قسمت :47

 

 

 

ـ موضوع مهم چیه دنیا می خواد ازم خواستگاری کنه؟

معصومه سکوت کرد و سپس جواب داد:

ـخودش گفت؟

ـخودشم نمی گفت دیگه بعد از ماهها می تونم حدس بزنم که اینجا همه با هم در ارتباطند جز من!

ـچیه چرا اعصابت خرده،ریلکس باش،مگه داماد کم خونواده ای میخوای بشی؟

ـ یعنی چی؟

ـیعنی اینکه دختری بالاتر از دنیا تو این شهر وجود نداره چرا داری ناز می کنی حالا؟

ـ خب؟

ـ خب خب دیگه،مامان و بابا هم راضی هستند ،دیگه چه مرگته،با سر افتادی تو عسل!

معصومه می خندید و این اعصابم را بیشتر به هم می ریخت.

ـمعصومه تو اصلا می فهمی چی داری میگی؟

کمی از شدت خنده های خواهرم فروکش شد.

ـچی میگی سعید؟

ـ این مگه همون دنیایی نیست که تو سایه اش رو با تیر می زدی و مامان روز و شب نفرینش می کرد؟

ـخب؟

ـ خب حالا چی شده که همه راضی شدن من ...

چیزی نگفتم و با دهانی نیمه باز منتظر جواب ماندم.

ـ چرا این همون دنیاست ولی آدمها با توبه پاک میشن!

ـ توبه؟؟؟برو بینم بابا،همین 2 دقیقه پیش جلوم سر مشتریش میخواست کلاه بذاره،توبه،دلت خوشه ها؟یه چیز دیگه بگو!

ـول کن سعید،به خدا دنیا دختر خوبیه،ما هم در موردش تند رفتیم!

ـمعصومه تو حالت خوبه،معلومه چی داری میگی،تو مگه همونی نیستی که خون دنیا رو عوض آب می خوردی،الان این چرت وپرتا چیه که میگی،صحبت یک عمر زندگیمه خواهر من،دنیا کثیف تر از اونی هست که فکر میکنی!

ـ ول کن سعید،دیگه من و تو خواهر برادریم و از از جیک و پیک هم خبر داریم،منو و تو آینده درست و حسابی که نداریم.من خودمم دنبال همین کار خیر بودم که تو با دنیا خوشبخت بشی!

ـخب؟

ـمسخره نکن،جدی گفتم !

ـ معصومه خانم لطفا حرف مفت نزن،اوضاع دنیا خرابتر از این حرفاست.

ـچرا؟

ـ چون کلاهبردار هست،کم فروش هست،کلی طلب کار دنبالشن،حالا همه اینا به درک،اون یه بچه داره که حتی باباشم معلوم نیست کیه،اینو چکارش کنم؟

ـنگران اون بچه نباش!

ـیعنی چی؟

ـیعنی اینکه بچه اش حلاله!

ـکه چی؟

ـ باباش غریبه نیست؟

ترسیدم و جواب دادم:

ـ کیه،دکتر کارگر یا اون پیر مرد کیقباد؟

ـ هیچکدوم!

ـحرف بزن معصومه!

ـ به موقع اش بهت میگم.

ـ خب الان بگو،امشب می خوام برم اونجا!

ـ برو نگران نباش،حواسم به همه جا هست،من کنارتم نمی ذارم جای بد بری!

خندیدم و جواب دادم:

ـاتفاقا چون تو هستی می ترسم،تو نبودی حواسم جمع تر بود.

با کمی عصبانیت پرسید:

ـ چرا؟

ـچون آدمی که یه بار دروغ گفت پس همیشه می تونه دروغ بگه،تو واسم قابل اعتماد نیستی معصومه!

ـ حالا اینا رو بذار واسه بعد،سعید به زندگیت بچسب و از این توهمات بیا بیرون و یک عمر کنار دنیا، دنیاتو آباد کن!

ـاصلا حرفاتو باور نمی کنم معصومه!

ـحالا اسمش رو هرچی خواستی بزار!

ـمعصومه تو رابطه ات با کارگر چیه؟

ـ کارگر دوست امیر هم هست!

منتظر ادامه حرفش ماندم اما چیزی نشنیدم!

ـ همین،ولی این همه ی ماجرا نیست خواهر من،تو با اون در ارتباطی،خط تلفن او دستته؟

ـ مهم نیست،به جون مامان هیچی،من از طریق امیر تو تهران باهاش آشنا شدم.

ـ تو با امیر هم در ارتباطی؟

چیزی نگفت و من هم تلفن را قطع کردم و در کناری از خیابان پارک نمودم و ساعتی فکر کردم اما فکرم به جایی قد نداد.

دستگاه تلفن مورد نظر...

هیچ خبری از سارا نبود که نبود و این استرسم را بیشتر می کرد.آنقدر دور شهر جولان دادم تا آنکه همه ی کارهایم تمام شد و پس از هماهنگی با دنیا طرف منزل شخصی اش به راه افتادم.غروب زودرس پائیزی سرد کم کم بر روزی با آفتابی کم رمق مستولی می شد تا آنکه من خسته و کوفته وبا روحیه ای خراب به بهترین نقطه شهر رسیدم.

مقابل خانه ویلایی بزرگ و منحصر به فرد دنیا پارک کردم .کاخی که جلالش از سنگ های شیری رنگ دوطرف درب ورودی اش نمایان بود.دروازه ای بزرگ و متفاوت که اتوماتیک باز شد و معلوم شد دنیا با دوربین های مدار بسته داخل خانه مرا دیده است.

درب کاملا باز شد و من با گذاشتن پا برروی پدال گاز وارد حیاط باشکوه کاخ دنیا شدم.

خدای من باور نمی شد.حیاط چند هزار متری که جای جای آن درختان میوه و چراغهای پارکی گران قیمت اولین چیزی بود که به چشم می آمد.استخر شنای روباز و سرپوشیده،آبنمای بسیار باشکوه در نزدیکی امارت،پارک کوچک برای بازی کودکان،زمین والیبال،آلاچیق،میز تنیس و بیلیارد در اتاقکی شیشه ای و اسطبل بسیار زیبای اسبهای دنیا چیزهایی بودند که در نگاه اول توجه مرا به خودش جلب کرد.چمن های کف این امارت بزرگ انجا را مثل بهشت زیبا کرده بود و قدرت وصف آن برای هرکسی سخت بود.

مقابل آبنمای بزرگ از حرکت ایستادم و از ماشین پیاده شدم.

به یاد سارا و پسر معصوم خودم از ماشین پیاده شدم و دسته گل و کادوی دنیا را هم به دست گرفتم و طرف امارت بسیار پر عظمت به راه افتادم.

درب های بزرگ چوبی آنجا بسته بود و نمای گران قیمتش نشان می داد این نما کار همان دو مهندس معروف ایتالیایی است که دنیا در مورد آنها قبلا با من صحبت کرده بود.

دربهای بزرگ همچنان بسته بود و کسی به استقبال من نیامده بود و این به آن معنا بود که من هیچگاه در حد و اندازه ی این دنیا نیستم و دنیایم جای دیگریست.

کتم را مرتب کردم،دستی هم به دسته گل کشیدم تا وقت گرفته شود شاید کسی بیاید.نه خبری از زنگ بود نه می دانستم این درب بدون دستگیره چطور باز می شود.

ناگهان درب با پیکر تراشهایی از سر شیر باز شد و خانم بسیار ویژه ای را در آستانه درب نمایان دیدم!

لبخند خانم بسیار زیبا مرا غرق در هر دنیایی کرد و لباسهای رویایی اش مرا از هردنیایی دیگر جدا نمود.

ـبفرمائید،خوش اومدین!

ـدلهره ام چند برابر شد و به آرامی قدمی برداشتم و با عقب رفتن خانم، وارد کاخ اصلی شدم.خدای من شهر من و چنین قصر مجللی برایم غیر قابل باور بود.

ـطپش هستم،بفرمائید!

دنیا و سارا و این بهشت مملو از سکوت از یادم رفت و پرسیدم:

ـخانم طپش بهاری؟؟؟

لبخند رمانتیکی بر لبش نقش بست و با نهایت ادب جواب داد:

ـ بله،پیش خدمت خونه هستم و ،بفرمائید بشیند لطفا،خیلی خوش اومدین!

طپش این را گفت و با لباسهایی که مرکب از رنگ سبز و قرمز بود پشت به من به راه افتاد و من حیران نگاه به سقف و در و دیوار ائینه کاری شده این مکان غیر قابل باور انداختم.

پیانوی سلطنتی،لوسترهایی بلند و گیسو مانند،مبل های سلطنتی،فرشهای ضخیم ابرسا،تلویزیون بسیار بزرگ در کنار استخر دلفین هایی که از آب اسخر بالا و پائین می پریدند باعث می شد تا دستی به چشمانم بکشم تا بدانم خوابم یا بیدار.

به خودم آمدم و ناگهان به طرف صدایی آشنا برگشتم.

ـمعصومه؟؟؟