قسمت:58
قسمت:58
با عرض پوزش از خرابی بلاگفا و چینش نامناسب این پست
ـ بگو،چی میخوای بگی؟
ـ اول به من بگو تو الان نگران زن و بچه ات هستی؟
بلافاصله و با عصبانیت:
ـ زنم زنم نگو، اون زن من نیست اما بچه ام رو آره دوستش دارم!
خشمگین شد!
ـ اون بیچاره زنت نبود چرا باهاش اون کارو کردی،اون الان با یه بچه تو این دنیای بی صاحب چکار کنه،میدونستی اون تو دنیا هیچکی رو نداره، میدونستی واسه...
حرفش را قطع کردم.
ـ تو اول بگو با منی یا با اون؟
چیزی نگفت و ساکت ماند.
ـ دنیا با توام!
نمی دانستم چکار کنم تا قلبش را دوباره بدست بیاورم و از طرف دیگر فکر سارا و کودم که نمی دانستم پسر است یا دختر رهایم نمی کرد.
ـ عزیزم نگفتی؟
عاشقانه ترنگاهم کرد!
ـ چی رو سعید؟
ـ معصومه راست میگه تو از ازدواج با من منصرف شدی ؟
ـ چه می دونم سعید تو یه چیزی بگو،چرا همش من باید ...
گوشه چشمانش را با شال خوشرنگش پاک می کرد.
ـ سعید...
ـ جــــــــــــــانم؟
ـ ببین اومدم خونتون خودم رو سبک کردم،ببین اومدم دارم زجه میکشم،دارم التماست می کنم عزیزم.
از خودم خجالت کشیدم و باورم نمی شد این التماس همان دنیایی باشد که دنیا را چیزی حساب نمی کرد و وقتی راه می رفت...
فکرم را به هم زد و با گریه ادامه داد:
ـ گریه ام رو می بینی سعید،التماسم رو می فهمی عزیزم؟
خدایا من کجای کار بودم و چرا اینقدر برایش اهمیت داشتم.چرا کسی که دنیا را داخل دنیا نمی دانست التماسم می کرد تا برای بزرگ کردن کودکش کنارش باشم؟
ـ چکارکنم،هرچی تو بگی،بگو چکار کنم؟
ـ برو تکلیفش رو درست مشخص کن بیا به زندگیت برس،اون زن تو نیست عزیزم،اما مادر بچه ات هست!
در تمام وجودم جشنی بر پا شد و فهمیدم هنوز دنیا با من است و امیدی برای بازگشت به دنیای دنیای وجود دارد.
خندیدم و گفتم:
ـ خب تو بگو من چکار کنم خانم مدیر؟
ـ من بچه ها گفتم بترسوننش گورشو گم کنه بره اما انگار...
دوباره به دنیا شک کردم!
ـ تو که همین الان گفتی کار تو نبوده،دنیا تو میخواستی بچه منو بکشی؟
ـ نه به جون سعید،خدا نکنه دیوونه،من میگم برو تکلیفش رو مشخص کن!
ـ یعنی تکلیفش رو مشخص کنم؟
ـصیغه اش رو باطل کردی؟
بی اعتنا جواب دادم:
ـباطل شده!
کمی فکر کرد و گفت:
ـ ای لعنت به تو سعید که همه چیز رو خراب کردی،همه چیز!
مستاصل پرسیدم:
ـ یعنی دیگه ...
ـ دوباره نگاهش را به من دوخت:
ـ بدبخت سارا،اونم یکی مثل من،منم یکی مثل اون،همه عین هم!
چیزی از حرفهای دنیا را نمی فهمیدم، سرش را بالا گرفت:
ـ متاسفم!
لبخند مضطربی بر لبم نشاندم.
ـ واسه چی،واسه کی متاسفی؟
ـ واسه خودم متاسفم که اگر مسافرترین زن جهان هم باشم بازم یه مرد باید به من زنگ بزنه و بگه عزیزم آرومتر برو،خونه منتظرتم. واسه خودم متاسفم که اگر بهترین انسان دنیا رو زایمان کنم اسم یه مرد رو روش میذارن. متاسفم که خواستن هام رو باید تو بقچه دلتنگی هام قائم کنم تا چشم نامحرم مردی به اون نیوفته . متاسفم واسه خودم که همه آرزوهام باید مخفی از مرد باشه وشیشه جنسیت میتونه منو از فرش به عرش و بر عکس جابه جا کنه. من سانسور در جنسیت و تو آزاد در خواستن من.من به دنبال تو میشوم هرزه خیابانی و تو به دنبالم میشوی عاشق. من در ویترین نگاه تو سوگلی می شوم و تو در ویترین چشمانم نامحرم. من در کشاکش عمر بشر، رنج استبداد را به درازای تاریخ تحمل کردم و تو شدی قهرمان جنگ های بی پایان انسان. متاسفم برای خودم که عریانی تن برایم حرام است و تو با عریانی افکار، قلاده ای از فلسفه را بر گردن من آویختی و به هر کجا که دلت خواست کشیدی و کشیدی. من زجه زدم و تو مرا مطرب و خواننده فرض کردی،من خنداندم و تو مرا دلقک دانستی، من لرزیدم و تو فکر کردی سرخوشم و می رقصم. من اسیر خواستن های گاه و بیگاه تو و تو خسته از بی حوصله گی های ناشی از تنوع،من محصور در یگانگی و تو آزاد در رنگین کمان فانتزی هایت ،قیمت جان من نصف ارزش جان تو،دنده هایم یکی کمتر از تو،عقلم ناقص،خوابم چپ،تخته ام کم،فک من پرکار اما کلام تو در سرتاسر تاریخ نقل روزنامه ها و کتابهای درسی من،تو میکاری و من میکاوم وبزرگ می کنم،تو می روی و من تربیت می کنم،او میشود میوه باغ تو و من می شوم " زن بابا"میشوم "هوو" میشوم " هرزه" میشوم "بدکاره" میشوم " روسپی " میشوم "ضعیفه" میشوم " رقاصه کاباره های نمناک تو.من میشوم آغاز گر تمام جنگ های جهانی و تو میشوی سالار،تو میشوی دهقان فداکار و من میشوم کوکب خانم،تو میشوی "آقا دزده" من می شوم "خاله سوسکه" .تو موهایت را مثل من بلند می کنی و میشوی روشنفکر اما من موهایم را مثل تو کوتاه میکنم و میشوم "قرتی" .زیر ابروهایت تمیزتر از صورت من است اما جرم نیست اما دیدن ورزشگاه تو برایم جرمی نابخشودنی،تو سوار بر ماشین لوکس زمان و من کنار ماشین خیاطی تا شلوارهایت را دو تا کنم.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.