قسمت:4
پشیمان شدم.پشیمانی هیچ فایده ای نداشت و پیام سرنوشت ساز من ارسال شده بود، این چه کاری بود که کردم نمی دانستم و حالا ترس رهایم نمی کرد.
-آقا سعید پاشو بیا مادر،غذا سرد شد.
دستپاچه شدم. کاش غذا خوردن آنروز سالها به تعویق می افتاد وهرگز ناهار آنروز آماده نمی شد. . گرمای عجیبی وجودم را فرا گرفت.خدای من این چه کاری بود که کردم و اگر معصومه اشتباهی متوجه حرفهای امیر شده باشد تکلیف من چیست؟ اگر امیر بخواهد با این کارش من و خواهرم را سرکار...
گوشی را به حال خودش رها کردم و طرف درب خروجی اتاق رفتم. دویدم و دوباره به گوشی رسیدم و نگاهش کردم شاید دنیا جوابم را داده باشد اما خبری نبود و با همان حال مشوش از اتاق خارج شدم تا معصومه به من شک نکند.
سفره ناهار وسط پذیرائی پهن بود. بوی کتلتی که مادرم درست می کرد همیشه برایم خوشایند بود اما آنروز به هیچ وجه آن بو را حس نمی کردم . کتلت،نان سنگگ،سبزی خوردن و چیزهائی از این دست در کنار گرسنگی ام باعث نمی شد که یاد دنیا و پیامی که برای او فرستاده بودم لحظه ای رهایم کند وعطش درونم با لیوان پر از آب برطرف نشد. معصومه هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود. بلند شدم، وارد آشپزخانه شدم و تازه یادم آمد که باید دستم را بشویم. دستم راشسته و بانگاه به اتاق معصومه به طرف اتاق خودم رفتم تا ببینم دنیا جواب پیام مرا داده است یا نه که البته خبری نبود و خیلی زود به سر سفره ناهار برگشتم.
- خواهرتو صدا کن تشریف بیارن سر سفره ،بگو اگه سختشونه غذا رو ببرم اتاقشون.
از لحن صحبت مادرم که معصومه را با این حرفها مورد تمسخر قرار می داد خنده ام گرفت و طرف اتاق خواهرم رفتم.
- پاشو بیا غذا بخور،بد نیست یه کمک هم به مامان بکنی، همه دست و پاش درد میکنه.
معصومه هیچ چیزی نگفت و با دست کشیدن به چشمانش از جا بلند شد، گوشه چشمی برای من نازک کرد،از کنارم رد شد و طرف آشپزخانه حرکت نمود.
از همین فرصت هم استفاده کردم و دوباره با دلهره سری به گوشی موبایلم زدم اما همچنان خبری از جواب پیام نبود که نبود.
پس از دقیقه ای سه نفری دور سفره محقرمان نشستیم و شروع به خوردن ناهار نمودیم. مادرم طبق معمول برای من و معصومه مانند دو کودک کتلت و سبزی خوردن و نان و غیره کنار گذاشت و هر کس با فکر خودش شروع به خوردن غذا نمودیم.
- بابا کی میاد؟
مادرم در حالیکه داخل لیوانهایمان آب می ریخت جواب داد:
- امروز تا ساعت چهار کلاس داره ،حدود پنج میرسه خونه،چطور مگه؟
نمی دانستم چرا این سوال را پرسیدم ،قادر به خوردن غذا نبودم و حس غریبی راه گلویم را به سختی می فشرد. دوست داشتم سری به گوشی موبایلم بزنم اما ممکن بود معصومه به من شک کند . معصومه هیچ چیزی نمی گفت و مادرم مانند اکثر اوقات حرف خاصی نمی زد و فکرو ذکرش بیکاری من و خواهرم بود. مادرم همیشه با پدرم سر وضعیت بد مالی خانواده بحث و گفتگو داشت و دردش این بود که چرا با وجود اینکه او معلم سرشناس شهر است ،اما وضعیت آنچنیینی داشتیم.
پدرم هم حرفها و دلایل خودش را داشت. او عقیده داشت با زد و بندهای اداری میانه ای ندارد و قادر نیست بیشتر از کاری که می کند درآمد داشته باشد. او هیچ وقت از هیچ بانکی وام نمی گرفت و عقیده اش این بود که وام با سود بیست درصد در حقیقت دام است و نباید وارد زندگی اش شود. خیلی ساکت غذا می خوردیم، خواهرم فقط با غذا بازی می کرد ومن هم به طور عجیبی به اتفاقات جدیدی که برایم پیش آمده بود فکر می کردم. مادرم همیشه کمتر از همه غذا می خورد و خیلی زود از سر سفره بلند می شد و چرا تا کنون به کم حرفی ما گیر نداده بود نمی دانستم. همان لحظه تصمیم گرفتم هنگام عصر در اطراف خانه دکتر عابدی قدمی بزنم شاید بعد از یکسال دنیا را از نزدیک ببینم و بدانم کسی که عاشق من است اکنون چه شکل و شمایلی پیدا نموده است.
- حال بابات اصلا خوب نیست ،کاش واسش یه وقت دکتر می گرفتی!
نگران شدم و پرسیدم:
- چشم،چی شده مامان؟
-کلیه اش بازم داره اذیتش می کنه،درد داره!
می دانستم اوضاع مالی خانواده بسیار خراب است وکاری هم از دستم بر نمی آمد.
- نگران پول هم نباش حقوق گرفته،بیمه طلائیش هم اومده ،ببین میتونی یه دکتر کلیه واسش وقت بگیری.
-مامان مگه حقوق بابا زیاد شده که این ماه دکتر هم میتونه بره؟
مادرم مکث طولانی کرد و جواب داد:
- نه حقوق پدرت زیاد نشده ، این ماه نمی خوام قرص های قلبم رو بگیرم.
با تعجب پرسیدم:
- چرا؟
-که پدرت بره دکتر ببینه چشه؟
دست از غذا کشیدم و قاشق و چنگال را بر روی پیش دستی چینی که مقابلم بود انداختم و صدای بدی خورد. مادرم که همیشه سرش موقع غذا خوردن پائین بود نگاهی به من کرد و گفت:
- چیه نگران سلامتی مادرت شدی نه؟
باز با طعنه های مادرم کاملا آشنا بودم و می دانستم منظورش اینست که اگر نگران این موضوع هستم به دنبال کار باشم و حرکتی کنم.جوابی برای سوال مادرم نداشتم و به یاد دنیا لقمه ای از نان و کتلت را به دندان گرفتم و همراه بغضی که راه گلویم را بسته بود آن را بلعیدم و از جا بلند شدم.
- مامان دستت درد نکنه.
- تو که چیزی نخوردی پسر؟
چیزی نگفتم و با اضطراب به طرف اتاقم رفتم تا شاید خبری از دنیا شده باشد.
- وایستا بینم سعید.
می دانستم طبق معمول مادرم چه چیزی می خواهد بگوید.
- حداقل ظرفهای خودت رو ببر آشپزخونه،یاد بگیر!
این جمله هم برایم آشنا بود و بدون اینکه فکرم آنجا باشد ظرفهای خودم را برداشتم و با پرت کردن آنها بر روی ظرفشوئی آشپزخانه با سرعت به اتاقم برگشتم و گوشی موبایلم را برداشتم اما هیچ خبری نبود که نبود و این حال مرا بدتر می نمود.
گوشی را برداشتم و بر روی زمین نشستم و نگاه به صفحه آن کردم . تکه ای کاغذ از گوشه روزنامه ای که کنار میز تلویزیون اتاقم افتاده بود جدا کردم و با آن خلال دندان ساختم و طبق عادت ...
درب اتاقم باز شد و رشته افکارم پاره شد.
- چیه به چی داری فکر می کنی سعید؟
روی کمرم خوابیده بودم. درست نشستم و جواب دادم:
- هیچی ...هیچی به چیز خاصی فکر نمی کردم،چطور مگه؟
- تو الان فکرت پیش دنیا نیست؟
- کی؟
- دنیا؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- دنیا کیلوئی چنده معصومه،تو دنیای ما رو نمی بینی،دنیای ما اونقدر گرفتاری توش هست که وقت نمی کنم به دنیای دیگه ای فکر کنم. ولمون کن بابا!
معصومه نگاه معنا داری کرد و با بستن درب اتاق از آنجا خارج شد. دستم را دراز کردم و بالشی را از روی رختخواب برداشتم. تصمیم گرفتم کمی بخوابم و بعد از خواب به داخل شهر بروم و سراغی از دنیا و اتفاقات پیش آمده بگیرم. چند بار غلتیدم اما خوابم نمی برد و هر چند لحظه یکبار نگاه به گوشی موبایل می انداختم اما هیچ خبری از جواب پیام دنیا نبود که نبود.
ساعت ها به سختی سپری می شدند. سکوت خاصی خانه را فرا گرفته بود. دوست داشتم عقربه ساعت دیواری روی دیوار غم گرفته اتاقم را با دست به جلو هول دهم تا ببینم در ساعات و روزهای بعد چه اتفاقی بین من و دختر یکی یکدانه شهر پیش خواهد آمد.
صدای باز و بسته شدن درب حیاط در همین ساعتها نشان می داد که پدرم خسته از سرکار و کلاسهای خصوصی اش برگشته است. کلاسهای خصوصی نیمه رایگانی که هر کسی دوست داشت پول و شهریه پرداخت می کرد و هرکس هم دوست نداشت مبلغی پرداخت نمی نمود.
بلند شدم، بار دیگر نگاهی به صفحه گوشی انداختم و همچنان خبر از جواب دنیا نبود .پشیمانی رهایم نمی کرد. نباید خودم را پیش او سبک می کردم و این تاریخی ترین اشتباه من در قبال امیر و خانواده اش به حساب می آمد. نباید چنین اشتباهی را مرتکب می شدم و حالا با این کوچک شدن چه می شد نمی دانستم. طرف دیگر قصه این بود که امیر هم با توجه به اتفاقات سال گذشته آدمی نبود که بی دلیل به معصومه زنگ بزند.
حتما امیر اوضاع خواهرش را وخیم می دانست که چنین زنگی به کسی زده بود که دشمن خونی اش به حساب می آمد. امیر زندگی و آینده خواهرم را تباه نموده بود و دلیلی نداشت چنین مسئله ای را برای معصومه عنوان نماید و حتما عطش عشق دنیا نسبت به من چنان شعله ور نشان می داد که امیر عابدی را مجبور به چنین خفت و خواری نموده بود.
باید کاری می کردم. پرنده خوشبختی بالاخره مرا نشانه گرفته بود. باید به اطراف مطب و منزل دکتر عابدی می رفتم . باید دنیا را به طریقی پیدا می نمودم و حالا که بخت درب خانه مرا زده بود نباید بیکار می نشستم.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.