قسمت:57
قسمت:57
ترسیدم و پرسیدم:
- کجائی؟
-خونه دنیا!
-چه خبره، چی شده؟
-اومدم کارو بار امیر رو انجام بدم!
هاج و واج مانده بودم.
-دنیا کجاست؟
-تو نمی دونی؟
دلم لرزید و دستانم گرم شد.
-چی رو نمی دونم؟
-رفته سراغ سارا!
آشوب درونم چند برابر شد.
-سراغ سارا،واسه چی؟
کمی سکوت کرد و آرامتر نشان داد.
-چی بگم والله،دیگه حالم از همه چیز به هم خورده!
استرسم دوباره بیشتر شد و شجاعت عصبانیت هم نداشتم.
-معصومه چی شده؟
سکوتش پایانی نداشت و استرسم را بیشتر می نمود.
-تو این دختره رو حامله کردی؟
آب دهانم را بلعیدم و عرقی سرد اندام نگرانم را فرا گرفت!چیزی برای گفتن نداشتم و شاید سکوت دوای تمام دردهایم به حساب می آمد.
-سعید؟
جوابی ندادم!
-هر چند کارو بار من بهتر از تو نیست،ولی من و تو میوه مناسبی برای زندگی پدر و مادرمون نبودیم سعید!
باز چیزی برای گفتن نداشتم و فکرم تداعی تقابل سارا و دنیا را می نمود.
-بیچاره پدر و مادر من و تو ،چه گناهی کردن که بچه هاشون من و تو هستیم.
شرم رهایم نمی نمود و نگران دنیائی بودم که با ویرانی دنیا در حال ویرانتر شدن بود.به سختی لب به سخن باز کردم.
-دنیا کجا رفته؟
کمی سکوت کرد:
-کجا رو داره بره؟
ـ یعنی چی؟
-سارا بهش زنگ زده!
-زنگ زده، خب؟
-گفته بهش حق بده،اون مادر شده و نمی تونه بچه اش رو بدون پدرش بزرگ کنه!
موهای تنم سیخ شد،لعنت به تو سارا،لعنت بر این شانس.
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه کاملا درست میگه،اون مادره و نمی تونه ببینه زندگیش جلو چشمش اینطوری به تاراج بره!سارا نقشه خوبی واست کشیده بود بدبخت،سارا بازی رو از دنیا برد!
-بازی چیه،بدبخت کیه ،چی داری میگی معصومه؟
از پشت تلفن آهی کشید و گفت:
-بدبخت من و تو هستیم و بازی ،بازی روزگاره که هزار هزار...
حرفش را قطع کردم:
-الان دنیا کجا رفته؟
-پی بدبختی!
هنوز شجاعت عصبانی شدن نداشتم اما صدایم را کمی بلندتر بردم.
-میگم دنیا کجا رفته؟
-سارا بهش زنگ زد و ماجرا رو گفت:
-خب؟
-خب،خب دیگه،دنیا چطور می تونه در مقابل این " اظهر من الشمس " مقاومت کنه؟
-یعنی چی؟
-دنیا از ازدواج با تو منصرف شد. برادر!
مغزم هنگ کرد و زمان و مکان از دستم خارج شد،چون می دانستم زندگی با سارا علاوه بر امتداد بدبختی هایم حالا بدبختی کودکی را نیز در پی خود کشان کشان به همراه می کشید و من این را نمی خواستم.
-منصرف شده؟
جوابی نداد که خود جوابی بسیار واضح به حساب می آمد.
-ولی...ولی...سارا گفت مانع خوشبختی من نمیشه!
-خب نشده!
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه از نظر سارا تو با دنیا خوشبخت نمی شدی و اون هم مانع خوشبختی تو نشد.
-اما هر کس خودش می دونه خوشختیش چی هست. من با دنیا خوشبخت می شم نه با سارا!
معصومه عصبانی شد:
-کثافت پس تکلیف اون بچه چی میشه؟
جوابی نداشتم و تنها به دور دست ها فکر می کردم.
-الان دنیا رفته خونه سارا؟
-نه رفته بیمارستان!
-بیمارستان واسه چی؟
-حال مادر و کودک خوب نیست!
نمی دانستم بترسم یا نه؟
-چرا چی شده؟
-دیروز تو خیابون کتک خورده!
-کتک؟
-آره پلیس ،میگه با میله آهنی زدن تو شکمش!
دلم از دهانم در حال بیرون آمدن بود!
-پلیس،میله آهنی،چی شده معصومه؟
-سارا از دنیا شکایت کرده،میگه آدمهای دنیا خواستن بچه اش رو بکشند.
-بکشند، چرا؟
-میگه دنیا بهتر از همه می فهمه که بچه داخل شکمش وارث تمام ثروت دنیاست!
حرفش را نفهمیدم.
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه اعتقاد داره همه ثروت دنیا و خانواده اش بهت میرسه و اون بچه در هر صورت وارث تو حساب میشه،درستم میگه!
فکر به اینجا در مخیله من نمی گنجید!
-کی زده تو شکم سارا که بچه منو بکشه؟
-سارا میگه آدمهای دنیا بودن!
-آدمهای دنیا کی اند؟
با عصبانیت جواب داد:
-چی می دونم!
حس متفاوت تری پیدا نمودم!
-ولی من پدر دنیا و آدمهاش رو در میارم که بخوان بچه منو بکشند!
-نه بابا،مگه تو غیرت این حرفها رو هم داری بی غیرت؟
شنیدن این حرفها برایم گران تمام شد و خونم به جوش آمد.
باید از جا بلند می شدم و کاری می کردم.انگار وقت نشستن نبود!اما نمی دانستم از کجا شروع کنم!
-معصومه چکار کنم،کمکم کن!
-چه کمکی،الان که همه چیز رو خراب کردی؟
-حال سارا چطوره،بچه چی؟
-چی می دونم،دنیا موقع رفتن می گفت حال هر دو شون خرابه!
-پلیس چی؟
-پلیس دنیا رو خواسته!صبح زود رفته که از بیمارستان بره کلانتری .
-قطع کن به دنیا زنگ بزنم!
تلفن را قطع کردم و بلافاصله شماره دنیا را گرفتم و ترس و اضطرابم چند برابر شد،اما او برخلاف انتظارم تلفنم را قطع کرد و صدای زنگ خانه آشوب درونم را چند برابر نمود. از جا بلند شدم و با همان حالت پریشان طرف درب حیاط رفتم و درب را باز نمودم.
-سلام!
قابل باور نبود دنیا با سیمائی نه چندان عصبانی در آستانه درب کوچک حیاط قرار گرفته بود .
دستپاچه به پت و پت افتادم.
-س...سلام...
نمی خوای تعارف کنی بیام داخل؟
چیزی نگفتم و فقط عقبتر رفتم.
-بفرمائید!
نگاهش به در و دیوار حیاط و خانه افتاد.
-هنوزم اون صفا و صمیمیت این خونه از بین نرفته آقا سعید!
بغض غریبی در صدای دنیا به گوشم می رسید اما چیزی از خشم نسبت به اتفاقات بین منو سارا را در او نمی دیدم.چیزی نگفتم و گوشم تنها به صدای تق تق کفش های دنیا بود که مانند سلاطین سرخ پوش بر روی سنگ فرش حیاط راه می رفت.
-نمی خوای منو ببری اتاقت؟
خودم را کنار کشیدم تا او وارد اتاقم شود.
نگاهش به پیرامون اتاق کوچک و محقرم تحقیرآمیز نبود. چیزی نگفت و صمیمانه جائی نشست که زیرش رختخواب من بود.می دانستم دنیا برای گفتن حرفهای آخر آمده است.حرفهای زیادی که آینده ام را تحت الشعاع قرارمی داد.
دوست نداشتم دنیایم با دنیا به پایان برسد و لحظات سخت و نفس گیری برایم در پیش بود.شاید او هم مثل من نمی دانست از کجا شروع کند!
-یادش به خیر خاطرات این اتاق!
چیزی نگفتم و سرم را پایین انداختم!
-معصومه بهت زنگ زد؟
سرم را پائین تر انداختم!
-پسر تو چرا به من نگفتی؟
سرم را بالا آوردم و گر گرفتن صورتم را خودم نیز فهمیدم!
-چرا به من نگفتی؟
به سختی پرسیدم:
-چی رو؟
-که با سارا ازدواج کردی؟
-ازدواج،ولی من ازدواج نکردم!
-حالا هر اسمی میخوای بذاری روش؟
دوباره سرم را پائین انداختم!
-تو فکر کردی من کی هستم سعید؟فکر کردی میام زندگی یه مادر و کودک رو با خواسته های خودم پامال کنم؟
وسط در وسط صورت زیبایش را خیره شدم!
-مادر و کودک،پس من چی؟
حالا او به صورتم خیره شد.
-یعنی چی؟
جواب دادم:
-یعنی اینکه زندگی و خوشبختی من چی؟فقط اون مادر و کودک مهم هستند،پس من چی دنیا؟من دنیا رو با تو میخوام دنیا خانم!دنیا در عین ناباوری جواب داد:
-ولی دیگه دیر شده آقا سعید!
لبخند سردی زدم و جواب دادم:
-جای آقا سعید دوست دارم «عزیزم »صدایم کنی!
نفسش را از دماغش بیرون داد و جواب داد:
-عزیزم!
شادابتر شدم و منتظر ماندم عزیزم گفتن های دنیا ادامه یابد.
منم دوست داشتم عزیزم باشی و عزیزت بمونم اما تو و سارا همه چیز رو خراب کردین عزیز دلم. البته تو همیشه عزیز دل من می مونی ولی مهمتر از من و تو ،بچه ته که باید عزیز بمونه!
چیزی نگفتم و باز سرم را پائین انداختم!
-سعید؟
به آرامی جواب دادم:
-جانم؟
-حالا چکار کنم،واسه این اومدم اینجا که کمکم کنی، تو از نظر من دیگه یه مرده هستی،حالا بگو چکار کنم،من جز تو دیگه این دنیا هیچ کسی رو ندارم:
-الان سارا کجاست؟
-بیمارستان،دکترا گفتن حال مادر و کودک اصلا خوب نیست ولی از خطر رفع شدن.
هیچ حسی برای ادامه حرف زدن نداشتم چون وقتی دنیا را تمام شده می دانستم دیگر دنیا برایم هیچ ارزشی نداشت. سارا همیشه می گفت در هرصورت باید از دنیا ترسید و حالا هم این آرامش برایم مشکوک بود.دلم برای کودکی که حتی جنسیتش را نمی دانستم در حال پر پر زدن بود و دوست داشتم دستانم را برای خفه کردن دنیا آماده کنم.
ـبیمارستان چرا؟
کمی نگاهم کرد.
ـ عزیزم زن و بچه تواند،برو ببین چشون شده،از من می پرسی؟
نگاه سردم را از او بر نداشتم!
ـ کار تو هست نه؟
کیفش را محکم طرف خودش کشید و گارد بلند شدن گرفت تا عصبانیتش را بیشتر نشان دهد!
ـ مــــــــــــــــــــــــن؟؟؟
ـ اره تو؟
جا خورد!
ـ من چرا باید چنین کاری بکنم،تو فکر کردی کی هستی که واسه رسیدن بهت حاضر بشم آدم بکشم!
حرف حساب زده بود و جوابی برایش نداشتم!
ـ اگه کسی نیستم چرا با این همه ثروت و شهرت و مکنت دنبال من بودی؟
دست دست می کرد ومعلوم بود از حرفهایی که در سینه دارددرحال انفجار است.
ـ بگم؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.