مریض خانه صومعه سرا

 

مریض خانه ی صومعه سرا

 نگینی بد نام

 با ریاست وکارکنانی ناشناخته اما نجیب(209)

قاسم خوش سیما

ادامه نوشته

قسمت:5

 

قسمت:5

 

 

ادامه نوشته

قسمت:4

 

 قسمت:4

 

 

 

ادامه نوشته

قسمت:3

 قسمت:3

 

ادامه نوشته

آقای منتخب:رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.

 

 

آقای منتخب:رقصی چنین میانه میدانم آرزوست !(108)

 

قاسم خوش سیما

 

 

 

ادامه نوشته

قسمت:2

 قسمت:2

 

ادامه نوشته

رمان جدید و آنلاین دنیا ـ قسمت اول

 

 

رمان جدید و آنلاین ایرانی

 

 

دنیــــــــــــــــــــــــــــــا

 

 

نویسنده:قاسم خوش سیما

 

 

 

ادامه نوشته

در لحظه آخر چه خواهید گفت؟

 

 

اگردر لحظه ی آخر بتوانید با حضرت عزرائیل حرف بزنید،

 

چه خواهید گفت؟؟؟

ادامه نوشته

در همین نزدیکی ها هم خبرهایی هست.(132)

 

 

در همین نزدیکی ها هم خبرهایی هست.(132)

 

 

ادامه نوشته

آیا تنها  " او " مقصر آماج مشکلات اقتصادی است؟(207)

 

 

 

آیا تنها  " او " مقصر آماج مشکلات اقتصادی است؟(207)

ادامه نوشته

گناهان بو دار (67)

 

 

گناهان بو دار (67)

 

قاسم خوش سیما

 

در روزگاری به سر می بریم که گناهان بی بوی فراوانی وارد بازار زندگی ما شده اند ومیتوانیم بدون ترس ولرز خیلی از گناهان را با خیالی راحت مرتکب شویم و (فکر می کنیم )حالا که خداوند " نعوذ باالله "سرش شلوغ است، این گناهان بی بو را تا سرحد امکان مرتکب شویم وعین خیالمان هم نیست.گناهان بی بو مانند بعضی از مراودات بانکی،سرک کشیدن به سایت های خاک بر سری،زیر میزی گرفتن ها،بد حجابی ها در هر دوجنس،کاسبی های حلال،اضافه کاریهای ناعادلانه،غیبت های موجه،رانت های ریز ودرشت ،سوء استفاده از موقعیت اجتماعی ،دروغهای رسانه ای،تبلیغات غیر واقع،قلم های مزد بگیر،کم فروشی،زیاد فروشی،همشهری بازیها وهزاران گناه دیگر که آنقدر بی بو شده اند ،ارتکاب به آنها آسان وازحالت گناه خارج به نظر می رسد.اما همانطور که در تیتر مقاله عنوان کردیم موضوع بحث ما در مورد نوع بودار گناهان است که خوش بختانه به سبب رشد تکنولوژی تعداد آنها در جامعه زیاد نیست وهمانطور که دوغهای بدون گاز در بازار رواج پیدا نموده اند،گناهان هم بوی خود را از دست داده اند.

مسیر رفت وآمد هر روز اینجانب از کنار یک دبستان است.دبستانی با صدها دانش آموز قد ونیم قد وپر انرژی که هر کدام آنها برای خود دنیایی دارند که در آن غوطه ور ودر حال زیستن هستند.چند متر آن طرفتر مغازه کباب فروشی پر دم ودودی وجود دارد که همه این کودکان در هنگام برگشت به خانه هایشان باید از مقابل این کباب فروشی گذر کنند.برگشت بچه های خردسال در هنگام ظهر،مصادف با اوج کباب پزی آن مغازه معروف است.دود وبوی کباب، شهر را فرا می گیرد واین کودکان با علایق وسلایق مختلف باید از این تونل دود کبابپزی که در پیاده روی خیابان کنار مدرسه تعبیه شده است رد شوند وبه خانه هایشان برگردند.این اتفاق بو دار که همزمان با ظهر وساعات گرسنکی کودکان است دارای اشکالاتی است که همگی برآن واقف هستند.بوی خوش کباب ، چند صد دانش آموز گرسنه ومدرسه با محصلینی که دارای اولیایی متفاوت هستند ، خانواده هایی که به هر سببی پول برای آنها عددی بیش نیست ومشکلی برای دخل وخرج ندارند وخریدن کبابی که بوی خوش آن شهر را فرا گرفته است به هیچ عنوان اتفاق مهمی برایشان به شمار نمی آید اما در کنار این سفید های جامعه ،همواره سیاهی وجود دارد و اولیایی که واقعا خریدن همین کباب چند هزار تومانی ساده برای آنها سخت ونشدنی است.چه بسیار روزهایی که بچه هایی را می بینم که در هنگام گذر از جوارهمین کباب فروشی وشمیدن بوی خوش آن از مادری که دستشان را گرفته است خواهش والتماس خریدن کباب می نمایند .از بچه اسرار از مادر انکار واین گفتگو تا زمانی مسالمت آمیز است که ایندو دست در هم گره خورده باشد وخدا نکند که این حلقه اتصال گسسته شود وآنجاست که بچه خود را بر زمین می اندازد ومانند مرغ پرکنده بال بال می زند که همین الان کباب می خواهد ونه یک کلمه بیشتر ونه یک کلمه کمتر.مادرکه از نگاه مردم رنگ صورتش سرخ شده است نمی داند چکار کند ومانند فرزند عصیان گر، غرق در میان دود کباب است .بچه خود را به خاک می مالد واز اعماق وجود فریادش به آسمانها می فرستد وهمزمان کباب فروش فرصت طلب، با باد بزن پلاستیکی اش که تا نصفه سوخته است،بدون وقفه باد می زند وباد میزند.هرچه باد بیشتری می زند بچه بیشتر زجه می کشد وتکه های بیشتری ازچربی را در آتش می ریزد که با تولید بوی بهتر،این لج گرفتن بیشتر شود وصورت مادر سرخ تر.

آیا به نظر شما این اتفاق بو دار از طرف آن برادر زحمتکش یک گناه بودار به شمار نمی آید؟آیا بهتر نیست آن مغازه دار گرامی بساط کباب پزی خود را به داخل مغازه منتقل نماید تا شاید اگر خدای ناکرده بچه ای توان مالی خرید آن غذا را نداشت این خواستن کودکانه را به خانه منتقل نکند؟آیا آن برادر کباب پز می داند شرمندگی والدین در مقابل فرزندان چه رنگ وبویی دارد؟آیا دقت کرده اید که کباب پزی در منزل هم دارای چنین شرایطی است وباید فکر آن را کرد که ممکن است همسایه ای داشته باشیم که علیرغم ظاهر عادی،به هر دلیلی در روزهای اسفناک مالی به سر می برد وکودکان این مدلی هم در زیر پر وبال داشته باشد؟؟؟ پس(باید)مراقب کردارمان باشیم که به نظر می رسد تولید این بوها در پاره ای از موارد موجب آزار واذیت کسانی از همنوعان ما می گردد.یادمان باشد دل کودکان کوچکتر از فکر ماست وخدا نکند کودکی دیگر با گردن خمیده از کنار آن کباب پزی معروف گذر کند چون بیداد این کودک بیشتر از داد آن کودک دل مادر را به درد خواهد آورد.

آقای صدا و سیما حواستان را بیشتر جمع کنید،لطفا تکرار نشود.(205)

 

 

 

 خرمشهر را خدا آزاد کرد

 

چه کسی باید آنرا آباد کند ؟؟؟

 

 

 

 

 

آقای صدا و سیما حواستان را بیشتر جمع کنید،لطفا تکرار نشود.(205)

 

قاسم خوش سیما

 

عصر دوم خرداد یعنی همین دیروز در خانه پدری و اتاق بچگی هایم یکی از برنامه های تلویزیون را نگاه می کردم.برنامه ای پیرامون حماسه ی آزاد سازی خرمشهرعزیز که به صورت زنده پخش می شد.

این برنامه حدود ساعت 5:40 عصر و از شبکه سوم سیما در حال اجرا بود.دریک " مثلا " نوع آوری دست اندرکاران برنامه کسی را فرستاند تا میهمان برنامه جناب آقای " نورانی "از جانبازان حماسه فتح خرمشهر را از راهروهای شبکه 3سیما تا استودیو ضبط برنامه مشایعت نماید.جوان وارد راهرو شد و آقای نورانی را در انتهای راهرو صدا زد و حسابی تحویلشان گرفت و با کمی گفت و گو ایشان را برای پذیرش محیط ضبط برنامه آماده نمود.پیرمرد خوش سیما که خاک حماسه خرمشهر را می شد روی موهای سپیدشان دید وارد قسمت ابتدای استودیو شدند.جایی که باید از کنار صدا بردار و دیگر عوامل وارد استودیو ضبط برنامه می شدند.جانباز 70% جنگ _ که بعدا چنان از دیدن مرگ در روزهای منتهی به آزاد سازی خرمشهر حرف می زدند که موهای تن هر انسانی راست می شد _ از کنار عوامل برنامه گذشت اما در کمال ناباوری آنها که مشغول به کاری هم نبودند، پشت به یادگار جنگ نه تنها از جای خود بلند نشدند بلکه نیم نگاهی نیز به پشت سر خود نینداختند.انگار نه انگار که انسانی از کنار آنها رد می شود که تنها 30%از بدنش برایش مانده است و چشم راست و قطعا مقدار زیادی از اندرونی اش از بین رفته است و تنها با قرص و آمپول روزگار سپری می نماید.

راستش به این فکر افتادم که آیا آن جوان از کارکنان صدا و سیما مقصر این کج فهمی های یادگاران جنگ است یا اینکه جامعه زیر سلطه ی پدیده ی اخراجیسم حاکم بر خوداست.آیا آنارشیسم اجتماعی به سوی دگردیسی  حاصل ازمکتب ده نمکیسم در حال گذر است یا اینکه اعتقاد جامعه بر اینست که با عدم دریافت چندرغاز مالیات از خاکروبه ها و فرزندان مسجد خرمشهر و پخش تصویر و نوای ممد جهان آرا به اغنا رسیده است؟

هنوز و قرنها ملت ایران به احترام انسانهایی که چند درصد از وجود آنها در آن طرف خاکریزهای پادگان حمید جا مانده است باید خبردار بیاستاد و کلاه از سر بردارد.هنوز ملت ایران باید بداند که نفسش از نفس نفس زدنهای آن جانباز شیمیایی است که ماسک نداشته اش را به هم تعارف می کردند.هنوز مانده است که به پائیز شدگان در جاده خرمشهر پشت کنیم بلکه بهار بهار و سبد سبد گل سبز و سفید و قرمز را باید ارزانی وجودشان نمائیم.

اما درد و هدف از این مقاله نه به چالش کشاندن ادراک آن جوانک صدا و سیمایی است بلکه حرف این است که مانند خیلی از جاهای دیگر بد عمل کرده ایم و جامعه با قشر ایثارگران جبهه و جنگ زاویه دارد و کسی باید این تابو را بشکند و از آن پرده بردارد.باز هم بد عمل کردیم و نتوانستیم از این فرصت، فرصت بسازیم.ایثارگران خصوصا جانبازان را فقط با حقوق و پول و ماشین و کار و رفتن بچه هایشان به دانشگاه می شناسیم و البته آنها نیز به این داستان خو گرفته اند و باورشان شده است که عمرشان باید با همین پرادو ها و مرغداری ها و کار در بانک و همین دست تسهیلات سپری گردد.

براستی که در حال دیر شدن است.

یاران یکی یکی در حال رفتند .درب باغ شهادت بسته است و کلیدش را شکسته اند.در حال دیر شدن است و گناه دارد تا اسوه های از خود گذشتگی در پیچ و خم تعفن وام و پرادو سرگرم باشند.جامعه کنونی ما از فقر انسانهای جامعه خواه رنج می برد.اکنون هرکس به فکر جیب خود است و در پیکارهای اقتصادی می کشند تا کشته نشوند و جا  داشت این انسانهای ویژه در دانشگاههای کشور تدریس کنند و به مردم بیاموزند که چه شد زن و فرزند را رها کردند و به بیت المقدس پیوستند.اینها همان انسانهایی هستند که در روستاهای شلحه و معمره خرمشهر روزها بدون آب و غذا با کفش های کتانی جنگیدند و لام تا کام لب به شکایت نگشودند و البته خرمشهر گرامی نیز تا خرم شهر شدن راهی دراز درپیش دارد.

"بله خرمشهر، تو سیلی،تو سیلابی،تو سیلی خوردگان تاریخ بر بنا گوش جباران ستمگری.

اما هنوز و خصوصا این روز ها " شهر خرم"  در وضعیتی بسر می برد که کودکانش تشنه جرعه آبی سالم هستند، ماهیان رودخانه اش طعم آب را از یاد برده اند، بیکاری سرگرمی روزانه جوانانش شده و دیوارهایش هنوز تاولهای کهنه جنگ را به یادگار دارد."

 خرمشهر ما مشکلات تو را می دانیم و نفت را هم بالای 100 دلار می فروشیم اما حال آباد کردنت را نداریم و گیر اختلاسهای 3000 میلیاری خودمان هستیم.خرمشهر گرامی همین صدا و سیما که به مدد نام نازننین تو از طلا سنگ فرش شده است برای نوچه های خود ویلای چند میلیاردی می خرد ولی تو هنوز آب برای خوردن نداری و دیگر نمی دانم چه بگویم و تنها امیدمان اینست که مقام عظمی ولایت با یک نهیب کارساز به مسئولین این حرف را در گوششان فرو نمایند که خرمشهر پاره ی تن این کشور است و قلب مردم با شنیدن نوای ممد جهان آرا به درد می آید.

در پایان بار دیگر از صدا و سیمای کشورم تقاضا دارم اسوه های جامعه خواهی این کهن دیار را کمی تخصصی تر ببیند و به احترام آنها همیشه خبردار بیاستد، چون خیرسرمان آنجا را به عنوان رسانه فرهنگ ساز می دانیم و قرار است از آنها فرهنگ بیاموزیم نه اینکه باعث تخریب فرهنگی خودمان شوند.

سوم خرداد روز آزاد سازی خرمشهر عزیز،روز ولادت امیر عدالت و روز تولد تنها فرزندم را برای همیشه ی عمرم دوست دارم.

زندگی در 1000سال قبل

 

خوانندگان محترم  و همراهان خوب من در فضای مجازی

 

 

و همه ی دوستان برادران و خواهرانم در کهن دیارم ایران

 

 

به یاری پروردگار بزرگ

 

 

و

 

 

به کمک شما گرامیان بزرگوار

 

 

به زودی نگارش رمان بزرگ

 

 

 

زندگی در ۱۰۰۰ سال قبل

 

 

 

 

با رویکرد نگاه به موقعیت زن در ایران باستان  را آغاز می نمائیم.

 

منتظر پیشنهادات سازنده شما هستم.