خوانندگان گرامی با عرض پوزش در مورد انتهای قسمت دوم داستان به اطلاع می رسانم

به دلیل مشکلات اینترنت در شب گذشته 8 خط انتهای آن قسمت درج نشده بود.لطفا قبل خواندن قسمت جدید 8 خط مذکور را از قسمت گذشته مطالعه فرمائید.متشکرم

- میگم این آدم به حدی بی حیاست که بعد از اون همه آبروریزی و بدبخت کردن من حالا به تو گیر داده !

خود به خود چشمانم بسته شد و دوباره پلک هایم را از هم جدا کردم و احساس کردم مشتی قلبم را به سختی و گرمی می فشارد.

-من ، دنیا ؟ یعنی چی نمی فهمم معصومه؟

-میگه دنیا از تو خوشش میاد و زندگیش شده...

حرفش را قطع کردم و گفتم :

-من؟

کمی مکث کرد و جواب داد:

- بله شما!

-تو هم باور کردی؟ معصومه گوشه چشمانش را پاک کرد و کاملا سرد جواب داد:

-مثل اینکه باید باور کنم!

بلوائی در دلم پیدا شدو نمی دانستم چکار باید بکنم؟ من کجا و دنیا عابدی که در آرزوی تمام پسران شهر جا داشت کجا؟

-چی چی رو باید باور کنی، من کجا ،اون پرنسس کجا؟

- نه بابا؟ از نظر شما پرنسس هم هستند دیگه؟

- ول کن بابا، من میرم اتاقم ، حال و حوصله هم ندارم.

-سعید؟

با تحکم معصومه از حرکت ایستادم و نگاهش کردم.

-ها؟

-تو از دنیا خوشت میاد؟ تو میخوای به من و خونواده مون خیانت کنی؟

خندیدم و جواب دادم:

-بله من خوشم میاد،من از خیلی ها خوشم میاد،من از دختر شاه پریون هم خوشم میاد. اما....اما اونها کجا و من کجا، دلت خوشه معصومه !

معصومه با غضب از جا بلند شد و کاملا خشمگین جواب داد:

-پس دنیا خانم واسه شما دختر شاه پریون هم هستند. خاک بر سر بی غیرت تو ،از دختر خونواده ای بت ساختی که خواهرتو رو سیاه عالم کردند؟

چیزی نگفتم که معصومه بلافاصله ادامه داد:

-البته دوره ،دوره نامردی شده، نباید آدم از تنها برادرش که جای پدرش رو هم داره، انتظار مردی و مردانگی داشته باشه. بیا ،بیا آقا سعید اینم شماره شاه پریون شما، میگن این شماره رند رو بیست میلیون تومن خریده، ماشین چهارصد میلیونیش رو هم البته معرف حضورتون هست دیگه!

این حرفهای معصومه برایم قابل باور نبود و نگاهم به برگ تقویمی افتاد که در دستش بود و شماره موبایلی که جز دو رقم اول آن یعنی (09)مابقی یک رقم و یک شکل بودند و حفظ کردن آن به هیچ وجه کارسختی نبود اما جواب دادم:

-خواهر خوب تو منو چی فرض کردی، فکر کردی من کی هستم؟

معصومه که به یاد اتفاقات پارسال بدجور اشک می ریخت به سختی جواب داد:

-من از همه کس و همه دنیا بدم اومده داداش ،خواهش می کنم تو یکی دیگه به من خیانت نکن و نذار مردم بیشتر از این به ما بخندند. من سکه خاص و عام مردم این شهر شدم و امیر و خانواده اش کاری با من کردند که تا آخر عمرم سیاه بخت شدم . من ...

معصومه با گریه حرفهای خودش را می زد و به فکر اتفاق بسیار نادری افتادم که دنیا عابدی عاشق من شده باشد. معصومه با هق هق درد و دلهای خودش را می گفت و من در دلم هیاهوی عشق به دنیا را با همه وجود حس می کردم و نمی دانستم چکار کنم؟

ناگهان معصومه ساکتر شد و رو به من پرسید:

- به چی داری فکر می کنی سعید،داری به این فکر میکنی که چطور خانم مهندس تکدانه شهر عاشق تو شده؟

به خودم آمدم وبا یادآوری شماره موبایل دنیا جواب دادم:

-چی میگی معصومه،من دارم به این فکر می کنم که چقدر باید این آدم پست باشه که چنین چیزی رو مطرح کنه،چقدر اینها...

معصومه برای چندمین بار حرفم را قطع کرد و گفت:

-کی رو میگی ،امیر یا خواهرش؟

-هر دو،تازه دنیا بیشتر.

آفرین داداش خوب من، داداش به خدا قسم اگر تو به این دختر زنگ بزنی یا از اون خوشت بیاد دیگه نه تو ،نه من!

برای دومین بار جواب دادم:

-تو منو چی فرض کردی آبجی؟

معصومه با همان صورت خیس و بغض، پوزخندی زد و گفت:

-ازت می ترسم سعید!

در حالیکه فکرم به شماره رند دنیا بود جواب دادم:

-از چی می ترسی؟

-از اینکه تو با اون به قول خودت پرنسس بریزی رو هم .

بادی از بینی خارج کردم و جواب دادم:

-خیالت راحت،از نظر من اون خانواده مردن،هر کسی می خواد باشه باشه ،دنیا که هیچی نیست.

کمی مکث کردم و سپس با دیدن دنیای جدید در مقابلم از اتاق معصومه خارج شدم و سریعا به اتاق خودم رفتم.گوشی موبایلم را از روی طاقچه قدیمی برداشتم و ناباورانه شماره بیست میلیونی دنیا را در آن ذخیره کردم وبا پرت کردن گوشی روی همان طاقچه خودم را روی قالیچه مندرس کف اتاقم انداختم و دراز به دراز خوابیدم و به سقف چرک گرفته اتاقم خیره شدم.

خدای من ،مهندس دنیا عابدی،مهندس عمران، دانشجوی بهترین دانشگاههای فرانسه کجا ومن کجا،یاد روزهای آمد وشد خانواده دکتر عابدی به این خانه افتادم. یاد روزی که برای اولین بار دنیا را دیدم و کاملا دگرگون شدم. روزی که دنیا با مانتو چهارخانه اش وارد اتاق من شد واز من خودکار خواست تا شماره ای را یاداشت کند. اورا دختری دیدم که طبع،افکارو حرکات مردانه ای داشت. مانتوی مناسبی که رنگ غالبش قرمز بود هیچ وقت از یادم نخواهد رفت و وقتی گوش های بدون گوشواره اش را از کنار شال مشکی رنگش دیدم فهمیدم او نیز مانند من عقیده دارد گوشواره مناسب انسان نیست و نباید گوش انسانی را برای آویزان کردن گوشواره سوراخ کرد.

نمی دانستم دنیا با من هم عقیده است یا خیر اما همیشه اعتقاد داشتم سوراخ کردن گوش ،تمدن انسان را زیر سوال می برد و درک این موضوع همیشه برایم سخت و غیر قابل تحمل بود که برای آویزان کردن گوشواره بدن یک انسان را پاره کنند که از نظر من نماد زیبائی هم نداشت.

دوست داشتم ثانیه به ثانیه در مورد دنیا فکر کنم و این حالت حس خوبی به من میداد. اما اگر این موضوع صحت داشت می توانست به تمام گرفتاریهای من پایان دهد و من داماد و شوهر بهترین خانواده شهر و بهترین دختری می شدم که می شناختم اما خواهرم و آرزوهای بر باد رفته او را چه می کردم،آرزوهائی که با ورود امیر و خانواده اش به زندگی ما در تاراج قدمهای آنها قرار گرفته بود.

آشوب درونم غیر قابل کنترل به نظر می رسید. دوست داشتم هر چه زودتر شماره دنیا را...

ـ تق تق تق،پاشو بیا ناهار

این عادت مادرم بود که با حاضر شدن غذا به کنار اتاقم می آمد و بدون آنکه وارد شود سه بار به درب می کوبید و با اعلام ناهار و شام از آنجا می رفت.

با آنکه گرسنه بودم اما شور درونم اجازه نمی داد برای خوردن غذا از اتاقم خارج شوم و اگر نمی رفتم قطعا معصومه به آشفتگی روحیه ام پی می برد.

بلند شدم و گوشی موبایلم را از روی طاقچه برداشتم و با عشق، شماره دنیا را نگاه کردم و از اینکه خاص ترین شماره موبایل دنیا در گوشی من جا خوش کرده بود احساس غرور داشتم.

-سعید پاشو بیا،سعید...

مادرم بد جور فریاد می زد .نمی دانستم یاد دنیای شیرین دنیا را رها کنم یا اینکه به خاطر خواهرم که شده، سر سفره ناهار بروم تا او فعلا فکر بد نکند.

گوشی را برداشتم . کاش با یک پیامک، سری به افکار دنیا می زدم و از اوضاع فکراو مطلع می شدم. باید او را با یک جمله عاشقانه محک می زدم تا ببینم در فاصله غذا خوردن چه جوابی می دهد.

گوشی را برداشتم و با پیدا کردن اسم دنیا نوشتم:

در سایه سار آئینه ها،تماشای تصویر مبهم تو،مرا آرزوست.

"سعید"

پیام را ارسال و دلهره همه وجودم را فرا گرفت، پشیمان شدم. اما پشیمانی هیچ فایده ای نداشت و پیام سرنوشت ساز من سوار بر بال امواج به سوی دنیای جدیدم پرگشوده بود.