قسمت:60

قسمت:آخــــــــــــــر

به همراه دنیا از اتاق و خانه خارج شدیم تا بزرگترین خیانت عمرم را در حق دو انسان مرتکب شوم.روزی سرد و کم نور از روزهای کوتاه پائیزی که حتی خورشید هم گرم نبود و حوصله ای برایش نمانده بود.نه دنیا چیزی می گفت و نه ومن چون تقریبا همه چیز در حال رسیدن به نقطه پایان بود.

خدا حافظی همواره سخت و نفس گیر بود و تا دقایقی دیگر باید سارا و کودک درونش را برای همیشه به باد وباران روزگار می سپردم و در گوششان این نجوا را می خواندم:

" سلام ای غروب غریبانه دل - سلام ای طلوع سحرگاه رفتن - سلام ای غم لحظه های جدایی - خداحافظ ای شعر شب های روشن"

این آهنگ گرم و صمیمی را با خودم زمزمه می کردم و دلم از قصه ای ناتمامم با سارا - که به پایانش نزدیک می شد ـ حسابی گرفته بود و در دلم با او حرف می زدم.

برای نوشتن قصه دلتنگی های سارا شبها و روزهای زیادی را با او گذارندم و حالا تنها یک رفیق نیمه راه بودم که باید راهم را از راه زندگی او جدا می کردم.

سارا مینو وهمزاد باور نکردنی من بود.شورشی در دل و صبایی در جان که با تبسم بهار و تنهایی زیبایش ترنم مریم گونه اش را به بیداری اقبال من پیوند می زد. جاری و ساری درسحرگاهان با تو حرف دارم و پوتین های پرتلاشم پیوندی میان ما و آنهاست که دنیا و آرامش را برایمان به شیرینی ترجمه کند.کیارش وار دوستت دارم ودوست داشتم لولمانی از عشق بسازم که خشت خشت آن مهبان و حانیه ای برای شکوفه هایی ارشیای بهاره ای باشد که از تابوی افسانه ای مدوسا مریمی مهتابی بسازد.آسمان و نرگس ونیکو آموزگاری مملو از انرژی تا لاوانی بسازد که باشد تا باشم.

دنیا سوار بر مرکب زیبایش مرا نیز می راند و به کجای دنیا می رفتیم نمی دانستم.تصور رویارویی با سارا برایم غیر قابل تصور بود و مسیر حرکتش طرف بیمارستان دلهره ام را لحظه به لحظه بیشتر می نمود.

دیدن ساختمان بیمارستان یعنی جایی برای خدا حافظی با سارا برایم سخت و کشنده بود.نرده های سفید و آبی بیمارستان تداعی سیاه بختی و قرمز گون بودن روزگار سارا می نمود.میله هایی که کودکم باید پشت آن محبوس خواسته های من می ماند و این راه میان برد من برای ادامه ی زندگی می بود که مرا به دنیا و دنیا متصل می نمود.

گویی دنیا هم مثل من استرس دیدار با سارا را داشت.بغضی غریب گاه گاه راه گلویم را می فشرد و دردی غمگین در درونم رخت می شست.یاد آدمهای قصه سارا و دنیا بودم،یاد کیقباد و محمد کرمانی و صبا شمالی دوست،یاد مادر بیچاره و بیمارم،پدر فقیر و ساکتم و امیری که تنها و بی کس در گوشه ی خانه، بی یال و کوپال خودش را به انتظار مرگ لالایی می داد.

کنار بیمارستان پارک کردیم.

عروس خانم دنیای بی انتها، به حرکت افتاد و داماد بی پسر پشت سرش به راه افتاد.

رفتیم و رفتیم و وارد حیاط بیمارستان شدیم.

ـ ببین سعید اینجا واسه من عاطفه بازی راه ننداز و شلوغش نکن،قرص و محکم بهش بگو نمی خوامت، منم یه چیزی میذارم کف دستش میریم حالشو می بریم.

دیگر گوشهایم چیزی را نمی شنیدند و حوصله شنیدن هیچ حرفی را نداشتم.

ـ دنیا؟

تق تق کفش های پاشنه بلندش از صدا افتاد، ایستاد و نگاهم کرد.

- جانم؟

ـ نمیشه بچه ام رو از سارا بگیرم و با بچه تو بزرگش کنیم؟

کاملا سفت و سخت جواب داد:

ـ نه!

چیزی نفهمیدم،او مرد جباری شده بود که از تازیانه های ثروتش باید می ترسیدم و من زنی ناتوان که اگر خرجی شوهرم نباشد آواره ی  شستن رخت چرکهای مردم خواهم ماند.برای یکبار هم که شده باید دل به دریا می زدم.

ـ پس منم نمیتونم بچه ات رو بزرگ کنم، اگه میخوای من باهات زندگی میکنم،یا هر دو بچه یا هیچکدوم!

گونه های سرخ دنیا به کبودی رفت و لرزش لبهایش درونم را ...

ناگهان با همه قدرت و پریشانی فریاد زد:

ـ به درک،اون بچه،مال خواهر خودته بدبخت،میخوای با من آقایی زندگی کن و بچه خواهر تو بزرگ کن،نمی خوای بذار دست هر کس و ناکسی بزرگ بشه و برو با همین سارا مثل سگ زندگی کن،فهمیدی،من هیچ بچه ای ندارم آقا پسر...

بیمارستان با اسم سنگینش دور سرم چرخید و پرسیدم:

ـ بچه معصومه؟؟؟

ـ بله بچه خواهر شما و برادر من که یکی زودتر و دیگر چند روز دیرتر از ایدز می میرند!حالا میخوای دوتایی بزرگش کنیم یا به درک اینم یه توله هست مثل پدر و مادرش؟ضمنا من حوصله توله دیگه ای رو تو زندگیم ندارم!

صدایی نمی شنیدم که ناگهان معصومه ی پریشان را دیدم که هراسان طرف ما می آمد!

دنیا نگاهش می کرد و بادهای سرد پائیزی رشته های گیسوانمان را بر بازوهایش می رقصانید.معصومه مضطرب بود و دنیا دهانش را نگاه می کرد.

ـ بچه مـــــــــرد دنیا!

دنیا دستش را به دندان گرفت و مرا نگاه کرد و من هم وسط در وسط چشمانش را نظاره گرفتم.

او نمی دانست خوشحال باشد یا نگران و من نمی دانستم دادهای پدرانه ام هنوز فایده دارد یا اینکه دیگر دیر شده است؟

ترجیح دادم زجه های کودم را بشنوم که تنهای تنها از سارا جدایش کردند و اکنون غریبانه طرف سردخانه های گورستان مشایعتش می شد و نه پدرش را کنارش داشت و نه مادرش که تابوت عروسکی اش را بر دوش بی خیالی هایشان حمل کنند.قلبم را می بردند و چه بر سر سارای تنهایم گذشت که لحظه الوداع با جگر گوشه اش هیچ کس را در کنارش نداشت،نمی دانستم و من که البته با دنیا سرگرم معامله بر سر دنیا بودم.

ـ سارا حالش چطوره ؟

معصومه جواب دنیا را نداد و به مسیر خود در میان خشم بادهای سنگین پائیز ادامه داد.

گذشت.

روزگار گذشت و معصومه مانند امیرش با درد ایدز از دنیا رفت.

دنیا به جرم معاونت در قتل به حبس ابد محکوم شد و تمام ثروتش در ازای وامهای کلان بانکی بر باد رفت.

سارا نیز به دنبال کودکش به جایی رفت که هرگز خبری از خود نگذاشت و سپیدا در کنار من و پدرم و با یاد مادرم در امتداد روزگارمان زندگی می کند و گاهگاهی از دایی پرتقال فروشش قصه نبودن پدر و مادرش را می کاود.

پایان.

خاک پای تمام خوانندگان و پیوندهای وبلاگم در سراسر جهان،چه آنهایی که هستند و چه آنها که حذفشان کردم اما همگی که تحملم کردند.

قاسم خوش سیما

پائیز1392

گیلان – صومعه سرا