "غرور" هستند که وجود آن در میان حیوانات نیز به اثبات رسیده است.میزان غرور در دوجنس متفاوت ودر میان هر جنس نیز حالات متغیری دارد.زن نیز بواسطه انسان بودن دارای غرور مختص خود است ولی خاصیت ویژه تر این موجود عاطفی اینست که دوست دارد مردی در کنار او باشد که در مقابل دوست ودشمن محکم و در مقابل امیال خود مغرور باشد.

زن عاشق آنست که همسرش در مقابل گزند آفاتی که با او بودن را تهدید میکند غرور نشان دهد وهمواره بر درختی تکیه نماید که ستبر واستوار باشد.زن که خود دریایی از غرور است برخلاف تفکر عوام دوست دارد همسرش به عنوان یک مرد، قوی ویکه تاز معادلات زندگی باشد واینکه می گویند زن دوست دارد همسرش را مانند موم در دست داشته باشد باوری غلط است وهیچ زنی در ناکجا آباد افکارش چنین مردی را مطلوب خود نمی داند.حال نکته مهم اینست که در پیداش زن دوم در زندگی ها، غرور وجود زن نیز به سختی شکسته می شود.گذشته از مسایل مادی ومعنوی که زندگی و وجود زن را تهدید میکند بلکه درد زن اینست که مرد با اختیار کردن زن دوم کعبه ای را ویران میکند که ایندو سالها برای ساختن آن رنج دوران دیده اند،خون دلها خورده اند.

این کعبه که در زندگی های اینچنینی اکثرا دارای نقایصی هم هست ساخته ی همین زوج است واگر زن بیشتر از مرد زحمت نکشیده باشد،رنجش کمتر نیز نبوده است .کعبه ای به قیمت تک تک ساعات عمر بر باد رفته وروزهای گرم وسرد زندگی. با ورود زن دوم به زندگی، غرور از بسترخانواده رخت بر می بندد وفلسفه وجود زن نخست به زیر سوال می رود.در این میان فرزندان نیز با شکستن غرور وجود خود روبه رو می شوند که باز ،موضوع بحث ما نیست.زن که عمری با فکری اینچنینی روزگار سپری نموده است خود را بازنده بازی روزگار می داند وغرور خود وخانواده اش را در زیر چکمه حرفهای مردم له می بیند.

در این اتفاق نامیمون زن دارای درد مضاعفی می گردد وآن اینکه می بیند غرورهمسر آرزوهایش توسط زنی دیگربه تاراج رفته است .زنی تازه وارد که انگ همه چیز را می تواند به او بزند.زنی که برای آرامش وحریم زندگی زن اول نقشه کشیده بود وبا بلعیدن غرور مرد خانواده، با نیرگ وارد این حریم مقدس شده است.واقعیت اینست که هر چقدر زن خانواده ناسازگار و ناملایم باشد،باز رفتارهای ناهنجار اینچنینی مجوزی برای اختیار کردن زن دوم نمی تواند باشد واین تصمیم تنها مسئله را می تواند پیچیده تر نماید.هرچند در دین مقدس اسلام اختیار کردن دو همسر همزمان برای یک زن غیر ممکن وحرام است اما اگر چنین بود،مرد در مواجهه با این اتفاق، فقط غرور خود را بر باد رفته می پنداشت اما زن به واسطه طبیعت ویژه ای که ذکر شد علاوه بر خود، شکستن کسی را احساس می کند که روزگاری تکیه گاه او بوده است.

مردان این چنینی درک صحیحی از روزگار خود ندارند وبه واسطه کم سوادی،ضعف فرهنگی،تربیت نادرست،فقر مالی و هزار درد بی درمان دیگر خود را با وضعیت انسانهای صدر اسلام مقایسه می کنند واین مسئله را به توصیه های دینی ربط می دهند که خود نوعی فقر اطلاعاتی است وپرداختن به آن مجال دیگری را می طلبد.

در پایان به نظر می رسد که شلوارهای اینگونه از افراد ضعیف جامعه یک شبه دوتا نشده است وقبل از به وقوع پیوستن فیزیک این داستان، در افکار خود شلوارهایشان دو تا بوده است.شایسته است مردان سرزمین من قبل از روی آوردن به داستانی از مد افتاده به فکر همسری باشند که شکستن غرور خود ومرد زندگی اش برایش سخت وکمر شکن است وبدانند که زن در فرهنگ شرقی ما هنوز به جایگاه اصلی خود نرسیده است.محکمتر ومغرور تر در کنارش بمانیم.محکم ومغرور در برابر هوس بازیهای دوران بمانیم .محکم و مغرور...محکم ومغرور...محکم ومغرور

زندانیان را قبل از زندانی شدن آزاد کنیم(74)

 

زندانیان را قبل از زندانی شدن آزاد کنیم(74)

قاسم خوش سیما

در ادبیات محاوره ای چند سال اخیرکشورمان، مطلب طنزی وجود دارد که"شاید" شنیدن چندین باره آن برای شما گرانمایگان خالی از لطف نباشد.

میگویند نزدیکی های دروازه ورودی شهری در ناکجا آباد،چاله ای بزرگ از آب وجود داشت.این چاله درست در وسط جاده ابتدای شهر قرار گرفته بود وهر روز سواره وپیاده های فراوانی در آن می افتادند وشدیدا مجروح ومصدوم می شدند.لذا مردم شهر تصمیم می گیرند در کنار آن چاله پرسنگ وآب، آمبولانسی را به حالت آماده باش قرار دهند وبه محض مجروح شدن  کسی،او را فلفور به مریض خانه شهر برسانند.ناگه کسی فکر دیگری می کند واز مردم می خواهد جای انکه در آن مکان آمبولانس بگذارند ومردم هزینه سر سام آور سوخت را متحمل شوند در کنارگودال  ،بیمارستانی بسازند که توجیه اقتصادی هم داشته باشد.مرد دیگری اعتراض میکند که چه بیمارستانی،چه آمبولانسی، جای این کارها چاله را پرکنند ودر کنار مریض خانه اصلی شهر چاله آبرومندی دیگری احداث نمایند، که دیگر نه احتیاج به احداث بیمارستان جدید باشد نه آمبولانس.

متاسفانه کلماتور فوق در مورد بسیاری از تصمیم گیریهای موجود در اطرافمان صدق می کند و وضع به همین منوال است.

جمعیت بسیار بزرگی از کشورمان بنا به هر دلیلی وسیله نقلیه ای که زیر پایشان است موتور سیکلت است واز آن استفاده های متعددی می نمایند وحتی خیلی ها با آن کار میکنند و رزق خانواده هایشان را از آن به دست می آورند.در کنار این کار حلال اتفاقات فراوانی برای راکب موتور به وقوع می پیونند.تصادف وصدمه دیدن خود یا دیگران،کشتن خود یا دیگران ،به زندان افتادن ودربدری ومتلاشی شدن چند خانواده که از دلایل مهم این اتفاقات برای یک موتور سوار،نداشتن کلاه ایمنی یا بیمه نامه موتوراست.

وقتی اتفاق نامیمونی برای راکب موتور سوار پیش آمد یا در بیمارستان است یا زندان وچند نفر را نیزروانه بیمارستان یا قبرستان نموده است بماند وچه مشکلاتی برای خانواده های ضارب ومضروب پیش می آید" باز"بماند، اما ریشه این ناهنجاریها ،هزینه های بیمارستانی وهزینه نگهداری این قاتل غیر عمد در زندان کجاست؟

در حقیقت کشوربیمارستانهای دولتی ارقام بسیار بزرگی را به صورت سوبسید به مردم ارائه می نماید.هزینه های بسیار سنگینی که از سبد خانوار جامعه کسر می گردد. در بحث نگهداری مجرمین غیر عمد تصادفات ومقوله دیه نیز وضع به همین گونه است وارقام حجیمی صرف این کار میشود که دقیقا حکم همان چاله کلماتور فوق را دارد.

حال سوال اینجاست که اگر قرار است ما در کنار این چاله آمبولانسی بنام زندان بسازیم بهتر نیست جای گرداندن لقمه دور سرمان،هزینه بیمه موتور سوار را که رقمی زیر 100 هزار تومان است را از جیب خودمان بپردازیم؟آیا بهتر نیست جای آنکه سالانه چندین صد هزار تومان خرج زندان یک موتور سوار کنیم پیشاپیش موتور او را با  یک صد هزار تومانی بیمه کنیم تا پس از حادثه غیر عمد، به زندان دچار نشود وعلاوه بر پاشیدگی خانواده اش موجب تراشیدن خرجی چند برابر از جیب مردم نشود؟؟؟

بار ها شنیده و دیده ایم که موتور سواری بخاطر نداشتن یک کلاه ایمنی ساده از دنیا رفته است.آیا بهتر نیست قبل از مردن او وتحمل خانواده او توسط نهاد های حمایتی نظیر کمیته امداد حضرت امام،با 50000 تومان یک کلاه برای او می خریدیم؟بهتر نبود جای آنکه منتظر موتور سواران در بیمارستانها و بهشت زهرا باشیم و میلیونها تومان هزینه مادی ومعنوی روی دست کشور بگذاریم تعدادی کلاه ایمنی خریداری و برایشان پست نماییم؟آیا می دانید اگر یک سوم کسانی که این کلاهها به دستشان رسیده از آن استفده نمایند چه اتفاقی پیش خواهد آمد؟

آیا خریدن کلاه و بیمه موتور برای کسانی که قدرت خرید ندارند ،پر کردن آن چاله پر ازخطر نیست؟آیا انجام ندادن این کار کندن چاله ای آبرومند در کنار بیمارستان شهر نیست؟

پس نتیجه می گیریم خریدن یک بیمه 100 هزار تومانی موتور از جیب بیت المال _برای یک مستحق_ یعنی آزادی پیشاپیش یک زندانی که ممکن است بگویند باید با 90 میلیون تومان آزاد شود.

و صد ابته مواردی این چنینی در اطرافمان بسیار یافت میشود وهمگان از آن سراغ داریم.

 

شناسنامه شما را تعویض کرده ایم(73)

 

شناسنامه شما را تعویض کرده ایم(73)

قاسم خوش سیما

من یک ایرانی هستم.من با سجلی که عکس شیر وخورشید روی آن بود هویتم را آغاز نمودم.من اکنون یک شناسنامه با جلد قرمز رنگ دارم.من اکنون باید برای گرفتن شناسنامه ای جدید به ثبت احوال بروم.

اینها جملاتی هستند که من به عنوان یک ایرانی هر چند سال یکبار در کتاب تاریخ خاطرات زندگی ام نوشته ام  و همه مردم سرزمین پهناور من کتابهای اینچنینی را در صندوقچه خانه هایشان دارند ودر حال نگارش آنند که البته اینها موضوع بحث ما نیست.بحث اینجاست که هرکداممان دهها کارت ومدرک شناسایی در جیب ها وکیف هایمان داریم .کارت ملی،کارتهای شناسایی،کارت پایان خدمت(آقایان)،کارت گواهی نامه رانندگی،شناسنامه،کارت سوخت،کارت منزلت،کارت عابر بانک،کارت خون،کارت اهداء عضو ودهها کارت ومدرک دیگر که برای مسایل مربوط به زندگی امروز طراحی شده است.

حال در سیستم اداری کشور به هر دلیلی تصمیم گرفته میشود یکی از این مدارک به شکل وشمایل جدید طراحی و تحویل مردم گردد.بطور مثال قرار است به هر دلیلی شناسنامه های فعلی که در دست مردم است تعویض گردد واین پروژه بسیار بزرگ معمولا با انتشار فراخوان در صدا وسیما شروع میشود وبا اعلام مدت زمانی محدود از مردم دعوت میشود که برای تعویض شناسنامه های خود به ثبت احوال شهر خود مراجعه نمایند ومدارکی مانند عکس ،اصل وکپی همان شناسنامه ،اصل وکپی کارت ملی وچیزهایی از این دست خواسته میشود .مردم نیزبا از دست دادن حداقل یک روز کاری وایجاد ترافیک وسوزاندن میلیونها لیتر بنزین وبا هزار درد بی درمان دیگر از همه جای کشور با کوله باری از کاغذ واصل وفرع  شناسنامه هایشان در سرما وگرما به ادارات ثبت احوال می رسند وبا تشکیل  صفهای کج وکوله ، پس سر همدیگر را آنقدر نظاره می کنند تا نوبتشان شود و مدارک را تحویل صاحبش می دهند و می روند.آگر آن روز سرد یا گرم کار حل شد که شد وگرنه روز از نو وروزی از نو .

پس از آن ودر صورتیکه مشکل خاصی اتفاق نیافتاد چند سال بعد شناسنامه جدید آماده میشود وهمان صفها تشکیل میشود تا شناسنامه جدید در جیب کت و کنار قلب صاحبش آرام گیرد.اما اگر کمی چشمهای مدیریت کلان در سیستم اداریمان را مهربانتر کنیم ، میتوان این پروسه را به طریقه دیگری نیز انجام داد.

در طریقه  پیشنهادی میتوان راه همیشگی را از مسیر دیگری پیمود وآن به این عبارت است که همه مدارک خواسته شده از مردم در پرونده سجلی افراد موجود است وکوچکترین فعل وانفعال انجام شده در پرونده سجلی افراد ثبت وضبط می گردد ونیازی به مدرک جدید نیست.  اما تنها چیزی که لازم است توسط مردم به ثبت احوال تحویل گردد چند قطعه عکس ،سوالات احتمالی ومقداری پول خرد است که با کد ملی افراد وارسال اینترنتی، قابل انجام است.پس دسترسی به اسناد سجلی افراد از طریق سوابق موجود در ثبت احوال ودریافت عکس اسکن شده از طریق اینترنت شکافتن اتم نیست و کاری بسیار آسان وپیش پا افتاده است.حال اداره ثبت احوال برای اولین بارمیتواند با چفت وبست مدارکی که نزد خود موجود دارد وعکس های دریافتی، در کمال آرامش و بدون ایجاد درد سر برای مردم  وبزن وبگیر در صفهای طولانی ، ،شناسنامه های جدید را آماده نماید.اگر این اتفاق میمون برای اولین بار در میهنم رخ بدهد آنگاه فراخوان رادیو وتلوزیون به شکل زیبای جدیدی از جلوی چشمانمان رژه خواهند رفت.فراخوانی که بجای آنکه بگوید برای تعویض شناسنامه هایتان اصل وفرع سجل را برداشته وبه میدان آبادی بیایید،شناسنامه جدید وزیبا را داخل پاکتی زیبا گذاشته وبه درب منزل مردم فرستاده شود وبا اخذ شناسنامه قدیم تحویل آنان گردد تا گل لبخند برگوشه لبهای زیبایشان نشانده شود.باور کنید به مدد تکنولوژی ووجود زیر ساختهای موجود در کشورمان کار به همین آسانی است ودلیلی برای ترسیدن وجود ندارد.باور کنید میتوان مدارک خواسته شده را را از سوابق موجود در ثبت احوال پیدا کرد ،باور کنید میتوان عکس و سوالات احتمالی را از طریق اینرنت ارسال نمود وباور کنید میتوان جلوی هدر رفتن میلیونها برگ کاغذ وبرق وبنزین و اتلاف وقت مردم را گرفت واین قسمت نمی خواهد بلکه همت می خواهد.کاش مردم بجای شنیدن جمله بیایید شناسنامه هایتان را تعویض کنید، مانند مردم یک کشور کاملا مترقی برای نخستین با رمی شنیدند:شناسنامه هایتان را تعویض کرده ایم.باور کنید به همین راحتی.نیشخند هم نزنید.ما میتوانیم.

"توتو" آرزویی برای خوشبختی در زیر سایه های فقر(72)

 

"توتو" آرزویی برای خوشبختی در زیر سایه های فقر(72)

قاسم خوش سیما

"توتو" واژه ای جدید در بین مردم عام کشور ماست که ظاهرا گستره فعالیت آن در شمال کشور بیشتر از دیگر نقاط است ولی مانند دیگر پدیده های جامعه ،قطعا بزودی تراکم یکنواختی را در سطح کشور پیدا خواهد نمود.توتو که نام آن برگرفته از نام آنتونیوفوکاس فلاویوآنجلودوکاس کومننودکورتیس دی بیزانسیو گالیاردی (۱۸۹۸-۱۹۶۷) مشهور به توتو، بازیگر سینما و شاعر و ترانه‌سرای ایتالیایی است،ازفرهنگ نامهای ایتالیایست وعبارت از آنست که عده ای نتایج مسابقات فوتبال را اصطلاحا پیش بینی نموده وبا پرداخت مبلغی به یک بنگاه در مسابقه پیش بینی نتایج شرکت می نمایند.مسابقات ممکن است خارجی یا داخلی باشد، ممکن است لیگ برتر اروپا یا لیگ دسته سوم یا چهارم اسپانیا باشد ویا اینکه فوتبال هرکجای دیگر دنیا می تواند در این داستان مورد بهره برداری قرار گیرد.

این عده ساده اندیش با خریدن "برگه توتو"از کیوسک های سطح شهر، سوپر مارکتها وجاهایی مشابه،نتایج مسابقات مشخصی را پیش بینی می نمایند وطبق عرف باید برگه های پیش بینی را حداکثر24 ساعت قبل از شروع بازیها تحویل بنگاه متولی قرار دهند.گروه مجری، برگه ها را دریافت ومهر نموده وپس از انجام مسابقات مربوطه آنرا بازگشایی و برنده این قمار یک طرفه را مشخص می نمایند، آنها را برحسب میزان پیش بینیهای صحیح و دیگر سازوکارها ،رتبه بندی نموده و مبالغ دریافتی را با کسر درصدی به عنوان حق العمل کاری بین پذیرفته شدگان تقسیم می نمایند.عده ای مبالغی اندک وتعدادی اندکتر مبالغی بزرگتر گیرشان می آید که جمیعا جنبه تبلیغات برای این بازار یک طرفه کذایی است.آنهایی که اندک گیرشان آمده است چندین برابر را قبلا برگه خریده اند واگر اهل حساب وکتاب باشند در حقیقت چیزی گیرشان نیامده است وباخته اند.گروه اندک دیگر نیز که رقم های بزرگ برنده شده اند نیز یا از خودشانند وباید پول را تقسیم نمایند واگر هم چنین فرضی بدبینی نسبت به این قمار بازی باشد، باز باختن است چون مبالغی هنگفت مال زحمت نکشیده ومورد دار وارد زندگی شان شده است،مالی که بر اساس گواهی تمام مراجع تقلید حرام شناخته شده است ودارای اشکالات شرعی است،مالی از پولهای اندک ،عده ای ساده لوح که از دسته غیر متمول جامعه هستند وخانواده هایشان از فقر رنج می برند.خانواده هایی که در همین ارتباط مدام با سرپرستانشان درگیرند ومیزان زیادی از اختلافات وبدبختیهایشان در همین ارتباط است.سرپرستانی که طبق اخبار برای خریدن کفش زمستانی،شیرخشک،کتاب،دندانهای پوسیده اطفال،لباس گرم وهزاران درد بی درمان دیگر پول ندارند ولی جیبهایشان مملو از کاغذ پاره های چین وچروک خورده توتو است.برگه هایی آغشته با دسترنج زحمت خودشان ونفرین خانواده شان که همواره گرداندگان این بنگاههای خون آشام را بدرقه می نماید.

حال سوال اینجاست که چه کسی در این میان سود می برد؟آیا متولیان این داستان که با گرفتن حق العمل خود(درصد) دست وپا خشک روزانه ملیونها تومان پول را به جیب می زنند برنده هستند؟در واقع باز هم طبق قوانین عرفی وشرعی آنها نیز مالهای حرامی را به گلوی خانواده هایشان می ریزند که از دست انتقام طبیعت غافل مانده اند وسرشان را در برف فروکرده اند.

 اما حقیقت ماجرا این است که در حال حاضر مردم کوچه بازاری هستند که در این قمار یک طرفه توتو،آرزوی خوشبختی را دارند که زیر پوست فقرشان قرار دارد.فقر مالی ،فقراطلاعات مالی محاسباتی،فقر اطلاعات شرعی ومهمتر از همه باز فقر سنگین وسیاه فرهنگی.

کسی که هنوز نوشتن اسم تیمهایی مانند رایووالکانو(اسپانیا)نورویچ سیتی(انگلستان)کورینتینانس(برزیل)واسکودوگاما(برزیل) وغیره را نمی داند،چطور می خواهد نتیجه مسابقات آنها را پیش بینی نماید ودر کنار آن به سراب خوشبختی دست پیدا نماید؟آیا این فاجعه جز فقر فرهنگی چیز دیگریست؟کسانی که خود برگه می خرند ودسترنج اندکی که در سرما وگرما بدست آورده اند را به آتش می کشند ودیگرانی نیز از آنها تقلید می کنند وای دو صد لعنت بر این تقلید باد.

درپایان شایسته است دستگاههای نظارتی وامنیتی میهنم با توجه بیشتر بر این قضیه ،هزاران نفر انسان زحمتکش و غیر مطلع را از این قمار بازی یک طرفه واعتیاد کاغذی نجات دهند وخانواده های فراوانی را از این کابوس کشنده برهانند وهمه کسانی که به هر نحو در گیر این روکش ترک خورده ی خوشبختی هستند بدانند:

نابرده رنج،گنج میسر نمی شود        مزد آن گرفت جان برادر که؟؟؟

قطعاهمه توتو بازان با عصبانیت از نویسنده این مقاله، خواهند پرسید که "کار" کجاست؟؟؟ جواب سوال برای این گروه از جامعه، موضوع این مقاله نیست اما قدر مسلم آنست که توتو نیز،کار نیست بلکه گردانندگان آن ،غارتگر درآمد اندکتان هستند وبا دست خود خویشتن را به هلاکت نرسانید.هیچ کجای دنیا وهیچ قمار باز وقمارخانه ای به سر منزل مقصود نرسیده است .

گوسفند زنده خرس!!!

 

گوسفند زنده خرس!!!

(همکاران گرامی برای چاپ در روزنامه نمی باشد) 

(۱۰۰٪ واقعی)

 

امروز که برای انجام کاری از اتوبان شهید همت گذر میکردم تابلوی بد خطی را در دست یکی از برادران افاغنه دیدم که خیلی خیلی برایم جالب بود.روی آن کارتن سفید با زغال نوشته بودند:

گوسفند زنده خرس

خیلی مشتاق به واژه (خرس) شدم.با اینکه هیچ وقت حوصله آکواریوم وقناری واین چیزها رو نداشتم ولی با خودم فکر کردم اگر بتوانم خرس کوچکی را در منزل پرورش دهم چه میشود؟؟؟

در همین رویا بودم که توقف کردم تا از نزدیک موضوع را پیگری کنم و با خرس کوچکی به خانه بروم که آخر سورپرایز کردن کیهان بود.هرچه بادا باد.

حالا شما تصور کنید  در ترافیک سنگین اتوبان همت و نگاه پلیس وبوق ماشینهای مردم و... چطور باید مسیر چند صد متری را را دنده عقب میرفتم؟؟؟

خلاصه با هر بدبختی و درد گردنی بود با شادمانی به آن برادر افغانی رسیدم . البته این دنده عقب آمدن نیم ساعتی طول کشیده بود وهمه ی بدنم درد گرفته بود وکم مانده بود این داستان به قیمت جانم تمام شود.

مقداری پول در کیفم بود و چند کارت عابر بانک ودسته چک خیالم را بابت قیمت (خرس)راحت میکرد.نگاهی به کارتن پاره ای کردم که با زغال روی آن عبارت گوسفند زنده خرس حک شده بود.

ـ سلام خدا قوت.

ـ سلام گوسفند چند کیلویی میخای؟قصاب هم داریم.

ـ نه آقا گوسفند میخوام چکار؟خرس ها کجا هستند؟؟؟ یه خرس کوچولو میخام .سفید باشه بهتره.راستی غذا چی بدم بهشون؟

برادر افغانی که بروبر نگاهم میکرد با همان لهجه ی شیرینش جواب داد:

ـ خرس کجا بود آقا ؟ منظور من (((خروس)))بود.

 

 

 

قیام عاشورا وبیزینس داغ عده ای از مداحان مزد بگیر(71)

 

قیام عاشورا وبیزینس داغ عده ای از مداحان مزد بگیر(71)

قاسم خوش سیما

قبل ازهمه ایام سوگواری شهادت اباعبدالله الحسین (ع) ویاران تاریخ سازش را بر عموم آزادگان مسلمان اسلام  تسلیت عرض می نمایم.

بدون شک قیام عاشورا بزرگترین حماسه فکر متمدن در برابر اندیشه جاهل روزگارخویش است وبرای همه عصرهای زندگی بشریت قابل تسری است.عصر امروز ما نیز یزیدیانی مانند نظام سرمایه داری را در آستین دارد که همواره در مقابل سپاه کشورهای زیر سلطه وضعیف مشغول ترک تازی است.

اما موضوع بحث ما پیرامون ابعاد بزرگترین حماسه مسلمانان در برابر کافران نیست بلکه بیزینس گاها نامتعارفی است که گرداگرد این اتفاق کبیر شکل گرفته است.

گسترش فلسفه وجودی قیام مقدس عاشورا از بزرگترین وظایف فرهنگی دانشمندان جهان اسلام است.وظیفه ای واجب که احساس میشود حوزه ودانشگاه کشورما نیز در مورد آن سنگ تمام نگذاشته است.اینکه باز بشنویم در روز واقعه امام حسین (ع) تشنه بودند وحضرت عباس (ع) در برابر تحریم آب دشمن دستهای مقدسشان را از دست داده اند تکرار داستانی است که نسل به نسل آنرا حفظ هستیم وظلم به این دانشگاه بزرگ است.امام حسین (ع) می فرمایند اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید واز این جمله میتوان فرهنگ بشر را دگرگون ساخت.کتابها نوشت فیلم ها ساخت قلم ها فرسایید ومسیر رو به انحطاط اخلاقی بشر را تغییر داد اما متاسفانه چنین نیست وقیام متبرک عاشورا به دست گاها مداحانی افتاده است که بعضی هایشان به سختی از عدم اطلاعات عمقی در این خصوص رنج می برند و دیگران را رنج میدهند.

در اخبار به گوش می رسد که فلان مداح معروف امام حسین (ع) با رقم های میلیون تومانی برای دهه محرم در فلان مسجد متمول برنامه اجرا میکند.ارقامی تکان دهنده از اشخاصی معروف که متاسفانه صدا وسیما نیز در این مسئله بی تقصیر نیست.حال سوال اینجاست که آیا امام معصوم مداح مزد بگیر را درمکتب خویش اجازه ورود می دادند؟آیا گسترش زوایای وجودی امام در وجود آدمهای پولکی که این ارقام را از مردم می دوشند قابل تایید است یا بیزینسی بیش نیست؟؟؟آیا رواج اینچنینی ها در مساجد وتکیه های کشور، تقدس این مکانها را رنگی نمی کند؟آیا شایسته نیست که بجای داد وفریاد های این معرکه گیرها از متخصصین این رشته یعنی روحانیونی که حرفهایشان مبتنی بر اطلاعات موجود درآثار مکتوب وتائید شده حوزه های علمیه است استفاده بیشتر شود؟البته در اینکه حوزه های علمیه در تهیه خوراک فکری برای نسل امروز کم کاری نموده است شکی نیست ومقام معظم رهبری نیز در چند سال گذشته این مهم را به گونه ای دیگر گوشزد نمودند.نسل امروز تشنه شنیدن اصل ماجراست و به خوبی می داند که امام حسین (ع) وهیچ معصوم دیگری کسانی نبودند که مطابق با فرمول انسانهای معمولی زندگی کنند،جنگ کنند وکشته شوند.تشنگی برای امام ویارانش معنا نداشت ومعامله معصومین با پروردگار قطعا فراتر از این محاسبات زمینی میبوده است.

بنابراین واقعیت امروز اینست که ما از اصل قضیه عاشورا فاصله گرفته ایم وتنها بر ظواهر آن تاکید می نماییم واین فرعیات نیز توسط کسانی ترویج می یابد که به دلیل ورودشان بر مسایل مالی غیر متعارف،خود در زیر علامت سوال قرار گرفته اند، چه برسد به آنکه بخواهند مروج قیام معصوم ترین مردم تاریخ باشند.

البته در این میان هستند انسانهای شریفی که اگر نتوانسته اند خوراک جدیدی برای فکر امروز پدید آورند اما در این ورطه شرافت خود را با دریافت پول کلان در خصوص مراسمات عزاداری محرم،صفر وامثالهم از دست نداده اند و وارد شدن در مراسم عزاداری شهدای کربلا را مقدس و باورهای آسمانی خود را در کنار تراول های درشت ،دچار پارادکس ننموده اند.

کم سوادی دراینترنت یا بنیاد خانواده ؟ کدامیک دیگری را تهدید می کند؟(70)

 

کم سوادی دراینترنت یا بنیاد خانواده ؟ کدامیک دیگری را تهدید می کند؟(70)

قاسم خوش سیما

سالهاست که بنا به پیش بینیها،جهان بزرگ به دهکده ای کوچک تبدیل شده است و ما که قائدتا نسبت به جهان از دیرباز دهکده ای کوچک بودیم ،همکنون به اتاقکی تفلیل یافته ایم که از دادو بیداد ودود سیگار هم اتاقیها، صدایمان به همدیگر نمی رسد.در این اتاقک تنگ وتاریک همه جور آدم پیدا میشود.یکی در گوشه اتاق به سختی درس می خواند،یکی از شب چره خانواده می دزدد ودر این هیاهو کسی به فکر او نیست،یکی وقایع اتاق را می نویسد،چند نفر بر امورات اتاق نظارت و سرکشی می کنند ،یکی مبصر است ،یکی نان میپزد وعده ای هم دور کرسی نشسته اند وبا هم حرف می زنند.اما اتاق به حدی شلوغ و پر دود است که هر کس دور آن کرسی حرف خودش را می زند وماست خود را کیسه میکند.دو به دو ،سه به سه وشاید یک به چند با هم در ارتباطند ،اما در زیر لحاف این کرسی هم دنیایست پر ماجرا!!!

آنجا بین حرف های بالای لحاف ، و حرکات پاهای زیر لحاف تفاوت از زمین تا آسمان است.بالا روابط عادی و حرفها مادی است اما عده ای در آن پایین با پاهایشان هم کارهایی میکنند که در طولانی مدت بنیاد این اتاق را به شدت تهدید میکند.

اینکه در این اتاق شلوغ همه جور آدم پیدا میشود طبیعیست وهمه جا وضع به همین منوال است وداد وبیداد فصل مشترک خیلی از آدمهاست و اصلا به صرفه نیست که بزرگترهای اتاق چماقی بردارند و بالای سر همه بیاستند اما مهم آنست که بزرگترهای اتاق کمی از حال وهوای دور آن کرسی که نه بلکه زیر آن لحاف کرسی کنکاش کنند ومسئله را جدی بگیرند.

روز به روز تعداد پاهای زیر لحاف بیشتر میشود وخدای نکرده ممکن است محرم نامحرم شود. گناه دارد ما برای سربلندی این اتاق (خون دلها خورده ایم _ رنج دوران دیده ایم) البته آنهایی که زیر آن لحاف مجازی پاهایشان به هم ساییده میشود حرفهای خودشان را دارند و شاید مهمترین دلیل کارهای آنها، نداشتن هیجان لازم در زندگی باشد.روزمره گی،بیکاری،مشکلات بوق دار و هزار درد بی درمان دیگر، که به هرحال از نظر آنها مهم ودارای اهمیت است.

اما گذشته از مقدمه "کلماتور" فوق مشکل مهمتری که اکثر این جماعت را تهدید می کند بیسوادی در استفاده صحیح از ابزار اطلاعاتی موجود در محیط است.اکثرا دنیای پهناور فضای مجازی را با حیاط خلوت اشتباه گرفته اند واز انباشت اطلاعاتی موجود در آن بهره ای نمی برند و فقط به یک بخش بسیار کوچک وپیش پا افتاده آن واقف شده اند.کاری که اکثرهم اتاقیها در دنیای اینترنت انجام می دهند استفاده از زباله دان آن است.همانطور که در زباله دان زباله جا دارد در زباله دان اینترنتی نیز تصاویر وفیلم های غیر اخلاقی،نوشته های سخیف ومبتذل ومهمتر ارتباطات نامتعارف به وفور موجود است.سرویسهایی مانند گوگل،فیس بوک،یوتوپ ،تویتر،یاهو،انواع وبلاگها وامثال دیگر،مانند سایر ابزار موجود، همچون تیغ دولبه عمل می کنند وحکم چاقویی را دارند که هم می توان با آن سیبی سرخ وشیرین را پوست کند وهم با آن می توان موجود زنده ای را به قتل رساند.متاسفانه بیسوادی در استفاده از اقیانوس اینترنت فاجعه آور است.بسیاری از کاربران اتاقک اطلاعاتی، به دلیل نداشتن سواد لازم در استفاده صحیح ،به ناکجا آبادی رهنون می شوند که انحطاط وابتذال اخلاقی از مصادیق بارز آن است.

گاها از اخبار به گوش می رسد که ارتباطات اینچنینی توسط افرادی متصل بر شبکه های جاسوسی  وخرابکار نیز طبق نقشه و مطا بق با برنامه های طراحی شده دشمن ، براندازی نظام خانوادگی کشور را در دستور کار دارند که باز جای تعمق بیشتری را می طلبد.

در پایان اینکه جواب سوال تیتر این مقاله قطعا این خواهد بود که کم سوادی در نحوه استفاده از فضای مجازی ،قطعا بنیاد خانواده را نشانه گرفته است وشایسته است دستگاههای اطلاعاتی کشور در صیانت از مهمترین سلول جامعه یعنی خانواده همت بیشتری معمول نمایند وکاربران محترم نیز با بالا بردن آگاهی های خویش در استفاده متشخص تر از این ابزار دقت نمایند.

کاش دنیا کوچک بود و دوباره یکدیگر را پیدا میکردیم(۶۹

کاش دنیا کوچک بود و دوباره یکدیگر را پیدا میکردیم۶۹

قاسم خوش سیما

کاش تنها تورا داشتم وتوتنها مرا،تا همیشه باهم میماندیم وبرای هم می مردیم.کاش آن روز که خواستم بروم وخواستی بروی نه میرفتم ونه میرفتی. کاش هرز نمیگفتم وهرز نمیگفتی. کاش من همان آرزو و تو همان آرمان را برای ادامه به یدک می کشیدیم. کاش آن بید مجنون مجنون میماند، کاش آن رز آتشین پرپرنمیشد.کاش هنوز آن رز سپید را داشتیم. کاش آن رزهای آبی را باور میکردی. کاش رز زرد نبود. کاش میگفتی برایم از چیزهایی که نگفتی. کاش من گوش بودم وقتی تو صدا می شدی. کاش تو چشم بودی و من تصویر وبالعکس.تو به من خیره شدی یا من به تویادت هست که تومرا شناختی یا من تورا،یادت هست؟. کاش کوه غرورمان نبود تا بیشتربه هم می رسیدیم.من به تو بدی کردم یا تو به من، یادت هست؟ من تورا رها کردم یا تومرا یادت هست چه شد؟ آیا گریه ها و همان قدم زدن های شبانه یادت هست؟کاش میمردیم وکاش همه چیزدوباره شروع میشد.کاش دوباره کنار چشمه، بید مجنون می رویید.کاش لیلی دوباره جام مجنون را میشکست.کاش رزهای سپید دوباره جان میگرفتند و کاش دوباره فرصتی بود،کاش،کاش،کاش..."

==================================================== 

طلاق منفورترین حلال در همه ی ادیان است و زندگی در فرهنگ شرقی تبعات این حلال منفور را صد چنان می نماید.از مهمترین پس لرزه ها پس از زلزله مهیب طلاق، فقر عاطفه برای فرزندان خانواده است .فرزندانی که در سالهای منتهی به طلاق،ویرانی ارتباط بین والدین را با پوست وجان خود لمس کرده اند وشاید روزی صد بار آرزوی طلاق و مرگ عاطفه را نمایند که چاره ای جز این نیست.اما موضوع بحث ما این نیست بلکه موضوع شیوه جدید از نوعی طلاق در فرهنگ سنتی شرقی ماست که آنرا طلاق عاطفی می نامیم.

شاید ساده ترین تعریفی که بتوان از طلاق عاطفی نمود این باشد : در کنار هم ماندن،برای هم نماندن.

اما هدف از این مقاله این نیست که به زوایا وعلل طلاق و یا طلاق عاطفی بپردازیم که قطعا از حوصله شما گرامیان خارج است وهدف آنست که فقط به یک بخش از این مقوله گسترده که در جامعه ما به شدت در حال گسترش است بپردازیم وآن اینکه زندگی مشترک میدان جنگ نیست.

ابتدا خط فرضی از احترام متقابل نسبت به جایگاه بین زوجین رسم می کنیم ،خطی مستقیم ولطیف که در آن زن به عنوان  یک بال از بالهای تکامل زندگی مشترک، خواص زن بودن خود را داشته باشد ومرد به عنوان بال دیگر، خواص مرد بودنی که پروردگار در وجود او نهادینه کرده است  را ارائه نماید .کنکاش در زندگی هایی با روابط سرد ویخ زده نشان می دهد که گاها زوجین از این خط فرضی عبور کرده اند ومانند خروس های جنگی از اصل زندگی فاصله گرفته اند وحاشیه ها پر رنگ تر از متن شده است.باز کنکاش نشان می دهد که زندگی هایی به طلاق وطلاق عاطفی کشیده شده است که در آن این خط فرضی زیر چکمه های گذر به سوی مدرنیته له شده است. در این زندگی ها زن خاصیت مرد بودن پیدا کرده است، زن وارد محدوده فیزیک محض زندگی میشود واقتصاد مبتنی بر جبر را تدریس میکند،وارد معاملات ستمگر جامعه می شود وبر کرسی آهنین سیاست هم نیم نگاهی دارد .در طرف مقابل در همین زندگی ها ممکن است مرد خاصیت خود را نتواند ارایه نماید و به هر دلیلی از صلابت خود بیهوده خرج نماید. در این گروه، ناتوانی مرد برای اقتدار توام با منطق ،میدان را برای ترک تازی زن فرصت طلب مهیا می نماید وقائده بازی زندگی به هم می خورد.

اما همه بهتر از من می دانند که پروردگار متعال برای وجود زن سیستمی را تعریف نموده است که از آن ، باران طراوت وآرامش ببارد ودر مسیر حرکت بشر_ در همه ی عصر ها و دوران ها _همین چشمه آرامش بخش در کنار مرد خود نمایی نموده است ودر همین سیر تکامل، مرد همواره موجودی فیزیکال وغیر احساسی تری بوده است که وظیفه تامین معاش وجنگ های بی پایان بشر پیوسته بر عهده او بوده است.اما درد آنجاست که جای این دو مهره اصلی زندگی بشریت جای خود را با هم عوض کرده باشند وپا را فراتر از آن خط فرضی گذاشته باشند وآنجاست که طرفین حرف همدیگر را نمی فهمند وزن از مراودات مالی مرد وکار وکسب وبده بستانهای او فریاد می کشد ومرد از حس زیبایی دوستی زن ایراد می گیرد .مرد میخواهد وارد شخصیت زن شود وزن می خواهد مرد زندگی شود.زن به فرزندان می گوید که هم پدرشان است وهم مادرشان ومرد هم می خواهد همین نقش غیر ممکن را ایفاد نماید اما واقعیت این است که هیچکدام این فکرها علاوه بر اینکه نمی توانند نقش دیگری را اجرا نمایند بلکه توانایی  انجام وظیفه خود را نیز ندارند.اینجاست که زندگی به کارزار جنگ تبدیل می شود وخروس های جنگی از خط فرضی عبور می کنند وبا عوض کردن جا،مقابل هم جبهه می گیرند وبرای هم ناخن بر زمین می کشند وخاک این جنگ علاوه بر چشم خودشان،چشمان زیبای فرزندانشان را هم مضطرب می نماید.حال چاره کار کجاست؟آیا جامعه امروز نباید به این فکر باشد که هرکس به موضع اصلی خود برگردد وزندگی را در مسیر طبیعی خود به حرکت در بیاورد؟

اما قدر مسلم آنست که اکثر زوجهای جدا شده روزی در ناکجا آباد وجود خود به اشتباهات خویشتن پی می برند ،اما آیا قبل از آنکه زندگی های امروزی به طلاق عاطفی بیانجامد ،همسران نباید متن احساسی ابتدای این مقاله را برای یکدیگربنگارند تا هم خود وهم فرزندانشان از زندگی که فقط یک بار وارد آن می شوند نهایت لذت را ببرند؟براستی آیا خانواده میدان جنگ است؟