قسمت:46

این که بدانم چرا امیر و معصومه از هم جدا شده اند یکی از مهمترین سوالاتم به حساب می آمد و مهمتر آنکه علت همه ی آتش سوزیهای اطرافم از همین جدایی نشات می گرفت.

معصومه مدتی از زمان تحصیلش را در تهران گذراند و این همان مدتی بود که با امیر نامزد شده بود.امیر که از خانواده ی ثروتمند شهر به شمار می آمد پس از نامزدی با اصرار خانواده ام را متقاعد نمود که معصومه را همراه خود به تهران ببرد و البته این اتفاق ـ با تلاش خواهرم ـ افتاد.به بهانه ی درس و امتحانات هردویشان ماهها به شهرمان برنگشتند و زمانی که دوباره آنها را دیدیم ساز جدایی می زدند.

مهمترین دلیلی که امیر و خانواده اش برای علت این جدایی داشتند این بود که خواهرم بیماری جنون دارد و همین خبر باعث شد همه ی  ما در بین مردم شهر انگشت نما شویم و کسی برای همه ی عمر سراغ خواهرم نیاید و همه او را دیوانه فرض کنند.

روزگاری است که پسرانی مانند من رمق ازدواج با یک دختر نرمال را ندارند حال چه کسی سراغ  دختری می امد که اسم دیوانه بر رویش است و خدا می داند چه آخر و عاقبتی برایش رقم خواهد خورد.حالا با توجه به اتفاقات ماههای اخیر خیلی دوست داشتم بدانم علت اصلی این جدایی چه بوده است و چرا دنیا که بیشترین تاثیر را در آبرو بری از ما داشت  با خواهرم در ارتباط است.

سکوت کردم تا دنیا خودش بگوید چرا امیر و معصومه از هم جدا شده اند و قطعا این چرا با آن چرایی که همه شنیده بودند فرق داشت.

ـ نه خیر من که نمی دونم چی شده،من که از امیر هم هیچ خبری ندارم،سارا هم چیزی به من نگفته؟من هیچ چیزی نمی دونم اما فقط یه چیزی رو خیلی خوب می دونم.

با تمسخر پرسید:

ـچی؟

با فکر به گذشته ی دردناکی که همین دنیا برایمان به یادگار گذاشته بود جواب دادم:

ـفقط اینو میدونم که همه چیز این دنیا حساب و کتاب داره و هیچ کس از مکافات عملی که داشته در امان نخواهد بود.دنیا خانم تو کارایی با ما کردی که چوبش رو باید بخوری،تو ممکنه با پولت خیلی کارا بتونی بکنی اما هیچ انسانی زورش به انتقام طبیعت نمی رسه،ممکنه خیلی کارها از یاد خیلی ها بره اما اینو بدون تاوان همه چیز رو همین دنیا باید بدی!

دنیا سری تکان داد و با لبخند جواب داد:

ـ میخوای امیر رو ببینی؟

با بی تفاوتی جواب دادم:

ـ واسم مهم نیست،بود و نبود امیر هم واسم فرقی نداره،ببینمش که موفقیت ها و ثروت خونواده تون رو بیشتر به رخم بکشید؟

ـ حالا اسمش رو هرچی خواستی بذار!

سرم را پائین آوردم  و همان حالت جواب دادم:

ـنه خوشم نمیاد ببینم و دردام تازه بشه، اما دوست دارم یه چیزای مهمتری رو بدونم.

ـ مثلا؟

ـ مثلا رابطه دکتر کارگر با خواهرم،مثلا علت ادامه رابطه شما با معصومه،مثلا علت باز شدن پای من به اینجا،مثلا نقش کیقباد و اون بچه شما که سارا می گفت...

ـ حرفم را با پرخاشگری قطع کرد:

ـ این سوال آخری ربطی به تو داره؟

چیزی نگفتم و به سائیدن انگشتانم به یکدیگر ادامه دادم.دنیا مانند من سکوت کرد و هردویمان آمد و رفت مشتریها و صحبت های کارکنان فروشگاه با آنان را زیر نظر گرفتیم.دنیا مانند من محوطه فروشگاه را زیر نظر داشت اما قطعا هر دو فکرمان به جاههای دیگری معطوف شده بود.

ـ شام میای پیش من؟

با سرعت نگاهم را طرفش برگرداندم ،آب دهانم را قورت دادم و مطمئن شدم این شام سرآغاز همان خواستگاری دنیا از من است.به یاد سارا و حامله بودنش افتادم.به فکر دنیایی که همه ی تاخت و تازش را با مردم انجام داده بود و اکنون که بچه ای  هم در کاسه اش گذاشته بودند به یاد ازدواج با پسر خوشتیپ و ساده ای مانند من افتاده بود و فکر می کرد چون پول دارد همه چیز حتی عشق یا دوست داشتن را هم می تواند بخرد.

ـ به چه مناسبتی شام بیام پیش شما؟

کمی شادابتر خنیدید و با نگاه به چپ و راست سرش را جلوتر آورد و حالتی داشت که مثلا می خواهد چیزی را "درگوشی " و با لبخند به من بگوید.

ـ می خوام ببرمت خونه مختو بزنم.

پشت شانه هایم داغ شد و کمی از عصبانیتم فروکش کرد.

ـ واسه چی؟

خنده اش بیشتر و صورتش شادابتر شد.

ـ واسه یه امر خیر!

پشت شانه هایم کاملا درد گرفت و بغض بسیار شیرینی راه گلویم را بست.اصلا فکرش را نمی کردم دنیای نابغه به این روش و با این سرعت سر اصل ماجرا برود و چنین " ناک اوتم" کند.طپش قلبم بیشتر شد و گرمای مطبوعی را در سرتاسر اندامم حس کردم و بوی خوشی که نمی دانستم چه بویی است را با همه ی سلولهایم شمیدم.

نمیخواستم دنیا فکر کند همه چیز به خیر و خوشی گذشته است و پس از هزار هزار کثافت کاری کنار من آرام می گیرد و می تواند گذشته اش را پس از یک (کنترل A) کاملا دیلیت کند غافل از اینکه یک " ریسایکل بین " بسیار قوی در حافظه طبیعت وجود دارد که چیزی از آنجا پاک نمی شد.

ـ امر خیر یعنی چی؟

ـ پسر پاشو برو یه دست لباس ،یه ادکلن خوش بو،یه اصلاح فشن  یه دسته گل طبیعی تک، ردیف کن سر راتم یه آب به ماشین بزن.پاشو تا برسی میگم 5 تومن بریزن تو کارتت.گور بابای کیقباد، منم الان میرم خونه، خودم میخوام واست آشپزی کنم، میخوام ماهی درست کنم که می دونم دوست داری، میخوام دونی درست کنم که صفا کنی ،راستی سر راه باید توت بخرم چون من چایی رو با هرچیزی جز قند میخورم.میخوام تو واسم موز رو حلقه حلقه کنی، میخوام یه نصفه کیک هم بخورم چون بیشترش چاقم میکنه، می خوام یه لیوان پر شیر ولرم پرچرب هم بخورم، میخوام آش با پیاز داغ فراوان هم درست کنم و روش رو با کلمه " طپش" واست تزئین کنم.

میخوام...میخوام...

دنیا از خواستن ها و دوست داشتنهای فانتزی اش می گفت و من غرق در رویاهایی که همیشه در آن دست وپا می زدم و ترس از نابودی و نرسیدن به ساحل آرزوهایم عذابم می داد. او حرف می زد و من فکر می کردم اگر تا دیروز می توانستم همه ی دنیا و کثافت کاریهایش را فراموش کنم اما حالا با با پدر شدن ناخواسته ام اوضاع فرق می کرد و این دنیا مانند روز گذشته به دلم نمی نشست.

شیطان هم در دلم با من حرف می زد و می گفت:

- کدام سارا، کدام کودک، ول کن اونا رو به همین دنیا بچسب بچه از یه زن صیغه ای که بچه نمیشه، ولشون کن ، اون زنه هم اگه زن بود که به همین سادگی بچه دار نمی شد.شیطان می گفت:

ـ ول کن سارا دیگه مرد، اون بچه رو هم دو روز دیگه میندازه میره پی کارش،بچه کجا بود،پاشو برو به ثروت و لذت دنیا برس که شانس سفت و سخت بغلت کرده، پاشو پسر پاشو...

ـپاشو پسر پاشو...

این کاری بود که دنیا از من خواست و با گرفتن سوئیچ ماشین گرانقیمتش طرف من، خواست که بروم.

ـمیخوام امشب خودم باشم و خودت.

نگاه به سوئیچ ماشینی انداختم که خیلی ها در شهر آنرا با انگشت نشان می دادند.نمی دانستم چکار کنم.غم بزرگی در دلم بود و سیمای مظلوم  سارا و حرفش در ذهنم چرخ می زد که می گفت بچه اش پسر است.

نمی دانستم از همین حالا تقاضای دنیا را پس بزنم و بلند شوم و سراغ زن و پسرم بروم یا آنکه ساده بودن را کنار بگذارم و همه چیز را با یک زن و بچه ی سرراهی خراب نکنم و خودم را یک عمر گرفتار این زگیل های گذری نکنم و عاقلتر باشم.

میان همه ی این دلهره ها و دلواپسی ها، مابین دنیا و دنیا دست لرزانم را طرف دنیا گرفتم و سوئیچ ورود به دنیای نامردی را از دنیا گرفتم.

چشمان زیبای دنیا از درون می درخشید و شورش درونش را به خوبی لمس میکردم.دنیا غرق در شور لذت شد و من درونم آتشی از شرم برپا گردید. او خود را عروس آن شب بلند پائیزی می دانست و من سرشکسته ای که زن و کودکی را به حال خودشان رها کرده بودم و لذن دنیا و دنیا در حال کور و کر کردنم بود.

سوئیچ را برداشتم و به حرکت افتادم.

ـ ببین عزیزم!

به طرف صدای نازنین دنیا برگشتم.

ـ الان میگم 10 تومن به حسابت بریزن،یه انگشترم واسه "دنیات" بخر،میخوام سلیقه "سعیدمو" ببینم.اوکی؟

سرتا سروجودم به گریه افتاد اما خم به ابرویم نیاوردم و بدون آنکه چیزی بگویم به راه افتادم.در پاهایم وزنه های بزرگ سربی را حس می کردم اما چاره ای نبود باید می رفتم.سارا لحظه ای از مقابل چشمانم دور نمی شد و تنها چیزی که آن لحظه مطلوبم بود آن بود که کناری بنشینم و یک دل سیر گریه کنم.

ـ دستگاه تلفن مشترک مورد نظر خاموش می باشد.لطفا...

باز هم تلفن سارا خاموش بود و گریه امانم را می برید.درب ماشین را باز کردم و با نشستن در داخل آن خیلی سریع به راه افتادم تا دنیا قطرات گرانبهای اشکم را نبیند.

ـ دستگاه تلفن مشترک مورد نظر خاموش می باشد.لطفا...

خدایا چه خاکی بر سرم می ریختم.خدایا پول دنیا چقدر ساده و راحت درحال خریدن و له کردن من بود.ده میلیون پول همین حالا در حسابم بود و به همین بهانه ها چه پولهایی در این چند وقت به حسابم می آمد و چه ساده هم خرج می شد.

باید برای دنیا انگشتر می خریدم و نشانم را در انگشتانش می کردم و این همان آغاز بردگی ام به حساب می آمد.شهر شلوغ نبود.سارا و پسرم از مقابل چشمانم زیر نویس می شدند اما آنها را نمی دیدم و فقط از درون برای آنها می سوختم.

لباس های گران قیمتی از بهترین فروشگاه شهر خریدم و چون دنیا دنبال بهترین ها بود به سراغ بهترین جواهر فروشی شهر هم رفتم تا انگشتر نشان هم تهیه کنم.

این کار را هم کردم و برای شستن ماشین به طرف ماشین شویی اتوماتیک حرکت کردم.صدای تلفنم مرا به خودش آورد.

ـسلام.

ـکجایی سعید؟

ـچی شده،تو کجایی،مامان چیزیش شده؟

ـخونه ام ،مامانم خوبه،امشب کجایی؟

دلم لرزید.

ـامشب،چطور مگه؟

ـ جایی نرو، همین الان بیا خونه یه حرفای مهمی واست دارم.یه موضوع مهمی پیش اومده!