قسمت:52
قسمت52
سرم را بالاتر بردم ولحظه ای زمان ومکان را گم کردم.
.-ایدز دارن؟
چیزی نگفت و دستانش را در هم گره زد و روی سینه هایش گذاشت.
-چی چی میگی دنیا، ایدز چیه، به معصومه چه ربطی داره؟
با نگاه لوس و بچه گانه ای جواب داد:
ـ حالا بیا بریم داخل، اینجا سرده!
هوا سرد بود اما گرمای دیوانه کننده ای را در زیر لباسهایم حس می کردم و چیزی از حرفهای دنیا نمی فهمیدم.
-یعنی الان امیر ایدز گرفته؟
-ومعصومه!
-یعنی با این حساب امیر می میره؟
-ومعصومه!
یعنی کار امیر تمومه؟-
-ومعصومه!
یعنی امیر یه روانی جنسی بوده؟-
-ومعصومه!
-یعنی...یعنی امیر رفتار پرخطر داشته؟
-ومعصومه!
یعنی امیر درست تربیت نشده بود که کارش به اینجا رسید؟
-ومعصومه!
یعنی خانواده شما با این هم دبدبه و کبکبه آخر سر یه بچه ایدزی تحویل جامعه داده؟
-وخانواده شما
-ولی خانواده ما هیچ ادعایی نداشتند، فکر نمی کنی خونوادت تو تربیت برادرت شکست خوردند؟
-وخونواده شما
-یعنی خونواده تو واسه بدست آوردن یه چیزی چیزای دیگه ای رو نابود کرده ؟
-و خونواده تو!
هر علتی که در این اتفاق به نظرم می رسید را گفتم و هر نقصی که ممکن بود وجود داشته باشد را پرسیدم اما دنیا همانها را به معصومه و خانواده ما نیز نسبت می داد و نشان می داد در این فروپاشی و نابسامانیها معصومه و خانواده ام نیز اندازه امیر و خانواده اش مقصر بوده اند.
ـولی ما چیزی نداریم که به خاطرش چیز دیگه ای رو از دست داده باشیم؟
ـ کی گفته شما چیزی ندارین،کیه که رو بچه های میرسهیل قسم نخوره؟کی اندازه میر سهیل دبیر معروف شهر اعتبار داره؟
دو نفری وارد عمارت شدیم و من همزمان فکر می کردم درست می گوید و خانواده ام فقط به فکر حساب و کتاب سر ماه بودند که طوری سرو ته داستان با هم جفت شود و به جای دیگری فکر نمی کردند.آنها هیچ وقت با ما حرف نمی زدند و من و خواهرم تا چند سال پیش اسم اعضای بدنمان را هم به درستی نمی دانستیم.
هوای داخل بسیار مطبوع بود اما روح پریشان مرا آرام نمی نمود.
-بشین گلم، خیلی خوش اومدی،من برم لباس بپوشم بیام.
دنیا این را گفت و رفت و تازه یادم افتاد که تنها خواهر من هم به گفته ی او ایدز دارد و حتما اشتباه می کرد چون هیچ چیزی از ظاهرش پیدا نبود.چیزی که نگران ترم می کرد این بود که دنیا می گفت ممکن است عوارض این بیماری حتی تا ده سال هم بروز نکند و شاید معصومه هم تا چند سال دیگر شکل و شمایل امیر را پیدا می نمود.
تنم لرزید و آرزو کردم تا زمان گرفتار شدن خواهرم به حال و روز امیر، مادرم ازدنیا برود و چنین اسکلت زنده ای را از دخترش نبیند.کمی به مرگ پدر و مادرم فکر کردم اما باز باورم نمیشد حرف دنیا درست باشد، فکر کردم شاید این بازی هم قسمتی دیگر از نقشه هایش باشد.
نمی دانستم به سارا و کودک اندرونی اش فکر کنم یا به پدر و مادرم که فصل جدیدی از بدبختی هایشان در راه بود.نمی دانستم به خواهرم فکر کنم که با این حساب خیری ازدنیا ندیده نابود می شد یا آنکه به خودم و دنیا فکر کنم که نمی دانستم به چه درد او می خورم.دنیا بچه ای داشت که هویتش لااقل برای من یکی مشخص نبود واین موضوع دلهره مرا برای تن دادن به خواسته هایش دامن می زد.
غرق در همین افکار بی پایان بودم که دنیا با لباسهایی بسیار جذاب و رنگهای جیغ به طرف من برگشت. سبدی پر از میوه در دستش بود و گلابی خوشرنگی را هم به دندان گرفته بود.دندانهای شیک و مرتبش مرا یاد پوسترهای تبلیغات دندان پزشکی ها می انداخت و عکس هایی که پشت جعبه های خمیر دندان قرار داشت به همین زیبایی بود.
دنیا گلابی می خورد و من نگاهش می کردم.دهانش پر بود و همان حالت لبخندی هم بر لب داشت و نشان می داد می خواهد چیزی بگوید.
ـاینطوری نگام نکن خجالت می کشم!
خودم نیز خنده ام گرفت.
ـآقایی خیلی لطف کردی اون دسته گل رو رو واسم آوردی،نمیخوای انگشترمو نشونم بدی؟؟؟
وقتی دنیا خودش را لوس می کرد چندشم می شد و ناچار بودم تصنعی هم که شده بخندم.جعبه انگشتری را که همانجا روی یکی از میزها گذاشته بودم برداشتم،بازش کردم و طرفش گرقتم.
ـووووو چه انگشتری،چه سلیقه ای،چه آقای رمانتیکی دارم مـــــــــــــــــــــــــــن؟
دنیا با حرف هم که شده خودش را به من تحمیل می کرد و ازدواج با چنین دختری شاید خوشایند هیچ مرد دیگری هم نبود.شاید خیلی از مردها دوست داشتن زن مورد علاقه شان را در کشاکش روزگار با سختی و رنج بدست آورند،شاید روحیه خشن و فیزیکال بودن مرد هنوز در من زنده بود و دوست داشتم برای ازدواج با دختری روبه رو باشم که او نیز با ناز و کرشمه های دخترانه اش، برای خواستن های من ...
ـ هی کجایی سعید؟
ـبا سوال و خنده های دنیا به خودم آمدم.
چیزی نگفتم که ادامه داد:
ـخیلی انتخاب خوبی کردی عزیزم،وقتی یه پسر تو انتخاب همسرش خوش سلیقه باشه دیگه تا آخر آخرش همه چی خوب پیش میره!
باز چیزی نگفتم و نگاه به حرکاتش کردم.
ـحالا کی میخوای انگشترتو دست خانمت بکنی؟؟؟
اصلا حال خوبی نداشتم و این حرفهای دنیا حالم را خرابتر می کرد.
ـیه چی بخور سعید،چرا این همه فکر میکنی پسر،مگه کشتیات غرق شدن؟
چیزی برای گفتن نداشتم و انگار نه انگار که در همین نزدیکیها برادری از دنیا در حال زجر کشیدن است و باز انگار نه انگار در همین نزدیکی ها سارایی از من و کودکش سرگردان کوچه های خلوت کویر هستند و آنوقت ما هردویمان اینجا کنار هم نشسته بودیم و میخواستیم میوه و شام بخوریم .
دنیا مدام میوه می خورد و حرف می زد و طوری با زیرکی حرفها را حول محور ازدواج می چرخانید که از بحث خارج نشود.
ـمیگم تو نمی خوای حلقه خودت رو ببینی قوربونت برم؟
نمی توانستم شدت دوستن داشتن یک طرفه را تحمل کنم.نمی دانستم شاید واقعا دنیا مرا دوست داشت و من این را نمی فهمیدم و شاید مهمتر اینکه من هم او را دوست می داشتم و نمی دانستم اما فعلا قدر مسلم آن بود حواشی پیرامون دنیا نمی گذاشت چهره واقعی او را ببینم و انوقت بتوانم مانند او احساساتم را بیان کنم.به عبارتی تا زمانی که سوالاتم در مورد گذشته دنیا و علت دوست داشتن من بی جواب می ماند، این دوست داشتن هیچ معنایی نداشت.
اینجا بود که یک اصل مهم در رابطه با اصول جامعه و خانواده برایم روشن شد و آن اینکه سوالات بی جواب - در مورد یک ارتباط دو سویه - منافذ دوست داشتن ها را می بنند.به نظر من علت طلاقهای عاطفی و شاید خیلی از جدایی ها همین سوالات بی جواب در ناکجا آباد ذهن طرفین می توانست باشد. برای سوالهای بزرگ جوابهای قانع کننده بزرگ وجود نداشت که این افتراق روحی ،شکافها را بیشتر و بیشتر می نمود.
ـکجایی سعید؟
ـلرزیدم و به خودم آمدم!
ـبابا یه ذره بخند سعید،اه؟
به او حق دادم و کاملا تصنعی کمی خندیدم.
ـپاشو بابا پاشو بیا بریم تو اتاقم حلقه تو رو هم بهت نشون بدم !
ـنگاهی به نرگس چشمانش انداختم و جواب دادم:
-خب بیار اینجا، اتاق واسه چی؟
ـ اینجا نمیشه عزیز دلم.
با اصرار دنیا از جا بلند شدم و باز قدم زدن شیرین در کنار دنیا را تجربه کردم و همراه او وارد اتاق خواب مجللش شدم . درب اتاق را بست و خودش را روی تخب خواب بسیار رویایی اش پرت کرد.
ـ خب نمی خوای بگی دردت چیه که اینطوری واسم اخم کردی؟
ـاول تو بگو چرا اومدیم اتاق؟
ـ نمی خوام برادرم حرفام رو بشنوه سعید!
احساس کردم دنیا می خواهد ناگفته هایی که دنبال آنم را بگوید و این ترسم را بیشتر می کرد.
ـتو فقط یه چیزی به من بگو سعید، اگه به همه ی سوالات ریز و درشتت جواب بدم تو اصلا طالب ازدواج با من هستی ؟
کمی فکر کردم و گفتم:
ـ بعضی سوالات هست که جوابی ندارند دنیا خانم؟
سرشکسته جواب داد:
ـمثلا چه سوالی؟
نمی دانستم چه بگویم؟
ـ مثلا هویت بچه ات که هر جوابی داشته باشه قبول کردنش واسم سخته!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.