قسمت:56

ـ خسته شدم سعید!

باورم نمیشد این صدای سارا باشد.صورتش نمایان نبود اما وضوح صدایش همه چیز را معلوم می نمود.

در حد مرگ ترسیده بودم.

ـ تو اینجا چکار میکنی سارا؟

ـ من همه جا هستم سعید!

ـ یعنی چی؟

ـ هرجا که تو باشی منم هستم.

ـ یعنی...

حرفم را قطع کرد.

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

همه جا تاریک و ظلمانی بود و نمی دانستم چه بگویم.

ـ سارا من از تو معذرت میخوام!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ سارا من چاره ای ندارم، تو که دنیا رو خوب میشناسی؟

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ سارا مگه خودت نگفتی دیگه با من کاری نداری؟

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ سارا اگه تو نخای، من با دنیا ازدواج نمی کنم!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

سارا من تو رو قویتر از این حرفا می دونم!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ سارا اگه تو با من شاخ به شاخ بشی من می ترسم!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ سارا من به امید تو دارم زندگی می کنم!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ سارا تو امانتدار خوبی واسه بچه من هستی؟

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ارتعاش صدای سارا لحظه به لحظه بیشتر میشد و احساس کردم چهار ستون خانه به لرزه درآمده است.می لرزیدم و شبحی از سارا را در میان ظلمات تاریکی شب کنارم حس می کردم و خیسی تمام لباسهای بدنم را می فهمیدم.

خدایا گناه من چه بود؟؟؟

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

ـ روحت تو بدن من جا مونده!

سارا فریاد می کشید که روحم در بدنش جا مانده است و البته درست می گفت و کودک درونش از روح و جان من بود که به حال خودشان رهایشان کرده بودم و می خواستم پدر دختر دیگری شوم که سرتاپایش در ناز نعمت دنیا و دنیا غوطه ور بود.

سارا بی رحمانه فریاد می زد و لرزش اندامم را به خوبی حس می کردم که ناگهان از خواب بیدار شدم و فهمیدم وحشتناک ترین خواب عمرم را تجربه کرده ام.نفس نفس می زدم و دستی به پیشانی سرد و خیسم کشیدم.

قلبم از طپش باز نمی ایستاد و دوست داشتم یک دل سیر برای خودم،سارا و کودکمان گریه کنم.

هههههههههه ههههههههه هههههههه هههههه ههههه هههه ههه هه ه ه ه ه ه

ممممممممم مممممممم ممممممم ممممم مممم ممم مم م م م م م

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

م م م م م

طپش قلبم کم کم به حالت عادی برگشت و نگاه به پنجره اتاقم نشان می داد سپیده صبح با سیاهی شب در حال توام شدن است و البته مخلوط این شیر و قهوه چندان به مزاج من خوش نمی آمد چون نمی دانستم در این روز سخت و نفس گیر چه بر سر همه ما خواهم آمد.با همان ترس و لرز و فکرصبح شد ومانند یک شوهر گرفتار و یک پدر سرگردان از اتاق خارج شدم.هوای صبح کمی مه آلود و تا حدی سرد به نظر می آمد و معلوم نبود روحیه ام چه عکس العملی در مقابل این طراوت و زیبائی صبحگاهی داشته باشد.

به انتهای دو راهی انتخاب رسیده بودم و می فهمیدم زندگی یعنی انتخاب درست یا غلط و باهوش کسی است که در شرایط گوناگون حتی با انتخاب ظاهرا اشتباه در حال، به «فرداهائی» بیاندیشند که نتیجه آن «درست» از آب در می آید.

تصمیم من در مورد دنیا اشتباه بود.من زن و کودکی داشتم که در دنیای بی صاحب رهایشان کرده بودم. زنی که بواسطه هوس من مادر شده بود،کودکی که به واسطه هوس من جان گرفته بود،مادر و کودکی که بواسطه هوس من با یکدیگر پیوند زده شده بودند و دنیائی از آنها که در تقابل من و دنیا،دنیائی مبهم پیدا نموده بودند.

تصمیم من در مورد دنیا و سارا غلط بود و هیچ شکی در آن نداشتم .دنیا می خواست از روحیات خاص شرقی من نهایت استفاده را بنماید و در کمال آرامش کودکش را زیر باران عواطفم بزرگ نماید ،اما من بارانی از خشم روزگار را بر سر و صورت کودکی پیش بینی می کردم که عاطفه برایش گوهری نایاب به حساب می آمد.

سپیدای من نه نامی داشت و نه نشانی و نه روحی که از پروردگارش به او دمیده شده باشد اما سپیدای دنیا نام و نشان و روحی آرام داشت که کودکان زیادی کنار روح زیبایش به آرامش رسیده بودند.

برای دنیا سعادت سعید مهم نبود بلکه سعادت دخترکی اهمیت داشت که در پس خاطرات روزمره اش میان آسایشگاه روزگار سپری می نمود. اما برای سارا سعادتی به چشم نمی آمد تا اندام بلورین کودکمان را نوازش نماید. من می خواستم پدر سپیدا شوم اما بی پدری از خون من به خون سپیدای اندرون سارا رخنه نموده بود.چطور می توانستم سعید سعادت باشم در حالیکه شقاوت را در مورد عصاره وجود خودم به انتها رسانده بودم.

سکوت محض خانه را فرا گرفته بود.نه خبر از مادرم داشتم و نه صدائی از پدرم به گوش می رسید .پدرم طبق معمول پیدایش نمی شد و من مانده بودم و انتهای دو راهی انتخاب.

انتخاب اولم دنیا بود انتخاب دومم سارا و شنیده بودم انتخاب دوم دیگر انتخاب نیست بلکه اعتقاد است، یعنی اینکه من به سارا اعتقاد داشتم.انتخاب قابل تغییر است اما اعتقاد فقط یکیست و بیشتر نمی شود. چطور اعتقادم را فدای تغییرات می نمودم. اعتقاد مهمتر بود یا تغییراتی پی در پی میان خودم و دنیائی که به غلط پیرامونم اندود نموده بودم. سارا کجای داستان زندگی من بود و دنیا چه جایگاهی برایم داشت.باید فکر دیگری می کردم. اگر ثروت دنیا را از کنار اسمش بر می داشتم چه چیزی از او باقی می ماند؟ حال اگر کودک سارا را از او می گرفتم سارا چه می شد؟ اکنون حل این مسئله جبر آسانتر به نظر می آمد.

دنیا دختری زیبا رو،تحصیلکرده،زرنگ و دنیا دیده و در مجاورتش سارائی وجود داشت که ردپایش از ذهنم پاک نمی شد. سارائی که اگر کودکش را از آن جدا می کردم دختری می ماند زیباتر از دنیا،شیرین و دوست داشتنی تر از دنیا با روحیه ای شادابترکه در مجموع جهات برایم با ارزشتر از دنیا به حساب می آمد.

حالا کفه ترازوی احساساتم طرف سارا سنگینی می کرد.

خدای من چکار باید می کردم؟

اما...اما نه ثروت دنیا قابل جدا شدن بود و نه کودک سارا!

در همین حال هم سارا سنگینتر نشان می داد چون حامل هدیه ای ارزشمند از طرف پروردگار برایم بود. چرا به این هدیه توجه نمی کردم و اهمیتش را فزونتر نمی نمودم؟

من با دنیا دوباره به دنیا می آمدم اما زندگی با سارا همین نیمچه عمرم را می گرفت و سیاه بختی او به من و کودکم نیز سرایت می نمود.

از افکار این چنینی خسته شدم. چرا خانه لبریز از سکوت بود؟دست و صورتم را شستم و وارد پذیرایی محقر منزلمان شدم. گوشی تلفن را برداشتم تا زنگی به معصومه بزنم.

ـ سعید؟؟؟

آب دهانم را بلعیدم!

ـ بله؟

ـخونه گرفتی خوابیدی بی غیرت؟؟؟