برای نابودی هرشخص و قومی به او بگوئید " بسیار" با فرهنگ است!!!
قاسم خوش سیما
تصاویر بالا مربوط به دو رودخانه از دو کشور متفاوت جهان است که در مورد آنها می توان کتابها نوشت و آسیب شناسی های فرهنگی متعددی در خصوص فرهنگ عمومی مردم آن استخراج نمود.تصویر سمت راست مربوط به کشوری است که تاکنون کسی از پشتوانه های فرهنگی دو هزارو پانصد ساله اش حرفی نزده است و همه ی تاریخش را که خواندم شاعری حتی در حد "بیدل جمعه بازاری" هم نداشتند که مردمش از فرهنگ شعرو شاعری کشورشان تعریف کنند.نویسنده ای در حد "شیخ کریم استکانی" هم پیدا نکردم،تخت جمشیدشان را ندیدم و حتی اسم سعدی و حافظ و بابا طاهر عریان ما را هم نشنیده بودند.در فرهنگ بومی و محلیشان خبری از نان محلی نبود که قومی گرفتار سروکله زدن با آن باشند و بخواهند برای حفظ " سنت " پخت نان محلی، آنرا در کثیف ترین ظرفها و آلوده ترین کوره ها به عمل آورند.نگاهی به مبلمان طبی شان انداختم که مهمترین بخش فرهنگی مد نظر آنها اینبود که هنگام نشستن بر آن آناتومی بدنشان مطابق آخرین یافته های علم طب در رشته ارتوپدی طراحی گردد و خبری از فرهنگ قالی بافی نبود که کتابها از آن بنویسند وقصه ها ببافند، اما فرشباف آن پیرزنی باشد که روی گلیم نشسته است، استخوانهایش تا حد مرگ درد میکند،دست بر کمر دارد،فرش روی دستش باد کرده است و نان شب برای خوردن ندارد.آنها مبل های بی فرهنگی داشتند که داشتن یکی از آنها برایمان سعادت و افتخار فامیلی حساب می گردد و ما فرش هایی که تمدنمان در آن جاریست و دخترک قالی باف تار و پود فرهنگی را در آن گره می زند که پدرش برای اشاعه آن ربای بیست و پنج درصدی به بانک پرداخت میکند تا مثلا فرهنگ فرش از یاد مان نرود.
نگاهی به ساختمانهای آنها انداختم که حرفی از فرهنگ نداشت و به آجرهای سه سانتی زمان تیرکمان شاه نمی بالیدند و کنارش عکس یادگاری نمی گرفتند.کسی برای یک ساختمان فرسوده عهد بوق، هزاران متر زمین را در بهترین نقطه شهر معطل جایی نمی کرد که مثلا فلان شاهزاده ی جبار در آن نقطه ناخن پاهایش را چیده است و حالا باید مردم برای متری زمین زاغه نشین شوند.آنها بدون هیچ ادعای فرهنگی ابنیه ای ساخته بودند که به دلیل استفاده علمی از متریال های پیشرفته عایق صوت و دما، با شمعی گرم میشد و با فوتی خنک ومانند ساختمان فرهنگی ما نبودند که در هر اتاقی با ششصد بخاری گرم و برای خنک کردن آن هزار هزار"کیلو" برق مصرف میشود اما نه گرمایش گرماست و نه سرمایش سرما!
آنها چیزی به نام فرهنگ ترافیک را هم با خودشان حمل و نقل نمی کردند اما رانندگی در اتوبانهایشان با سرعت بی نهایت هم مجاز بود.از فرهنگ رانندگی چیزی نمی گفتند و حرکت اتومبیل هایشان مانند آرایش زیبای درختان بهشتی به چشم می آمد و ما با این فرهنگ غنی دو هزارو پانصد ساله، تصویر خیانها و ماشین هایمان مانند حل شدن تخم مرغ در املت، که معلوم نیست کدام ماشین است و کدام خیابان، و صدای بوقی که هم سلام واحوال پرسی است،هم تشکر،هم دعوا و فحش و بد وبیراه که همگی در یک پکیج فرهنگی به یکدیگر تقدیم می گردد.
فرهنگ آپارتمان نشینی که هر روز بر سر هزینه شارژساختمان و دعوا بر سر جای پارک خودروها کله ها می شکنند و راهروی دادگاه ها که گرفتار همین فرهنگ است را ندیدم.فرهنگ کتابخوانی آنها را دیدم که برای دریافت کتابی از فلان نویسنده مقابل خانه اش به صف می ایستند تا امضاء نویسنده اش را نیز به یادگار داشته باشند و مشوق کسی باشند که برای آنها نقاط برجسته و فرو رفته تمدنشان را رخ نمایی نموده و روی آن برای تک تک انسان های جامعه برنامه ریزی می کند.اما در فرهنگ غنی ما برای خرید کتاب،اقتصاد مردم خراب است و جاهای مهمتری مانند ایرانسل،لواشک و چیپس واجبتر است و باید به آن پرداخته شود. در میان آنها حرفی از فرهنگ سوار شدن بر خودروهای عمومی مانند اتوبوس و مترو نبود اما مردم مانند "مردم" سوار وسیله حمل و نقل می شدند ولی ما سوار یکدیگر،همراه با چاقو و قمه کشی و تنه زدن های اسپانیایی وارد جایی به نام اتوبوس می شویم که هنوز کسی صندلی های آن را ندیده است و هر وقت سوارش شوی پر است.
تصویر سمت راست رودخانه ای از کشور تازه استقلال یافته " ولات فش " است که بیست و پنج سال قدمت بیشتری ندارد و ادعای فرهنگی اش همه چیز را رو به سوی نابودی سوق نمی دهد.ماهی ها را بر حسب سنشان صید می کنند و کسی با ماهی جوان کاری ندارد تا با زاد و ولد زیاد شوند و منابعشان تخریب نگردد.در سال های گذشته کسی برای دعوا بر سر نوبت نانوایی کارش به دادگاه کشیده نشده است،صف های نانوایی شان کوتاه و پهن نیست،نه سنگگ و بربری ولواش دو رو خشخاش دارند و نه به گوسفندان خود نمک می دهند تا برای عید قربان آب بیشتری بنوشند.نان آنها صنعتی و پاکیزه و قربانی شان وزیر دارایی شان است که بیست سال قبل از پرداخت مالیات فرار کرده است.اینجا رودخانه ای است که من و خیلی ها رفتن به آنجا را رویایی می دانیم و پول کشورمان را آنجا خرج می کنیم و تصویر سمت چپ رودخانه ای در کشوری کاملا فرهنگی ماست که بستر آن با انواع و اقسام کیسه های پلاستیکی،دمپایی در رنگ های متنوع،انواع لباس های " زیر " و درشت،بطری های آب معدنی ،شال و روسری،ظروف پلاستیکی،کفش های پاشنه پیو در سایزهای مختلف و انواع و اقسام گلهای مصنوعی و لاستیک خودرو پیدا می شود که البته این ها چیزهایی است که به چشم می آید و با پسماندهای شهری ، کشاورزی و صنعتی فعلا کاری نداریم.
تاکنون کسی ازمردم کشور ولات فش به ما نگفته است شما بسیار با فرهنگید،تمدن غنی دارید و کلوچه محلی و قهوه خانه سنتی تان رغبت ما را برانگیخته است تا به نام توریست به کشورمان بیایند و با سفره آبگوشت میهمان میهمان نوازیمان باشند، چون اگر گذرشان به گذرگاههای توریستی ما بخورد،مستراح برای اجابت مزاج پیدا نخواهند کرد.
گذشته از کاریکلماتور فوق براستی چه کسی واژه مبالغه ای فرهنگ را بر تارک قوم ما به جفا الصاق نموده است.چهره فضای سبز بلوارها و میادین داخل و خارج شهرهایمان عذاب آور است، بلوارهایی که در آن جای رقص گلهای رنگارنگ،علف هرز می روید و گاوهایی که در آن چرا می کنند.احشامی که سرگردان جاده های ما هستند و گاهی تصادف زنجیری با آنها، جان دهها نفر از انسانها را می گیرد و در عزایشان گوسفند قربانی می کنند. براستی جواب به این سوال بسیار مهم است که کدام کار در فرهنگ ما مطابق با تعاریف فرهنگی و جهت بهتر زیستن انسان در روابط اجتماعی پیرامون خود است.فرهنگ داریم یا اینکه با حک این کلمه بر گرده و پیشانیمان ما را دنبال نخود سیاه فرستاده اند.آیا تخته سنگ های تخته جمشید هنوز عطش فرهنگ خواهیمان را سیراب می کند.آیا نقش و نگار قالی های کاشان برای تولید کالای فرهنگی کمردرد گلیم نشینان را تسکین می بخشد،کدام فرهنگ رودخانه نجیب طبیعت را به این روز کشانده است و کدام فرهنگ آن یکی رودخانه را به آبهای زلال فدک شبیه ساخته است.عده ای از ما با فرهنگ کوروشی که از آن دم می زنیم مانند نقل و نبات دروغ می گوییم و در رسمی ترین آمار کشورمان دو عدد مساوی در مورد یک مسئله مشترک پیدا نخواهیم نکرد و در این فرهنگ تنها چیزی که بیداد می کند بی فرهنگی است و بس!!!
و هزار درد ناگفته دیگر که فرهنگ در آن بیگانه است و تعداد با فرهنگ های ما را کمی کم کرده است اما به ما می گویند " بسیار" با فرهنگیم.
چرا آیا عمدی در کار است؟؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.