قسمت:54
قسمت:54
برایم جالب شد خط قرمز دنیا را بدانم و به احترام خصوصیات ویژه اش کاری به کار آن خط سرخ رنگ نداشته باشم.
ـ خط قرمزت چیه دنیا خانم؟
فی الفور جواب داد:
ـ هویت دخترم...شناسایی پدردخترم "سپیدا " با این مسئله کاری نداشته باش سعید و هیچ سوالی در موردش نپرس!
کمرم را صاف کردم و دکمه آخر پیراهنم را که باز مانده بود بستم.
ـ سپیدا،سپیدا...چه اسم قشنگ و با کلاسی؟
دنیا چیزی نگفت و فقط نک بینی اش را دیدم مانند یک ماهی قرمز که می خواست نفس های آخر را بزند،آرام می لرزید و حالت گریه داشت.
ـ خودشم قشنگ و باکلاسه!
ـچرا نمیاریش خونه که با خودت زندگی کنه؟
چیزی نگفت و آرام مانند" ماده ابرهای بهاری" شروع به ریختن اشکهایش نمود.اشکهای دنیا شدت بیشتری گرفت و من هم منقلب شدم،احساس کردم کم کم میخواهم دوستش بدارم و عاشقش شوم.
ـ دنیا جان چرا نمیاریش خونه با خودت زندگی کنه،مشکل چیه؟
با التماس و ناله جواب داد:
ـ نپرس...نپرس...نپرس لعنتی!
سرم را پائین انداختم و از جا بلند شدم.نمی توانستم ریختن اشکهایش را تحمل کنم و دلم برایش می سوخت.کمی از تخت فاصله گرفتم،به کنار پنجره رسیدم، پرده حریررا کنار زدم و ناچار به تماشای آن قسمت از حیاط رویایی شدم.هق هق دنیا دلم را می خراشید و از کرده ی خودم پشیمان شدم.
ـ چطور می تونم به مردم بگم مجردم اونوقت یه بچه همراهم باشه!عزیزم تو اونجا اشک میریزی و من اینجا!
نگاهش کردم و فهمیدم منظورش سپیدایش است که آنجا در جایی مانند بهزیستی زندگی میکند و خودش اینجا در پر قو روزگار می گذراند.
- گذاشتیش بهزیستی؟
اول جواب نداد،فقط اشک ریخت و چشمانش را با دستمال کاغذی که کنار تخت افتاده بود پاک کرد، سپس گفت:
ـ نمی دونم!
با تعجب پرسیدم:
ـ یعنی چی که نمی دونی؟
ـ نمیدونم کار دنیاست که سرنوشت سپیدا باید این شکلی بشه یا اینکه ...نمی دونم سعید!
دوباره کنار تخت رسیدم و با کنار زدن دستمالهای مچاله شده همانجا کنارش نشستم.سرم را جلوتر بردم.
ـ لطفا درست حرف بزن بگو چی میگی دنیا؟
ـ یه آسایشگاه بزرگ ساختم که حدود 400 تا بچه یتیم مثل سپیدا رو تو خودش نگه داره،کیقبادم گذاشتم مدیرش باشه چون مرد بزرگ و خوش قلبی هست.نمی دونم چی بگم،انگار سپیدای من "باید" یتیم می شد تا چنین ساختمانی ساخته بشه و این همه بچه های یتیم،کنار سپیدای من آرام بگیرند.
تنها چیزی که از حرفهای دنیا فهمیدم واژه یتیم بود که دهانم را نیمه باز گذاشت!
ـ یتیـــــــــــــــــــــــــم؟سپیدا یتیمه،پدر نداره؟
ـ هق هقش کم شد و با حرکت سرش جواب خیر را به من فهماند.
ـ مرده؟
پس از مکث طولانی نصفه و نیمه جواب داد:
-آره!
ـ پدرش کی بود دنیا،خواهشا بگو!
سرش را بالا گرفت و با لبخند جواب داد:
ـ به همین زودی خط قرمز یادت رفت پسر؟
چیزی نگفتم و پرسیدم:
ـ تو واسه چهارصدتا بچه آسایشگاه ساختی؟
چیزی نگفت و جوابش حتما مثبت بود.
ـ چنین آسایشگاهی تو شهر سراغ ندارم دنیا،کجاست؟
ـ تهران!
ـ تهــــــــــــــــــــــــــــران،تهران واسه چی؟
ـ دستی به دماغش زد و آنرا بالا کشید.
ـ چون پدرش اونو دور از چشم من، تو یکی از پارکهای تهران رها کرده بود.
کمی فکر کرد و ادامه داد:
ـ میذاره داخل سطل آشغال پارک وبعدش فرار می کنه.
موهای تنم سیخ شد و فقط نگاهش کردم.
ـ باباش کی بود دنیا؟
هیچ چیزی نگفت و فقط پشت چشمی سرد برایم نازک کرد.
ـ به نظرم دلایلت کافی نیست،تو میتونی سپیدا رو بیاری با خودت زندگی کنه!
ـ منتظرم!
ـ منتظرچی؟
ـ منتظر اینکه خودمم یه سرپناهی پیدا کنم!
ـ یعنی چی؟
ـ سرپناه منظورم شوهره سعید،من بدون تو نمی تونم سپیدا رو بیارم پیش خودم، من اگه قویترین زن جهان هم باشم بازم یک مردی تو خونه باید منتظر من باشه.من از حرف مردم می ترسم سعید!
اولین بار بود کلمه ترس را از دنیا می شنیدم و همیشه فکر می کردم برای دنیا و دنیا ترس معنایی ندارد و این حرفش نشان می داد دنیا هم از حرف مردم می ترسد.فکرم به جایی قد نمی داد و برای هزارمین بار هم که شده یاد بچه خودم و سارای خودم افتادم.یاد اینکه آینده بچه خودم چه میشود و چه تضمینی وجود داشت که دختر یا پسر من هم به چنین آسایشگاهایی از دنیا سر درنیاورد یا در سطل آشغال پارک نمیرد و بو نگیرد؟
کلافه شدم و نمی دانستم چکار کنم؟
ـ همه هزینه های اون آسایشگاه و بچه ها رو خودت میدی؟
- نه چند صد میلیونشو کیقباد داده که الان پولشو میخواد و بهم فشار آورده،شکایت کرده و هر روز تو فروشگاه واسم درد سر درست میکنه،حقم داره،پولش رو میخواد خب!
ـ چرا بهش نمی دی شرش کم بشه بره؟
ـ ندارم،خیلی بدهکارم ولی جور میکنم بهش میدم،چون اون آخر هفته دیگه برای همیشه میخواد از ایران بره!
با این حرف دنیا خیالم از شر کیقباد راحت شد و اینکه اگر و اگر من و دنیا با هم ازدواج کنیم آن پیر مرد به من نخندد که همسرم روزی صیغه او بوده است.
- جریان فروش اون آجرا چی بود که کوچیکتر درست کرده بودی؟
ـ از اشتباهات بزرگ زندگیم بود که روزی تاوانش رو پس میدم.دیدن سزای کم فروشی دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!
ـ تق...تق...تق...
ـ بیا تو طپش.
ـ طپش با وقار،سنگینی و زیبایی خاص خودش وارد اتاق شد.
ـ شام حاضره خانم!
دنیا سری تکان داد و گفت:
ـ باشه گلم،تو برو خونه تون، خودم غذا رو میکشم!
دلم لریزد و طپش هم با نگاه به هردویمان درب اتاق را بست و رفت.دنیا به وسط چشمانم نگاه کرد و لبخند زد.
ـ چکاره ای جوجو؟
- نگاهش کردم و لبخند زدم!
ـ جوجو،جوجو دیگه چیه؟
ـ کوکو خوبه،کوکو صدات کنم خوبه عسلی؟
چیزی نگفتم تا حوصله نداشتنم را به خوبی نشان دهم.
ـ لبنیات دوست داری؟
به زور خندیدم و پرسیدم:
ـ لبنیات؟
ـ آره لبنیات،خامه،سرشیر...
ـ یعنی چی؟
ـ میگم یعنی اگه فعلا شام نمی خوری یه ذره شیر یا سرشیر بهت بدم بخوری،یکی از مشتریا از ییلاق واسم آورده،طبیعی هست و خوشمزه!
نگاهی به ساعتم انداختم که حدود هشت شب را نشان می داد.به علامت رضایت چیزی نگفتم و بعد از آن لبنیات مفصلی همراه دنیا خوردیم و دوباره حرفهایمان را ادامه دادیم.
- سعید خسته شدم،بگو هستی یا نیستی؟راحتم کن!
لحظه سختی بود و نمی توانستم به این شکل جواب دهم.
ـ چی بگم دنیا،سوالات بیشماری دارم!خواهرم چی میشه،کارش با امیر به کجا میکشه؟
وهزار سوال دیگر که در ذهنم مانده بود و نمی توانستم بپرسم.سوالات مهمی مانند اینکه کودک خودم را رها کرده بودم و چطور میخواستم سایه بانی برای کودک دیگری باشم.
- ببین سعید،میدونم بزرگترین سوالت اینه که چرا " تو" انتخاب شدی،درسته؟
با التماس نگاهش کردم.
ـ دقیقا دنیا!
ـ نمیخوام با کسی زندگی کنم که نگاه سردش رو بچه ام باشه،نمی خوام بچه من بی پدری رو حس کنه!
ـ اما من هم پدر اون نیستم و ممکنه همین نگاه سردو روش داشته باشم.
باز چیزی نگفت، به فکر فرو رفت و من هم با خودم خلوت کردم که فرزند من چطور باید همین نگاه سرد را از ناپدری اش تحمل می کرد و احساس بی پدری برای او چه رنگی خواهد داشت؟
می دانستم خوشبختی دنیایم رسیدن به همین دنیاست و بدبختی همان عودت به زندگی سارا است. برای گذشتن از " ترس احساس" برای گذشتن از ترسی که تنها میراث پدرم بود، برای رسیدن به دنیایی لبریز از خوشبختی ،تصمیم گرفتم با همه ی دلواپسی هایم جواب مثبت را تقدیم دنیا کنم، اما به زبان آوردن این نامردی و کرنش در مقابل خوشبختی برایم سخت به نظر آمد.شاید پس از تاریخی ترین واقعه ی عمرم، سوالی که تا آخر عمرم پیوسته بر گرده هایم سنگینی می کرد این باشد که:
آیا کاخهای سعادت دنیا همیشه بر روی کوخهای بدبختی ساراها ساخته می شوند؟
آیا برای رسیدن به کاخ دنیا باید کوخ سارا و گوهر درونش را ویران می کردم؟؟؟
آیا در دنیا خوشبختی ها پس از ارتکاب به نامردی ها حاصل می شوند؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.