آقا وخانم (تورث) (تی عر) وخانم(فی رش) (80)

قاسم خوش سیما

بازار میوه و تره بارشلوغ وغوغا بود.میوه های رنگارنگ چشم ها را خیره میکرد وبوکردن بعضی از آنها نظیر لیمو شیرین ،ذهنم را به شیرینی های داخل آن رهنمون می نمود.انارهای بزرگ و خوشرنگ،انگورهای آویزان موزهای بلند بالا،خیار وگوجه های شیک،سیب های قرمز و سفید استخوانی،هندوانه های بزرگ  و هر میوه دیگر در بازار میوه و تره بار شهر پیدا میشد.مغازه های  راسته میوه فروشان همیشه برایم جالب و قدم زدن در میان آنها ، لذت بخش بود.سبزی های سبز وخوشرنگ پرتغالهای ترشی که دهانم را پر از آب میکرد و هر میوه دیگری که دیوانه ام میکرد وحتی نگاه به آنها حس خوبی را در من زنده می نمود.دو طرف این بازار شلوغ و پر داد وبیداد فقط میوه فروختند وهر کس مال خود را فریاد میکشید و قیمت آنرا اعلام می نمود.ابتدای بازار برروی صندلی خوشدستی نشستم و نگاه به جنب و جوش مردم می کردم تا ببینم چه چیزی گیرم خواهد آمد.

آقا و خانم (تورث) همراه کارگر شان (تی عر) وارد بازار شدند ونگاه همگان را به خود جلب کردند.بازار با همه سرو صدایش لحظه ای خاموش شد وهمه خیره خریدهای خانم تورث بودند. خانم تورث با پالتوی گرانقیمت وکلاه فرنگی زیبایش میوه ها را برانداز میکرد.آقای تورث سیب قرمز بزرگی را در دست داشت و آنرا بالا پایین می انداخت ودستور جدا کردن دیگر میوه ها را میداد وکارگران هم پشت سرهم ،وزن می کردند وبه کناری می گذاشتند."تی عر" کارگری بود که سرما و گرمای مزرعه خانواده تورث او را سوزانده بود و پشت دستهایش زبر و چروکیده شده بود."تی عر" سری به سری میوه ها را از مغازه ها به طرف اتومبیل خانواده تورث می برد وبر می گشت.همه نگاهشان می کردند و هر مغازه ای که آقا و خانم تورث وارد آن می شدند کس دیگری وارد آن نمی شد.صدای پوتینهای پاشنه بلند خانم تورث محوطه بازار را می لرزاند وگاهی زنهای زنبیل به دست جرات نگاه کردن به هیبت خانم تورث را نداشتند و با دیدن او راهشان را کج می نمودند.خوشه ای از انگورهای دانه درشت در دست خانم تورث بود و با دستکش سفیدی که در دست داشت آنرا از جعبه بیرون آورده بود ونگاه می کرد."تی عر"لاغر اندام ونحیف کیسه کیسه از بهترین میوه های بازار را به طرف اتومبیل پارک شده در محوطه می برد وآنجا جاسازی می نمود.آقای تورث به محض وارد شدن در هر مغازه جدیدی ابتدا ناخنکی به میوه های داخل مغازه می زد و سپس با کمک خانم تورث خوبهای مغازه را جمع می کردند و سوار بر دوش "تی عر" فقیر می نمودند وبه مغازه دیگری قدم می گذاشتند.غوغا و سروصدای بازار آرامتر شده بود وسایه سنگین وجود خانواده متمول تورث میوه فروشان و مردم را تحت تاثیر خود قرار داده بود.انگار همه از وجود ایندو نفر سر خورده شده بودند وبه نوعی از خریدن میوه های درجه 2 وحمل میوه بدون کارگر خجالت می کشیدند.

"تی عر" خسته شده بود و سیمای رنجور ولی مهربانش خسته نشان می داد.آقا و خانم تورث آماده رفتن شدند و صدای جیرینگ جیرینگ طلا و جواهرات خانم تورث،لج خانمهای اطرافش را در می آورد.آنها با دهها کیلو از بهترین وناب ترین میوه های بازار از آنجا خارج می شدند."تی عر" هم با چند کیسه از میوه عقبتر از خانم وآقا به طرف اتومبیل می رفت.همگی به اتومبیل رسیدند .آنها سوار ماشین پر از میوه شدند و رفتند اما "تی عر"جا ماند وبه طرف مغازه ها برگشت.در ابتدای بازار میوه فروش دوره گردی بود که چند کیلو سیب سفید را روی جعبه ای گذاشته بود و می فروخت.سیب های سفید وچروکیده اندازه گردو و شاید کمی بزرگتر بودند."تی عر" نگاه به میوه ها می کرد و من نگاه به او.از تی عر پرسیدم که جریان چیست و او این میوهای پلاسیده را برای چه کاری می خواهد؟آیا آنها را برای حیوانات مزرعه تورث می خواهد؟"تی عر" جواب داد خیر آنها را برای خانواده خودش می خواهد.از سوالم شرمنده شدم و با کوله باری از غم به طرف درب خروجی بازار به حرکت افتادم  تا این اختلاف طبقات آزارم ندهد.فکر کردن در مورد اوضاع "تی عر" و خانواده اش آزارم می داد اما در حین خارج شدن از بازار خانم (فی رش) ژنده پوش را دیدم که فرزند خرد سالش را به کمر بسته بود ودر میان آشغال میوه های بازار دنبال میوه های گندیده می گشت.انگار وضعیت "تی عر" بهتر از خانم "فی رش "بود.اما... اما این داستان واین اسامی مربوط به کشوری در آمریکای جنوبی یا اسکاتلند نیست. کافیست اسامی داستان یعنی(تورث ، تی عر ،  فی رش) را برعکس و از آخر به اول بخوانید.همین تک شنبه بازار خودمان، همین ثروتهایی که با دروغ ونیرنگ و یک شبه از مال غیر حلال به دست آمده است.