قسمت:49
قسمت:49
خدایا چرا این خبرهای دیوانه کننده پایانی نداشت.منظورش از "شوهر همین خانم" شوهر معصومه یعنی امیر بود؟اما چرا سالها اینجا خوابیده بود،امیر که همین پارسال سالم بود،خدایا یعنی خواهرم شوهر دیگری هم داشت،اینجا...
از جا بلند شدم.
ـ چی میگی خانم،کجاست اونی که سالهاست اینجا خوابیده؟
طپش دستپاچه شد و جواب داد:
ـ نرین بهتره!
ـ چرا؟
ـ چون خیلی بدجورن!
در جای خودم نشستم و آب دهانم را قورت دادم:
ـ بیماریش چیه،تصادف کرده؟
سرش را بالا آورد و همزمان جواب "نه" را بر زبان آورد!
کمی ترسم بیشتر شد.
ـ سالهاست اینجاست،اشتباه نمی کنید؟
ـ نمی دونم!
جرقه دیگری در ذهنم ایجاد شد و یک سوال مهمتر اینکه:
ـ اسمش،اسمش چیه؟
ـامیر!
موهای تنم سیخ شد.امیر چه بیماری داشت که اینجا خوابیده بود.خدایا چرا کار من به این نقطه از دنیا رسیده بود و چه چیزی را می خواستی به من بفهمانی؟
ـمیشه نشونم بدی؟
گردنش را به علامت موافقت تکانی داد.منتظر حرکتش بودم اما گفت:
ـاجازه بدین شربت خانم رو ببرم اونجا بهشون بدم ،زود برمی گردم.
سرم را تکانی دادم و نگاه به حرکت خرامان طپش انداختم که به طرف سویی دیگر از کاخ شکوهمند حرکت کرد.
نگاهم از آئینه کاری های منحصر به فرد آن کاشانه ی زیبا برداشته نمی شد، دلم با امیر حرف می زد ولی پاهایم توان رفتن سوی عاقبت دنیا را نداشت.
نمی دانستم نظرم درست است یا خیر اما من امیر را انتهای دنیا می دانستم.گاهگاهی می شنیدم پدر دنیا از بیماران مستضعف هم نمی گذرد و برای مداوای آنها پولهای کلان زیر میزی می گیرد.به عقلم نمی رسید آیا این مکافات عمل است که تزئین چنین کاخی بیماری مانند پسرش باشد؟بی شک همه ی مردم شهر حسرت دنیای دنیا را می خوردند اما قطعا فقط دنیا می دانست که دنیایش دنیای قشنگی نیست.دنیا و والدینش بی تعارف دارای مشکلاتی بودند که اینگونه ذلت بار به دنبال پسرکی مانند من بودند. حتما جایی از کارشان اشکال داشت در غیر این صورت جذابیت های این جلال و جبروت آنقدر بود که هر انسان متعارفی را مجذوب خود کند و این هم نوعی مکافات عمل بود که دنیای دنیا به من گره بخورد.خدا می دانست دنیا چقدر حسرت دنیایی را می خورد که آن کارگر جنوبی ترین نقطه شهر دارد.دنیای آن کارگر با دستانی پینه بسته که در کنار زن و فرزندان، روزها را به سختی کار می کند و شبها به شیرینی می خوابد و لذت می برد اما اینها روزها به آسانی پولها را روی هم می چینند و شبها به سختی می خوابند و لذتی هم گیرشان نمی آید.عشق اینها کاغذهای دلار و کارتهای عابر بانک و منگوله های آویزان از سندهای ملکیشان است و عشق آن کارگر اینست که صبح ها قبل از رفتن به سرکار دستی به موههای جنگلی دخترش بکشد. دختری که با صدای بم به پدرش می گوید :نکن بابا بذار بخوابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم).
کلافه شده بودم و خبری هم از این دختره نبود.بلند شدم،بی احترامی دنیا به اوج خودش رسیده بود وشاید بهتر بود از این خانه بروم.مرا به خانه اش دعوت کرده بود و حالا خودش در سونا لم داده بود و از رنگ چوبهای روسی آنجا لذت می برد.کاش جای سونا، حیا داشت و می دانست وقتی مهمانی ویژه مانند من دعوت می کند این چنین بی محلی روا ندارد.
کمی حرکت کردم تا در میان این اتاقهای دور و آنچنانی، امیر را پیدا کنم و اگر هم دنیا پیدا نشد از ایجا بروم.طپش قلبم دوباره بیشتر و دهانم خشک شد.نمی دانستم از خانه نشینی امیر باید خوشحال می بودم یا اینکه قهر به خدا می رسید و درست نبود از بیماری هیچ انسانی در روی زمین خوشحال باشم.
به سختی و با دلی دردناک قدم بر داشتم.کمی آنطرفتر پذیرایی پهناور با یک پله بلند تر میشد و اتاقهایی شکیل با رنگهایی گرم هویدا بود.تابلو فرش های برجسته گران قیمت نگاهم را در این سکوت سنگین به خودش معطوف می نمود.مبلمان غذاخوری در این طرف پذیرایی کنار پنجره هایی بسیار بزرگ چیده شده بود که پرده های قهوه ای بسیار زیبا مابین میز ناهار خوری و پنجره ه، جلوه باشکوهی به این قسمت بخشیده بود.
تنها، درب یکی از چند اتاق بسته بود و نگاه به درب اوج هیجان و ترس را به من القا می نمود.تنم را طرف درب چرخاندم اما توان رفتن نداشتم.نگاهی به پشت سرم انداختم خبری از کسی نبود.باید عجله می کردم اما نمی توانستم.به زحمت قدمی برداشتم و آب دهانم را بلعیدم.شلوارم را بالا کشیدم و پیراهنم را کاملا داخل شلوار انداختم و مرتبش کردم.قدم دیگری برداشتم و در آئینه بزرگ کنار درب بسته، نگاهی به سیمای ترسناک خودم انداختم.
چاره ای نبود باید به راهی می رفتم که دنیای دنیا برایم باز کرده بود و انتهای دنیا را همین حالا می دیدم.حسی به من می گفت انتهای دنیا همین اتاق دربسته است.خودم را آدم خوشبختی دانستم که درسن جوانی می توانستم انتهای دنیا را با همه ی کثافت کاریهایش ببینم.پشت آن درب بسته پایان همه داد و قالهای انسان بود و کاشکی همه دنیا این صحنه را می دیدند و عبرت می گرفتند. نمی دانستم درد امیر چیست و این اصلا به آن معنا نبود که هر بیماری تاوان اعمال کسی مانند والدینش را می دهد و قطعا این درست نبود، اما حسم در مورد این خانواده و این دنیا چنین نمود پیدا می کرد.به درب بسته ی اتاق نزدیکتر شدم.دنیا برایم به انتها می رسید و گشودن این درب، پایان همه خواستن هایی بود که خودم نیز عمری حسرت داشتنش را داشتم.درب اتاق را مانند درب تابوت می دیدم و شاید کارم به اینجا رسیده بود که بفهمم این منتهای دنیای دنیاست و هرگز دل به زرق و برق های دنیا نبندم.دنیا را در همین کاخ می دیدم و اگر در ازدواج با دنیا به کاخهای این چنینی هم می رسیدم باز فرجامی داشت که در همین اتاق باید می دیدم و عبرت می گرفتم.
بار دیگر بزاقم را فرو بردم.دستگیره درب را فشردم.ثانیه ها درحال توقف و قلبم در شرف بیرون آمدن از سینه بود.خدایا انتهای دنیا چه شکلی داشت؟
نگاهی به سکوت پشت سرم انداختم.همچنان خبری نبود.دستگیره را کمی پائین آوردم و لای درب را نگاه کردم.اینجا آخر دنیا و دنیای آخر من و خیلی های دیگری بود که حسرت چنین زندگی هایی را داشتن.
صدای نفس هایم را می شنیدم.دستگیره با پائینر بردم.انتهای دنیا چرا زمین گیر شده بود.تمام موهای تنم را سیخ می دیدم و نمی دانستم پایان دنیا با این همه هیاهویش چه شکلی دارد.
نفسم را در سینه حبس کردم و چشمانم را بستم و درب را به آرامی باز کردم.با لرزش تمام استخوانهای ریز و درشت بدنم، چشمانم را به سوی خط پایان دنیا باز کردم.
اینجا که مستراح خانه بود؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.