قسمت:59


لحظه لحظه به انتهای به خط تردید نزدیک می شدم.دنیا کاملا علنی التماس ماندنم را می کرد و می فهمیدم سارا نیز زیر آبشارهای بلند تنهایی در انتظار آمدنم نشسته است.سارا و کودکش روی پله های بی کسی منتظر تصمیمم بودند.سارا گوشه چادر زنانگی اش را به دندان گرفته بود و نازدانه اش کوله کودکانه اش را بر دوش.

کودکش پا بر زمین می کوبید و بابا می خواست،مادرش در امتداد افق نگاهش پی رسیدن لقمه ای آرامش،مادر چشم به راه غرور همسرش،کودک مانده بود تا  برای بابایی ناز کند.مادر نگران آینده ی کودک و کودک دلخوش به دستان پدر، اما پدر سرگردان میان کشتن وماندن هر دوی آنها.

دنیا درالتماس من ومن در التماس او ومیانه هایی لبریز از سبد سبد تردید بی پایان.

دنیا حرف میزد و می خواست بروم و تکلیف سارا و کودکش را مشخص کنم اما این سوال را برای هزارمین بار از خودم می پرسیدم که چکار باید می کردم؟

-سعید پاشو برو.

-کجا برم؟ مگه میخوام ...

-خیلی وقت نداریم سعید،دیگه خسته شدم.

-تو آخرش نگفتی با سارا چکار کردی،نکشی بچه مردمو؟

-نگران نباش چیزی نشده،تو هم جای این همه صغری کبری چیدن پاشو برو بیمارستان ببین چه خبره،حالا ما یه غلطی کردیم ،ولی اینو پیش تو دارم میگم ،اگه اتفاقی واسه اونا بیوفته من زیر بار چیزی نمیرم.

-چی میگی دنیا مثل اینکه یادت رفته یکی از اونا بچه منه،بچه میدونی یعنی چی،خوبه خودت بچه داری!

-پاشو برو بابا،این قدر بچه ام بچه ام نکن.

-برم بیمارستان بگم کی هستم؟

-مگه نمی گی تو پدر اون بچه هستی،خب همینو اونجا بگو!

ساکت ماندم و چیزی نگفتم و البته چیزی هم برای گفتن نداشتم.

- چته سعید،دیدی تو هم رغبتی واسه اون مادر و بچه نداری؟

-خب دختر خوب تو همین الان موعظه میکردی که من نامردم و جامعه زن ومرد رو با هم مقایسه کردی، من آخرش نفهمیدم تو آدم خوبی هستی یا نه؟

دنیا با فکر به دور دستها جواب داد:

-مادرم هم نفهمید!

چیزی نگفتم تا او این جمله جدید را ادامه دهد:

-مادرمم نفهمید من آدم خوبی هستم یا نه، من هم نفهمیدم !

ـ میدونی چی میگم سعید، من چند تا فکر دارم.اگه رهات کنم بری، خودم تنها می مونم و جز تو با هیچ کی نمیتونم این بچه رو بزرگ کنم اما اگه بذارم بمونی و تو رو از اونا بگیرم،نمی دونم خشم طبیعت با هر دوی ما چکار میکنه،تو با سارا به جایی نمی رسی من بی تو،من و سارا هر دو به تو نیاز داریم،پدر بچه اونی و ... بچه من...

-چیه ی بچه تو؟

خندید اما چیزی نگفت.

ـ بازم میگم، تو با سارا جز فلاکت به چیز دیگری نمی رسی اما این معادله چندتا مجهول مهم دیگه هم داره، سارا هم بدون توهمونی میشه که هست و تو بدون من چیزی میمونی مثل سارا،شما دو تا در کنار هم برای همیشه عمرتون "درجا" می زنید. مهمتمر از همه اینها اینه که من تحت هیچ عنوان نمیخوام هیچ وقت بازنده بازی باشم.هیچ بازی رو نمی خوام ببازم اونم از کسی مثل سارا.

دنیا کاملا کلافه بود و ادامه داد:

ـ همیشه میدونستم چکار داری میکنی،حواسم به سارا بود،وقتی سارا رو مامور کردم تو رو کنترل کنه هدفم این بود تا با سارا سرگرم بشی و حواست بیرون از شرکت به جای دیگری نره،با خودم گفتم سارا مشغولت میکنه و همه وقتت پر میشه و نمیزاره وقت عصرت با کسای دیگه بگذره که تسلطی رو اونها ندارم،فکر می کردم حساب کتابام درست در میاد واوقاتی که بیرون از شرکت هستی رو زیر نظر می گیرم وهمه چیز رو...

دیگر ادامه نداد و فقط فکر کرد.من هم چیزی برای گفتن نداشتم و حالا که سکوت سرد و سنگینی بین ما حکم می نمود دنیا خودش ادامه داد:

ـ بهش گفتم ازت بخواد صیغه اش کنی که مشکلات شرعی و قانونی پیش نیاد،فکر می کردم همه جوره همه چیز تحت کنترله اما غافل بودم دست بالای دست بسیاره و سارا زرنگتر از منه،نمی دونستم تو آستینم مار پرورش می دم و نمی دونستم انگشت خودم رو تو چشم خودم انداختم اما میدونستم همیشه دو دوتا چهار تا نمیشه و جاهایی هست که همه چیز خراب میشه!

ـ تو سارا رو مامور کرده بودی منو کنترل کنه؟

چیزی نگفت:

ـ دنیا تو فکر می کردی همه دنیا باید تحت کنترل تو باشه، نه؟

باز چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.

ـ م؟

ـ دنیا تو کنترل هیچکی در نماید سعید!

-کدوم دنیا،دنیای واقعی یا تو؟

ـ دنیا واقعی.

کمی فکر کرد و ادامه داد:

- همه انسانها خودشون دنیایی هستند کوچکتر از دنیای بزرگ!

دنیا های کوچک در کنار هم دنیای بزرگ رو می سازند،دنیای بزرگ هیچ وقت آرمان کسی نمیشه چون دنیاهای کوچک هیچگاه در یک مسیر حرکت نخواهند کرد،دنیاهای کوچک در واگرایی روزگار سپری می کنند وچون سلایق متفاوته همگرایی دنیاهای کوچک معنی نداره.

دنیا یعنی جولانگاه سلایق کوچک،تلاشهای بشری برای رسیدن دنیا به نقطه مشترک هیچگاه به نتیجه نخواهد رسید بلکه همه تلاشها برای اینه که همگرایی ها بیشتر بشه ولی هیچ وقت کامل نخواهد شد.

دنیاهای کوچک هم همین شکلند،هر انسانی متشکل از نیروهای درونی متعدد و بخشی هم متاثر از نیروهای بیرونی هستند که گاهی نیرویی بر نیروی دیگه پیشی میگیره،نیروی عقل در راس همه،نیروی عشق،نیروی زیبا دوستی وزیبا پرستی،نیروهای فیزیکی بدن مانند زوروبازو،نیروی دانش اکتسابی،نیروهای روحی عاطفی چون رقابت و خساست،نیروی ثروت،نیروهای ماورایی ،نیروی جنسی ونیروهای اینچنینی که مجموعا درنهاد یک دنیای کوچک تعبیه شدند.ماهیت داستان اینه که هرگاه یکی از این نیروها بر سایرین پیشی گرفت در دنیای کوچک مشکلاتی ایجاد میکنه که این "ریز مشکلات" دنیای بزرگ رو تحت تاثیر خود قرار میده.

ببین آقا سعید دنیا من و دنیا تو و دنیای بزرگ همه ما با وجود نیروهای درونی تک تک انسانها هیچ وقت به ثبات و ایده آل نخواهد رسید و همه تلاشها فقط برای بهتر شدن اوضاست.

ـ خسته شدم سعید!

ـ منم همینطور دنیا!

ـخب چکار کنیم؟

ـ نمی دونم!

ـ بذار یه جمع بندی بکنیم سعید، رک و صریح بپرسم سعید،تو دوستم داری؟

ـشک ندارم دنیا،من واست میمیرم!

ـآفرین این خیلی خوبه،منم واست می میرم عزیزم،این تا اینجا پس ما با هم مشکلی نداریم!

ـ حالا بگو سارا رو چی؟

دلم در حال ترکیدن بود چون سارا را بیشتر از دنیا دوست داشتم.سارا آدم دنیا بود و این را به من نگفته بود که کارش پائیدن من است اما من از مشکلات خانوادگی و مالی اش خبر داشتم و می دانستم همه کارهایش برای پول است که از دنیا بگیرد و بتواند زندگی کند.

ـ سارا رو دوست ندارم دنیا،تو یه چیز دیگه هستی!

دنیا کاملا شادمان جواب داد:

ـ مرسی پسر خوب،خب حالا بگو اون بچه چی؟

اینجا همه ی گره زندگی من بود و نمی توانستم دروغ بگویم  یا  این راست گفتن می توانست بهشت دنیایم را به جهنم تبدیل کند.

ـ خب دنیا تو هم بچه داری،تو واسه بچه ات چکارها که نکردی،من چی بگم عزیزم!

ـ سعید تصمیمت رو بگیر،یا من،بچه ام و این همه ثروت،یا خودت و اون بچه،و شایدم سارا با بدبختی هاش؟

بلافاصله جواب دادم:

ـ تو چرا هرلحظه یه جور حرف میزنه دنیا،تو که می گفتی سارا... بچه...خشم طبیعت...

ـ دنیا همینه سعید،هم دنیای بزرگ هم دنیای کوچیک،الان واست توضیح دادم،تو نمی تونی دنیا رو عوض کنی،خودتو عوض کن،منتظر درست شدن من و دنیا نباش،کلاه خودت رو سفت نگه دار.سعید جان قبل انجام هرکاری باید به این چیزهای دنیا فکر کنی،دنیا همیشه بی رحمه سعید،تو باید مواظب می بودی ولی پشیومنی فایده ای نداره!

ـ خب الان تکلیف چیه دنیا؟

ـ پاشو بریم بیمارستان،بریم حرفاتو با سارا بزن،اونقدر پول بهش میدم که بدون تو هم بتونه اون بچه رو بزرگ کنه،فقط باید تعهد رسمی بده اسم اون بچه تو شناسنامه ات نره!بریم سعید!