- فقط حالم را پرسید، حرف خاصی نزدم.

نگاهم را به طرف دیگری بردم و کاملا" خشمگین جواب دادم:

- چرا حالتو پرسید،می گم چرا اصلا" جواب تلفن اون آدم بی خود رو دادی؟

معصومه چیزی نمی گفت و فقط نگاهش به فرش کهنه کف پذیرائی بود و به دورهای دور فکر می کرد.او از جا بلند شد و فهمیدم در حال رفتن به طرف اتاقش است.موضوع زنگ زدن امیر به معصومه به راحتی برایم قابل هضم نبود که مقابلش ایستادم و با بد خلقی پرسیدم:

- ریز به ریز بگو امیر به تو چی گفت و تو چی جواب دادی؟

معصومه به صورتم نگاه کرد و عرق های درشت روی پیشانی اش نشان داد قدرت حرف زدن ندارد و بغض قدیمی همان دوران سیاه، دوباره راه گلویش را بسته است.بازوی سمت چپش را گرفتم و با همان عصبانیت کاملا" شمرده و آرام پرسیدم:

- بگو امیر به تو چی گفته؟

معصومه دوباره در میان چشمانم خیره شد و لرزش لبهایش نشان می داد که قادر به حرف زدن نیست و شاید باید فعلا او را به حال خودش رها می کردم.دستم را شل تر کردم اما او دستم را به شدت از خودش دور کرد و با سرعت به طرف اتاقش رفت و درب را بست.کاملا کرخت و نگران همانجا نشستم و به روزگار خودمان فکر کردم.اوضاع فکری و روحی مناسبی نداشتم.

امیر پسر بسیار خوبی بود که سال گذشته به خواستگاری معصومه آمده بود.او فرزند خانواده ای مشهور در شهر ما به حساب می آمد که به واسطه شهرتشان خبر خواستگاری او از خواهرم فلفور در شهر پیچید و زبان زد خاص و عام شد.معصومه هم مانند من و پدر و مادرم از این اتفاق خوشحال بود و همه چیز مهیای ازدواج آنها بود.امیر ترم آخر پزشکی درس می خواند و معصومه ترم آخر پرستاری و رفت و آمد هر دوی آنها در یک دانشگاه باعث این آشنائی شده بود.

پدر و مادر امیر از پزشکان خوشنام این شهر به حساب می آمدند.پزشکانی که در خیلی موارد با معاینه رایگان بیماران مستحق نام و اعتبار خوبی برای خودشان تهیه کرده بودند.امیر هم پسر سر به راه و خوبی بود و انگار نه انگار که متعلق به چنین خانواده ی معروف و مشهوری است.او بسیار خاکی و خون گرم و خودمانی با همه کس رفتار می کرد و همه چیزخوب بود تا اینکه چند روز مانده به عقد قرار و مدارها به هم خورد و هیچ کس نفهمید چرا به یک باره امیر از معصومه متنفر و کاخ آرزوهای خواهرم را به ویرانه تبدیل نمود.

اما همه آن اتفاقات شوم و تلخ به تاریخ پیوسته و مرور آن برای همه ما سخت بود.ما نیز علیرغم مشکلات مالی فراوان خانواده ی خوبی به حساب می آمدیم و خیلی ها از شهرت پدرم ما را نیز می شناختند.پدرم دبیر شیمی دبیرستانهای شهر،حتی معلم امیر هم شده بود و خیلی ها از او به نیکی یاد می کردند.آدم حسابی های شهر از درون خانواده و فقر مالی پدرم خبر نداشتند اما از بیرون پدرم را انسانی فرهیخته و من و خواهرم را گلی از گلهای بهشت فرض می نمودند.برای مردم شهر ازدواج امیر عابدی با دخترمیرسهیل افتخاری برای امیر به حساب می آمد هر چند وضعیت مال مکنت امیر و خانواده اش با "معصومه افتخاری"که نان برای خوردن نداشت،قابل مقایسه نبود.

امیر به طرز مشکوکی برای همیشه از خانواده ما جدا شد و یکسال از آن روزهای پر ماجرا و سخت می گذرد.اتفاقاتی در آن روزهای فراموش نشدنی که موجب سکته مادرم شد و شاید ضربه زیادی به اعتبار پدرم و آینده تنها خواهرم نیز وارد نمود.

حالا یکسال از آن روزها می گذرد . روزی بود که اگر مادرم حتی اسم امیر عابدی را می شنید سکته دوم زندگی نابودش می کرد .

حالا سوال پیش روی من و قطعا معصومه این بود که چرا امیر باید با معصومه تماس می گرفت؟ معصومه ای که قطعا حاضر نبود حتی اسم امیر را به زبان بیاورد و اگر قرار بود راه رفته دوباره تکرار شود پدر و مادرم اسم معصومه را از شناسنامه شان خارج می کردند.

امیر شرف خواهرم را به زیر سوال برده بود و خدا می دانست مردم چه حرفهائی را به نقل از دکتر امیر عابدی پشت سر خواهرم به زبان می آوردند که یادآوری آنها برایم سخت و غیر قابل تحمل بود.

بدبختی خودم از یادم رفت .از جا بلند شدم و بساط صبحانه ی نخورده را جمع کردم و وارد آشپزخانه نمناک خانه شدم، سینی چای و غیره را روی سینک کوچک آشپزخانه پرت کردم و صدای آن سکوت خانه را شکست.

-هی چی شده اونجا ،چه خبرته پسر؟

صدای مادرم از داخل پذیرائی مرا به خودم آورد به طرف او آمدم .مادرم با چند نان سنگگ و مقداری سبزی که از زیر چادر مشکی اش معلوم بود مقابلم ایستاده بود و نفس نفس می زد.

-چی شده مادر؟صدای چی بود؟

به طرفش آمددم و در حالیکه چادرش را از سر بر می داشت پرسید:

-معصومه کجاست، چیه چرا ساکتی ،چی شده؟

نان و سبزی که حالا روی میز جلوی مبل هال بود را برداشتم و به طرف آشپزخانه حرکت کردم.

-میگم چرا حرف نمی زنی مادر؟

خودم را جمع و جور کردم و جواب دادم :

-هیچی بابا تازه از خواب بیدار شدم ،معصومه تو اتاقش داره کتاب می خونه کجا رو داره بره ؟

به کنارش برگشتم و در حالیکه نگاهش به ساعت دیواری بود گفت:

-صداش کن بیاد،حقوق بابات رو ریختند ،بیا این قبض ها رو بردار ببر واریز کن ببین چی می مونه واسه ما ،من یکی که دیگه موندم.

بدون توجه به حرف مادرم ،طرف اتاق معصومه رفتم و چند بار پشت سر هم به در کوبیدم و سپس آنرا باز کردم. معصومه روی تخت چوبی و قدیمی اتاقش خوابیده بود و چشمانش کاملا خیس نشان می داد. وارد اتاقش شدم و در را بستم .

-پاشو خودتو جمع و جور کن مامان اومده !

معصومه که شدیدا ملاحظه حال مامان را می کرد سریعا دستی به چشمانش کشید و بلند شد.

- همین جا بشین الان میام.من برم ،برم مامان رو ببینم شک نکنه!

آب دهانم را قورت دادم و نگاه به عکس های اتاق معصومه انداختم .عکس دختر بچه ای با کلاه و موهای بلند،عکس پروانه ای که روی شاخه ای سبز و زیبا جا خوش کرده بود،مجسمه ای از عروسک که دخترک و پسرکی به یکدیگر شیرینی تعارف می کردند و چیزهائی از این دست. طاقچه اتاق خواهرم نیز مملو از کتابهائی بود که با خواندن آنها پرستار شد کتابهای من نیز در اینجا پیدا می شدند. کتابهائی مشترک که از او پرستار بیکار و از من نیز یک مهندس کامپیوتر بیکارتر تحویل جامعه داد.

فرق اتاق من با اتاق معصومه این بود که قالیچه کوچک و کهنه ای که من داشتم او نداشت،تلویزیون کوچک و کامپیوتر قدیمی من هم لنگه ای در این اتاق نداشت و از بخت بدش پنجره ای هم که در اتاق من تعبیه شده بود اینجا وجود نداشت. صدای تخت کهنه معصومه مرا به خنده وادار می کرد و زمانی که او بین تلویزیون و تخت ،تخت را خواسته بود من خیلی خوشحال بودم.

نمی دانستم به گرفتاریهای خودم فکر کنم یا به اتفاق جدید و مشکوک تلفن امیر به خواهرم که معصومه وارد اتاق شد و درب را بست و کنارم نشست و نگاهم کرد. لبخند مصنوعی زدم و پرسیدم:

-تو واقعا جواب پسره رو دادی؟ خجالت نکشیدی معصومه؟

چیزی نگفت و فقط دماغش را بالا کشید و دستی به پرزهای پتوی تختش کشید و سکوت کرد.

-شمارش همون شماره قبلیه؟

معصومه دوباره نگاه به چشمان من کرد و بالاخره جواب داد:

-به مامان و بابا بگم زنگ زده بود؟

-دیوونه شدی،دوباره میخوای مامانو به سکته بندازی؟

-پس چکار کنم،دارم دیوونه میشم سعید!

فعلا چیزی به کسی نگو!نمیخوای بگی چی گفته، چی خواسته ازت؟

از کنارم بلند شد و روی زمین نشست .دستانش را روی تخت بر روی هم گذاشت و با گذاشتن قسمت چپ صورت بر روی دستانش باز به فکر فرو رفت.

-خیلی پستی ،خیلی.

خندیدم و گفتم:

-کی ،با کی حرف می زنی،منو میگی معصومه؟

چیزی نگفت که ادامه دادم :

-چی گفته ،بگو تا حالیش کنم با کی طرفه .من به اندازه کافی از اون آدم کثیف دل پر خونی دارم.

معصومه سرش را از دستانش جدا کرد و با بازدم نفسش از دماغ به حالت تمسخر رو به من گفت:

-تو......تو اگه......ول کن بابا،ول کن بیا برو بیرون میخوام رو تخت بخوابم،بیا برو بیرون سعید که حالم از تو هم داره به هم میخوره.

تعجب کردم که معصومه با چنین لحنی با من صحبت می کرد و تا کنون چنین بی احترامی را از او سراغ نداشتم.

-معصومه چی می گی ،چی شده؟ میگی یا.......

معصومه وسط حرفم پرید وبا پرخاشگری بیشتری ادامه داد:

-وگرنه چی؟

چیزی نگفتم و به یاد بدبختی خودم از جا بلند شدم و تصمیم گرفتم پیگیری این موضوع را به بعدها و زمانی موکول کنم که هر دویمان آرامش بیشتری داشته باشیم . آه بلندی کشیدم و جواب دادم :

-باشه من میرم تو هم بگیر بخواب ولی اینو بدون که من از این قضیه به راحتی نمی گذرم و نمی زارم مادرم دوباره سکته کنه و بمیره!

معصومه پوزخندی زد و بدون نگاه به من جواب داد:

-برو ببینم بابا!

چند قدمی رفتم و دستگیره درب را گرفتم تا از اتاق خارج شوم اما دلم طاقت نیاورد و برای اولین بار به خواهرم گفتم:

-احترام خودت رو داشته باش، دیگه هم جواب اون پسره کثافت رو نمی دی، نذار این خونه رو سرت خراب کنم.

چشم غره ای به خواهرم رفتم و درب را باز کردم تا از اتاق خارج شوم.

-چیه ،خودت می بری و می دوزی؟

ایستادم ،چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم تا شاید چیزی بگوید.

-اینقدر بچه ای و بی ظرفیت که می ترسم چیزی بگم! دلم ریخت و پرسیدم :

-از چی؟در مورد چی؟

-در مورد اینکه امیر چرا به من زنگ زده ؟

گوشم از لحن صحبت معصومه تکان خورد و با بستن دوباره درب اتاقش به طرف تخت خواهرم رفتم.

معصومه تو چی میخوای بگی ،هی این دست اون دست می کنی؟

معصومه دوباره به فکر فرو رفت و همچنان پرزهای خوابیده پتو را با کف دستش می سائید و فکر می کرد.

کلافه شدم و دوباره همانجا نشستم . می دانستم معصومه کسی نیست که بتوانم با زور از او حرف بکشم بلکه باید با او مدارا می کردم چون مطمئن بودم در دل او حرف مهمی است.

-اگه حوصله نداری من برم؟

معصومه سرش را بلند کرد و لرزش لبانش کاملا نشان می داد می خواهد حرف مهم و احتمالا غصه داری را بزند که احتمالا غم و غصه های خودم را کاملا از یاد من می برد.

-امیر خیلی بی حیاست!

دلم بیشتر لرزید و کمی جلوتر رفتم.

-میگی چی شده یا نه،بابا چقدر کشش میدی تو؟

-دنیا!

آب دهانم را قورت دادم و کاملا متعجب پرسیدم:

-دنیا چی؟