بنام خداوندی که عاشقانه دوستم دارد.

روزهای بلند بهاری از راه رسیده بود و فکرهای بلند و کوتاهم برای آینده راه به جائی نمی برد.هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم و همه چیز به درب های بسته ختم می گردید.پدرم معلم، مادرم خانه دار و تنها خواهرم کوچکتر از خودم نیز منتظر بخت خود مانده بود.خانه ویلائی بزرگ و قدیمی ما در طراوت بهاری زیباتر از گذشته نشان می داد. خانه ای تقریبا قدیمی با چند اتاق بزرگ و حیاطی بزرگ تر که در شهر کویریمان از این خانه ها به وفور پیدا می شد.

فکرم به هر جائی می رفت تا خود و خانواده ام را از چکنم چکنم نجات دهم.پدرم از بیکاری من عذاب می کشید،من از هزینه های او نگران بودم،خواهرم معصوم و مهربان بود و در این موارد همه چیز را درونش می ریخت و مادرم نیز از همه چیز و همه کس زجر می کشید و کاری از دستش ساخته نبود.

داخل اتاق نشسته بودم و نگاه به ساعت دیواری انداختم.ساعت نزدیک به 10 صبح بود و من هنوز روی رختخوابم وول می خوردم و تنها فکر می کردم که چکار باید بکنم.نگاه به اطراف اتاق می نمودم و گاهی هم به پشت می خوابیدم و با چرخاندن بالش لوله ای در زیر سرم از خنک بودن آن لذت می بردم و گاهی با همین روش فکرم نیز عوض می شد.

گاهی تصمیم می گرفتم ادامه تحصیل بدهم،گاهی به دست فروشی فکر می کردم،زمانی به ازدواج و مواقعی هم شغل هائی مانند دامداری، دفتر فنی و و غیره که هیچکدام از آنها به نتیجه نمی رسید و سراغ فکر دیگری می رفتم.ادامه تحصیل پول می خواست که نداشتیم.دست فروشی نقد بود و درآمد خوبی داشت اما از آینده می ترسیدم که موقع ازدواج به مشکل بخورم.از ازدواج وحشت داشتم و همیشه حرف دوستم یادم می آمد که چطور با این اوضاع جرات ازدواج دارم که بخواهم برای فرستادن همسرم به آرایشگاه از پدرم پول بگیرم یا اینکه برای تهیه پوشک کودکم دست در کیف مادرم بکنم.در روستای پدرم به فکر راه انداختن تشکیلاتی بودم که تولیدات دام پروری و کشاورزی داشته باشم اما سرمایه می خواست و فراهم کردن آن برای من و خانواه ام غیر ممکن بود.راه اندازی دفتر فنی شامل تعمیرات کامپیوتر،تکثیر سی دی و کارهائی از این دست در مرکز شهر هم اشکالش این بود که مغازه های شهر یکی در میان همین کاره بودند و به قول دوست دیگرم آنقدر دست زیاد شده بود که اگر هم سرمایه کار جور می شد به شکل مطلوب درآمد نداشت که در طولانی مدت زندگی من را تامین نماید.

سرم در حال درد گرفتن بود و باید از جا بلند می شدم تا فکر و خیال،بیشتر کلافه ام نکند.از جا بلند شدم ٰ،پنجره اتاقم دارای شیشه هائی بود که دور تا دور آن کاملا رنگی بود.انواع رنگ دور شیشه ها، همان رنگ هائی بودند که هنگام نقاشی عید، مادر و خواهرم به شیشه مالیده بودند و نشان می داد هیچ وقت یک نقاش حرفه ای خانه ما را رنگ آمیزی نکرده است و همیشه جای قلم رنگ و کثیفی دور شیشه ها را نشانه وضعیت اقتصادی ضعیف خانواده ام می دانستم.

پنجره ها مندرس بود و باز کردن آنها به این راحتی ها نبود.یکی از آنها را باز کردم و نگاه به حیاط خانه انداختم، خلوت و سرسبزی دلنشینی بر آن حکمفرما بود .خواهرم را دیدم که زیر درخت ازگیل نشسته است و با اینکه کتابی در دست داشت اما شاید مانند من به آینده فکر می کرد و شک هم نداشتم . از سکوت خواهرم دلم گرفت و نگاهم را از او برگرداندم .دوباره به روی رختخواب برگشتم و همانجا پخش شدم . نگاه به سقف اتاقم انداختم مهتابی دو قلویی برسقف اتاق چسبیده بود که سرو ته یکی از آنها سیاه بود.یادم آمد که همان مهتابی آنقدر به حال و روز من چشمک زد تا اینکه کمی پیچاندمش تا از چشمک بیافتد. مهتابی کناری که فقط یک طرفش سیاه بود تنها خورشید اتاق من ومونس تاریکی های زندگی ام به حساب می آمد.تلویزیون کوچک گوشه اتاقم را هفته به هفته روشن نمی کردم و حالم از کامپیوتر قدیمی ام به هم می خورد چون چیزی از آن در نمی آمد که دردی را از من درمان نماید. نگاهم به قالیچه نخ نما شده ای افتاد که زیر تشکم بود و گوشه ای دیگر از اتاق که کتابهایم قرار داشتند و نمی دانستم آنها باید از من خجالت بکشند یا من از آنها شرمنده باشم. درب اتاقم قدیمی و جنسش از آهن بود که مانند احوال من سخت و تیره به چشم می آمد .

دوباره از جا بلند شدم، خمیازه بلند بالائی کشیدم، رختخواب اتاقم را جمع نمودم، همان جای همیشگی انداختم و برای خارج شدن از آنجا درب اتاقم را باز نمودم.باز شدن صدای درب باعث شد تا معصومه از جای خود در باغچه حیاط بلند شود و نگاهم کند.

- سلام سحر خیز شدی برادر؟

حوصله شوخی نداشتم و می دانستم حالا که ساعت از ده صبح هم گذشته است معصومه در حال گیر دادن به من است والبته با هم مشکلی هم نداشتیم. با بی حوصلگی دستی به چشمانم کشیدم و جواب دادم .

- سلام

معصومه که کتابش را روی سینه اش گرفته بود دستی به موهای زیر شال آبی رنگش کشید وبا دمپائی پلاستیکی زرد رنگی که به پا داشت طرف من حرکت کرد وبا لبخند ویژه ای پرسید:

- شاهزاده سعید صبحانه میل دارند؟

معصومه همیشه با همین الفاظ سر به سر من می گذاشت ومن هم آنروز زیاد حوصله شوخی نداشتم اما لبخندی بر لبم نشاندم تا معصومه هم با مشکلات خاص خودش بیشتر از این تنها نماند و مرا به عنوان برادرش در کنار خود یک تکیه گاه ببیند. دوست نداشتم او از آشفتگی های واقعی درون من مطلع باشد و البته شاید این را می فهمید وبه روی خودش نمی آورد.

تلو تلو خوران یکی از دمپائی هائی که جلو درب ورودی اتاقم بود را پوشیدم تا به طرف دستشوئی داخل حیاط بروم. بار دیگر خمیازه بلندی کشیدم و پرسیدم:

- صبونه چی داریم معصومه؟

با لبخند متفاوتی جواب داد:

- شاهزاده چی میل دارند؟

- مسخره بازی رو بذار کنار ،میگم چی داریم بخوریم؟

معصومه با همون کتاب و دمپائی تعظیم کرد و جواب داد:

- قربان پنیری که مردمان شام و سوریه از برای پیشکش ارزانی عمارت پدرتان نموده اند و مربای زرشک که زنان عثمانی برای سوغات تقدیم نموده اند.

- پس نون چی،نون نداریم معصومه؟

-نه خیر قربان،هر آنچه از نان مانده بود،جناب صدر اعظم تناول فرمودند و از خانه خارج شدند.

گرسنه ام بود و با عصبانیت پس سرم را کمی خاراندم و ادامه دادم:

- پس تو و مامان چی خوردین؟

-بنده هنوز چیزی اطعام ننموده ام و در رژیم به سر می برم و علیا حضرت هم با خرده های قرص نان دیشب طعامی خوردند و به قصد سرکشی به املاک رعایا ،این جلال و جبروت را ترک فرمودند.

اعصابم از گرسنگی و نبودن نان صبحانه حسابی به هم ریخت و پرسیدم:

- پس کسی نگفت من واسه صبونه چی باید بخورم؟

- چرا گفتند

- چی؟

- کوفت!

به سرعت خم شدم وبا برداشتن یکی دیگر از دمپائی ها آنرا طرف معصومه پرت کردم اما او با جیغ زدن مقداری دوید و با لبخند از حرکت ایستاد.

- شما بفرما در آن مکان و اجابت مزاج بفرما تا من صبحانه ای از زهرمار برای تنها برادرم مهیا نمایم.

خنده ام گرفت و در حالیکه معصومه با احترام دستشوئی را نشان می داد از کنارم رد شد و من وارد آنجا شدم و پس از مدتی با دست و صورت شسته شده به داخل خانه برگشتم.

معصومه صبحانه ای از چای و بیسکویت برایم فراهم کرده بود اما معلوم بودمی خواهد چیزی بگوید ولی مدام این دست و آن دست می نمود.

یکی از بیسکویت ها را به زور در دهانم گذاشتم وبا همان خلق تنگ پرسیدم:

- چرا نون نداریم؟

-چون پولهای پدرتان در این کشور فقیر خرج نمی شود . پدرتان ارز معتبر خارجی دارند و این کشور .....

حرف معصومه را قطع کردم و گفتم :

-أه . مثل آدم حرف بزن ،پرسیدم چرا نون نداریم ؟ معصومه با همان صورت بشاش و لبخند مشکوک از آشپزخانه ای که مثل امروزی ها اوپن نبود بیرون آمد و گفت:

- چون پول نون نداریم آقا !

دلم پائین ریخت و با گذاشتن بیسکویت نصفه ای که نصف دیگرش در دهانم بود با خجالت جواب دادم:

- حتی پول خرید چند تا نون؟

- حالا بخور اینقدر نق نزن،بابا امروز حقوق می گیره،ول کن بخور!

با همان خجالت جواب دادم:

- ولی تو جیب من پول بود چرا به من نگفتی؟

- خب منم یه مقدار پول داشتم که2تا نون بخریم،ولی بابا امروز حقوق می گیره،ضمنا آقای برادر، شاید شب نصفه شب یکی تو این خونه حالش به هم خورد.باید دو تومن تو کیف من و تو باشه؟

اشتهایم کور شد، دست از صبحانه کشیدم و با بغل کردن زانو هایم به دورهای دور فکر کردم.

نگاهی به مجسمه روی طاقچه قدیمی پذیرائی خانه انداختم.کمد دیواری از مد افتاده،یخچال کهنه گوشه آشپزخانه و عکس پدر و مادرم با قابی کهنه و شکسته مرا از هرچه زندگی خسته می کرد و دوست داشتم اتفاقی بیافتد تا از این کهنه بازار راحت شوم.همانطور که زانوهایم را بغل کرده بودم لبخند موذیانه معصومه را هم می دیدم که انگار حرفش در حال افتادن از دهانش است.

- داداشی؟

چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم.معصومه مقابلم آمد و درست روی مبل قدیمی روبه رویم نشست و در حالی که دامنش را مرتب می کرد گفت:

- دیروز امیر به من زنگ زد.

با شنیدن اسم امیر کمرم را صاف کردم و مانند گرگ تیر خورده خواهرم را نگاه و منتظر ماندم تا او حرفش را ادامه دهد اما او دیگر چیزی نگفت و سرش را پائین انداخت.

- تو هم با اون حرف زدی؟

معصومه که دستپاچه شده بود جواب داد:

- نه نه من چیز خاصی نگفتم؟

بی حوصله گی ام بیشتر شد و با عصبانیت پرسیدم:

- چیز خاصی یعنی چی؟

معصومه کمی با ناخن هایش بازی کرد و با صورتی برافروخته بالاخره جواب داد:

-چیز خاصی نگفت:

از جایم بلند شدم و صدایم را بالاتر بردم و به طرفش رفتم.

- حرف خاص و چیز خاص و این حرفا رو بذار کنار،می گم چی گفت،چرا جواب تلفنش رو دادی

– معصومه که انرژی چند دقیقه پیش خود را از دست داده بود کاملا مضطرب جواب داد: