قسمت:48
قسمت:48
احساس کردم پشتم خیس عرق شد و با دیدن خواهرم درجا خشکم زد.حالم از خودم و او به هم خورد و ترسی نا آشنا وجودم را فرا گرفت!
ـاینجا چکار می کنی؟
ترسم بیشتر شد چون معصومه هم استرس داشت.
ـمهم نیست سعید، ببین حرف گوش کن من باید برم .به خدا دنیا دختر بدی نیست.تو میتونی صاحب همه ی این جلال و شکوه باشی،دیگه گذشته رو شخم نزن و مثل یه بچه خوب به دنیات بچسب.
مات و مبهوت نگاهش می کردم که اینجا چکار می کند.
ـببین سعید اون دختره سارا هم دوست چندین ساله منه،من اونو بهتر از تو می شناسم .اون یه لا قبا به درد زندگی نمی خوره،اون خودش مثل منو تو داره از گشنگی می میره،خواهشا خودتو درگیر اون نکن و یک عمر مثل گداها زندگی نکن!
به یاد سارا و دردانه درونش افتادم.دهانم از حیرت بازمانده بود و همچنان سوالم این بود معصومه اینجا چکار می کند؟
ـبفرمائید!
با صدای طپش به خودم آمدم و خانم پیش خدمت که در شرکت هم کار میکرد را کنارم دیدم که با سینی سلطنتی و دوفنجان نوشیدنی داغ کنار میزی که نزدیکی ما قرار داشت ایستاده بود.خم شد و سینی را همانجا گذاشت و دوباره از ما خواست تا نوشیدنی را بنوشیم.
ـقوربونت برم عزیزم.من باید برم.
معصومه این جمله را به طپش گفت و روبه من اشاره کرد:
ـ تو بشین سعید،دنیا سوناست،الان میاد، دیگه سفارش نکنم.
در حیرت من، معصومه با همان استرسی که در وجودش فوران می نمود شروع به حرکت نمود.
ـمعصومه؟
-رو به من شد ولی در صورتم نگاه نکرد.
ـ اینجا چه خبره،گفتم تو اینجا چکار میکنی؟مگه این بی همه چیز همون دنیایی نیست که تو رو بیچاره کرده؟؟؟
معصومه به پشتش نگاه کرد مبادا طپش آنجا باشد،سپس لب پائینی اش را گاز گرفت و بدون آنکه چیزی بگوید دوباره به راه افتاد.
-معصومه بمون منم باهات میام.
روی معصومه سرختر از هر زمانی شد و مشتش را به دهانش چسباند و با تعجب پرسید:
ـتو کجا میای سعید؟؟؟
ـبیرون،منم باهات میام بیرون،الان یه تاکسی میگیریم از اینجا میریم.
دوباره سراسیمه نگاهی به انتهای پذیرایی پهناور انداخت ،خبری هم از دنیا نبود.او در حالی که کاملا درگوشی و پچ پچ گونه حرف می زد ادامه داد:
ـ کجا بریم سعید،تو هم میخوای یکی بشی مثل بابا،سعید مامان داره از درد میمیره بابا پول نداره فشار خون زنش رو بگیره،اینو می فهمی،سعید خر نشو این موقعیت،این کاخ،این ماشین و ثروت و کار تو خواب جد و آبادمون هم نمیاد.چرا نمی فهمی سعید؟
ـ ولی این همه ی داستان نیست معصومه،تو خوبه منو نمی خوای،خواهر من تو این داستان رو بد شروع کردی،اینجا یه حلقه مفقوده وجود داره،نمی دونم چیه ولی اطمینان دارم تو سنگ یه چیز دیگه ای رو به سینه ات می زنی و تنها هدفت خوشبختی من نیست.
نگاهش را برگرداند و می دانستم حالت روحی او به درجه انفجار نرسیده است و قصد گفتن ناگفته ها را ندارد.
ـ سعید؟
با عصبانیت نگاهش کردم!
ـممم؟
ـ اینایی که تو میگی زودگذر و مقطعی هستند.برادر من، به سالهای دور و دراز ادامه زندگیت فکر کن،این دعواها و چرت و پرتایی که میگی مال همین چند روزه است.عزیز من، به خدا بیشتر مردم همین دنیا رو حتی بدون دست و پا هم باشه رو سرشون میذاران.سعید به جون تو به جون مامان و بابا، دنیا از برگ گل هم پاکتره !
پوزخندی زدم و گفتم:
ـالان باید این حرفا رو قبول کنم؟
ـچرا نکنی؟
ـچرا باید باور کنم وقتی کسایی مثل دکتر کارگر و کیقباد کنارشن.چرا باید باور کنم وقتی حق کلی طلب کار رو خورده،حالا اینا به درک، اون بچه داره معصومه،بچه،اینو می فهمی،بچه ای که اصلا معلوم نیست کی تو کاسه اش گذاشته؟؟؟
کمی سکوت کردم و عصبانیتم اندکی فروکش کرد.ادامه دادم:
ـ تازه اینا چیزایی هست که منو تو می دونیم دختر ساده،بریم بابا!
کنترل عصبانیتم از دستم خارج شد و جلوتر از خواهرم به راه افتادم و همچنان خبری از دنیا با بی محلی هایش نبود.معصومه دستم را کشید و در عین ناباوری گفت:
-خواهش می کنم سعید!
-چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟
ـداد نزن بی شعور،داد نزن خونه مردم، بی کلاس!
ـ چرا خواهش میکنی معصومه چرا،چرا نمی گی گیر کار تو و دنیا کجاست،چرا دنیا باید تواین همه ثروت و مکنت ،بین این همه مردم که واسش دست و پا میشکونن دل به من ببنده،چرا چرا چرا،آخه مگه من چی دارم؟؟؟
ـ آروم باش!
دستم را به سرعت پس کشیدم:
ـبرو بابا!
معصومه کمی از من دور شد و کاملا مستاصل نگاهم کرد .تقریبا یقین پیدا کردم از این آدم آبی گرم نمی شود و چیزی گیرم نمی آید و باید فکر دیگری می کردم .باید همینجا می ماندم و جریان خواستگاری را تا ته می رفتم شاید چیزهای دیگری گیرم بیاید و بدانم آخر این ماجرا به کجا می انجامد.
به نرمی طرف نوشیدنی هایی که احتمالا سرد هم شده بودند رفتم و همانجا روی یکی از راحتی های بسیار شکیل نشتم و تا کمر در پر قو فرو رفتم.
ـآفرین داداش خوب.بشین قهوه تو بخور الان دنیا هم میاد.
معصومه این را گفت و سریع طرف من آمد و دو طرف صورتم را بوسید و به سوی قسمت خروجی پذیرایی بسیار بزرگ و باشکوه شروع به دویدن کرد.شادی در چشمان و لپ های گرمش موج می زد و حسی به من می گفت این ازدواج نفعی به حالش دارد در غیر این صورت این خواهش ها و اصرارها ها طبیعی نبود و جایی از کار می لنگید.به سرعت از آن مکان خارج شد و حتما فکر می کرد فی الفور از امارت خارج شود تا دوباره نظرم عوض نشود.
با نگاه به لوسترهای غول پیکر آویزان بر سقف بلند، یکی از قهوه ها را برداشتم و با لمس آن سردی اش را حس کردم.با نگاه حیرت انگیز به در و دیوار کاخ، آرام لبان تب دارم را به لب فنجان چسباندم و غرق در شیرنی آن لب نیمه داغ شدم.لبانم شیرین شد و ته مزه تلخی قهوه کاملا در یادم گم شد.
ـسرد شده،اجازه بدین عوضش کنم؟
صدای طپش بهاری باعث شد تا لبانمان از هم جدا شود و فنجان را به سینی برگردانم.به طرف طپش که اکنون از طرف دیگری آمده بود برگشتم.
ـ نه خیلی ممنون،من قهوه سرد می خورم.بفرما بشین خانم،پس دنیا خانم کجان؟
ـ خیلی ممنون من باید برم شاموآماده کنم.دنیا خانم سونا هستند الان میان خدمتتون.با مربی رقصشون اونجا هستند.
تکانی خوردم و پرسیدم:
ـ یعنی با مربیشون تو سونا تمرین رقص می کنن؟
طپش شادمانه خندید و جواب داد:
ـ نه نه نه،تمرینشون تموم شد با هم رفتن سونا،الان دیگه تموم میشه!
ابروهایم را بالا زدم و پرسیدم:
-شما تو شرکت هم کار می کنید،درسته ؟
با همان شایستگی و ادب جواب داد:
-بله!
ـیعنی هم اینجا مشغولید هم کار شرکت؟
-بله!
- دنیا رو چقدر می شناسی؟
ـ هیچی،اصلا!
ـ درس می خونی؟
ـبله، شبانه!
ـ چی می خونی؟
ـریاضی!
-ریاضی یعنی چی؟یعنی دانشجو هستی؟
ـبله دوره شبانه ریاضی محض می خونم!
ـ واسه درآمد و پول اینجا کار می کنی؟
سرش را کمی پائین آورد و جواب داد :
ـبله!
-این خانم که الان از اینجا رفت رو می شناسی؟
-نه زیاد!
ـچند وقته اینجایی؟
ـ دو سه ماهی میشه!
ـ این خانم چند و قت یه بار میاد اینحا؟
کمی فکر کرد و جواب داد:
ـ هفته ای سه چهار بار!
ـکی میاد؟
ـصبح ها!
با ترس و اضطراب خودم را روی راحتی جمع و جور کردم و سوالی به ذهنم آمد که شاید خیلی از جوابهای من در آن نهفته بود.نگاهی به اطرافم انداختم مبادا دنیا از راه برسد.
ـ صبحا که دنیا خانم نیست این خانم میاد اینجا؟
ـ بله!
سوال اصلی من این بود:
ـمگه جز دنیا کس دیگه ای هم تو این خونه زندگی میکنه؟
ـبله!
ابروهایم در یکدیگر گره خورد.
ـ کی؟
ـ شوهر همین خانم که میگن سالهاست تو اون اتاق خوابیده!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.