قسمت:50
قسمت:50
ـ کلید برق رو از داخل روشن کنید لطفا.
به طرف صدای طپش برگشتم که فکر میکرد منظور من رفتن به داخل سرویس بهداشتی است.
ـبله ممنون!
این را گفتم و وارد قصر کوچک دیگری شدم که نور کمی داشت.کلید سمت راستم را روی دیوار فشردم و آنجا را بسیار بامعنا دیدم و سری تکان دادم.سرویسی با شیرآلات مدرن و شکیل که تا آن لحظه حتی عکسش را هم ندیده بودم.سرامیک هایی به رنگ آبی خوش نقش و نگار و نورهای پیدا و پنهان و در کناری حمامی به شکل آکواریم و کاملا شیشه ای که زیبایی آنجا را چند برابر می کرد.به یاد خانه خودمان و آفتابه آبی رنگمان افتادم که پدرم سوراخ ته آنرا قیراندود کرده بود.خبری از دستشویی ایرانی نبود بنابراین کاری با اینجا نداشتم و فقط باید کمی به آینه ها شکیل اینجا نگاه می کردم تا کمی وقت بگذرد و می رفتم.کمی راه رفتم و بالاخره چیزی مانند دستشویی ایرانی را در کناری دیدم که از نقره درست شده بود.یاد خودم افتادم که همیشه آرزو داشتم برای مادرم یک انگشتر نقره بخرم که البته آن زمان پولش را نداشتم و حالا که داشتم حالش را نداشتم.چقدر حسرت خریدن یک انگشتر نقره را خورده بودم خدا می دانست و حالا اینجا کاسه دستشویی این جماعت از نقره بود و این همه جزیی از دنیا به حساب می آمد.
کمی آنجا ماندم و برای ادامه ماجرا آبی به دستانم زدم و خیسی آنرا به موهای کشیدم و از آنجا خارج شدم.دوباره خبری از طپش نبود و من ماندم و چند اتاق باشکوه با دربهای باز و سکوت مطلق.همانحال که دستم را برای خشک شدن به هم می مالیدم چپ و راستم را نگاه می کردم و جلو و جلوتر رفتم.داخل یکی از اتاقها را به دقت نگاه کردم خبری نبود.اتاق دیگر همیطور و سومین اتاق مجلل جایی بود که موجود وحشتناکی به نام امیر را دیدم که روی تخت خوابیده بود.
موجودی با سری بزرگ و اندک مویی بر سر که دندانهای سیاه و یکی در میانش بسیار خشمناک نشان می داد. استخوانهای گردن و دماغ بسیار بزرگش ترسم را بیشتر می کرد و اگر او را نمی شناختم فکر می کردم چیزی حدود 60 سال سن دارد که البته او سنش کمتر از من بود.
تنها یک قدم سنگین به طرفش برداشتم که دستش را برایم بلند کرد اما معلوم بود نمی تواند حرفی بزند.باورم نمیشد امیر یا هر انسانی روزی چنین شکلی شود.قدم دیگری برداشتم و ترس و پشیمانی ام بیشتر شد که چرا به اینجا آمده ام.
حالا مهمترین سوال عمرم این بود که بیماری امیر چیست که از آن پسرک زیبا و خوش اندام موجودی نحیف و وحشتناک ساخته است.
ـامیر؟
جوابی نداد و تنها دهان سیاه و کم دندانش را کمی باز کرد و دستش را کمی تکان داد.
ـ خوبی؟
سرش را به علامت وای وای وای پشت سر هم تکان می داد.
ـ چت شده پسر؟
به تکان دادن سرش ادامه داد و شاید می گفت ای وای چه میدونم سعید.
تمام خصومتی که سر خواهرم معصومه و بیچاره شدنش با این موجود داشتم همه از یادم رفت.
ـ چت شده امیر،یه چیزی بگو!
سرش را پائین آورد و آب دهانش روی پتویی ریخت که بر روی سینه اش قرار داده بودند.
خدای من این چه دردی بود جان این مادر مرده افتاده بود.
ـ چند وقته اینطوری شدی امیر؟
چیزی به زبان آورد که نفهمیدم اما انگشتش را به علامت نشان دادن عدد یک بالا آورد و شاید منظورش این بود که یک سال از بیماری اش می گذرد.
انگشتانش مانند خودکارهای لرزان به نظر می آمد که کنترل زیادی روی آنها نداشت و همگی به دستش آویزان بودند و کاملا لق می زدند.
ـ با دنیا زندگی میکنی؟
سرش را به علامت تائید چند بار پائین آورد.
هنوز با او فاصله داشتم و راستش می ترسیدم جلوتر بروم و تنها چیزی که دستگیرم می شد این بود که این هم بخشی از دنیای دنیاست و مهمتر آنکه معصومه هفته ای چند بار به این موجود سر می زد و کسی چیزی نمی دانست.
-بابا مامانت چی؟
باز چیزی گفت که نفهمیدم اما حرکت سرش رو به بالا،منظورش را اینطور می رساند که آنها سری به او نمی زنند و شاید منظور دیگری داشت که من نمی فهمیدم.
ـ دانشگاه چی شد؟
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.
ـ بیماریت چیه امیر؟
باز هم سرش را تکان تکان داد و فکر کردم جوابش این است که بیماری اش دردهای ناگفتنی دنیاست که هرکس به فراخور انعکاس اعمال خود میبیند و البته به نظرم مطلق هم نبود.
ـ دارو استفاده می کنی؟
وقتی با چشمش پیش دستی کنارش را نشان داد با نگاه به چند قرص و شربت فهمیدم هم مرا به خوبی می شناسد و هم متوجه سوالهایم می شود.
محیط سنگین اتاق برایم کمی عادی تر شد و قدم آرامتر دیگری روبه او برداشتم.
ـ می تونی بلند شی؟
سرش را به آرامی و با التماس بالا برد و حتما جوابش خیر بود.
ـمیخوای بلندت کنم ؟
هیچ عکس العملی نشان نداد.
ـ میخوای کمکت کنم بریم بیرون از هوای غروب لذت ببری؟
باز چیزی نگفت و تنها با حسرت نگاهم کرد.
قدمی دیگر به طرفش برداشتم.
نمی دانستم دیگر چه سوالی از او بپرسم!
ـ میخوای بگم این خانم چیزی بیاره بدم بخوری؟
باز مانند مجسمه نگاهم کرد.
ـدکترا چی میگن،آخه دردت چیه؟
نگاهش را طرف پنجره بسیار بزرگ حرکت داد. پنجره ای که حالا از پشت حریر سفید رنگش چراغهای زیبای داخل حیاط هویدا بود و درد درونم را در سرآغاز یک شب پائیزی پر رمز و راز بیشتر می کرد.
بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
جوشیده سالها و نپختست این طعام
بگشای گر که زندهدلی وقت پویه چشم
بردار گر که کارگری بهر کار گام
در تیرگی چو شب پره تا چند می پری
بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
نمی دانستم این انتقام مادرم یا خواهرم است که این خانواده پس می دهند یا اینکه خودم در دام انتقام سارا و گلی که در دل او کاشته ام گرفتار آمده ام.
نگاهم از شب برداشته نمی شد و سنگینی آن سیه فام مرموز را لحظه به لحظه بیشتر احساس می کردم.
ـمعصومه بهت سر می زنه؟
هوشتیار تر شد و انعکاس نور را در اشکهای چشمانش دیدم.
دستش را به سختی طرف چشمش آورد و اشکش را کمی پاک کرد.
ـ هنوز دوستش داری؟
دوباره دستش را به سختی بالا آورد و کاملا لرزان پوست گلویش را کشید و التماسش را نشان داد که حتما مربوط به معصومه میشد.این حرکت او اشک را در گوشه چشمان من هم جمع کرد.
ـشما اینجائید.
طرف صدای لطیف طپش برگشتم و دوباره اشکم را پاک کردم.
-من که گفتم نیایین بهتره،می دونستم روحیه تون خراب میشه،خانم گفتن تشریف بیارین سونا!
ـسونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.