قسمت:۴۵

 

صدای پای سارا برای همیشه از یاد من محو شد و اطمینان داشتم دیگر هرگز چنین صدائی را نخواهم شنید.او به همراه پاره وجودم رفت و من ماندم و دو دنیای پیش رو. نخست دنیای سیاه خودم با خواهری مطلقه و بیکار،مادر و پدری بیمار و بی پول و در کل خانواده ای گرفتار و دوم دنیائی ناشناخته اما زیبا و مولتی میلیونری همراه کودکی بی هویت که گوئی شرط دستیابی من به دنیا، قیومت همین کودک بود.

با نهایت درد و رنج در قعر آن شب سیاه پائیزی به خانه برگشتم و درب حیاط را باز کردم.

غرغرهای همیشگی مادرم بابت دیرآمدن به منزل شروع شد و من هم با همان جوابهای همیشگی به اتاقم رفتم و با لباس بیرون وسط اتاق دراز کشیدم اما بلافاصله صدای باز شدن درب باعث شد با تعجب از جا برخیزم.

-ها معصومه،تو چرا تا حالا بیداری؟

-با اون دختره بودی؟

کاپشن چرمی که تازه و با قیمت گزاف خریده بودم را از تنم جدا کردم.

-کدوم دختره؟

با بی حوصلگی جواب داد:

-سارا رو میگم.

-الان بهترین دوستت شد«اون دختره»؟

-کی گفته اون بهترین دوستمه؟

-اگه اون بهترین دوستت نیست پس خیلی خنگی!

-چرا؟

-چون همه جیک و پیک تو رو می دونه!

رویش را برگرداند.

-جیک و پیک منو خدا می دونه،دیگه آب از سرم گذشته!

-بهت گفت دنیا میخواد بهت پیشنهاد ازدواج بده؟

به یاد کودکی افتادم که از من در دل سارا جا مانده بود و او را در این دنیای لعنتی رها کرده بودم و پول دنیا را بر کسی ترجیح داده بودم که از گوشت و تن من به حساب می آمد.خجالت می کشیدم خودم را بابا بدانم و زمانی خجالتم بیشتر می شد که فکر می کردم قطعا خواهرم نیز از این موضوع خبر دارد.

-دنیا میخواد به من پیشنهاد ازدواج بده یا ازم خواستگاری کنه؟

-چرا باید ازت خواستگاری کنه؟

کمی فکر کردم و گفتم:

-تو اول به چند تا از هزاران چرای من جواب بده تا من به این چرای تو پاسخ بدم!

-مثلا کدوم سوال تو؟

-مثلا اینکه رابطه تو با دکتر کارگر چیه،اصلا اینو ولش کن تو چرا از اول شماره دنیارو به من دادی و بعدا گفتی سراغش نرو،تو چرا منو دست انداختی و اون موضوع تلفن دکتر کارگر رو اونطوری به من گفتی و دکتر چرا منو با موضوع کار تو در شرکت مس و مادرش و خواب دیدن و این چرت و پرت ها سر کارم گذاشت؟

معصومه چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.

-خب دیگه چه سوالی داری سعید؟

-الان تو جواب همه اینها رو دادی و من باید جواب...

-داد نزن ،نصفه شبی اومدی خونه دو قورت و نیمتم باقیه؟

-داد میزنم،خوبم داد میزنم،برو به هر کی خواستی بگو،پاشو بر بیرون بابا!

-چیه عشقت ترکت کرده ناراحتی نه؟نکنه...

با غضب به طرفش برگشتم که حرفش را قطع کرد و از جا بلند شد.

من از ترس اینکه خواهرم بخواهد موضوع بچه را به رخم بکشد ترسیدم و از غضب نگاهش کردم،اما ترس معصومه این بود که می خواهم به او حمله کنم و از اتاق خارج شد.

با همان لباس بیرون و با همان شکل وسط اتاق دراز کشیدم و به کسی فکر کردم که حالا جزعی از وجودم بود.

کودکی که من پدر او بودم و باید او را به مدرسه و دانشگاه می فرستادم،کودکی که در کشاکش دهر نیاز به پدر داشت و سرنوشت او مانند خودم به کجا ختم می شد نمی دانستم.

بدون آنکه لحظه ای بخوابم اذان صبح را شنیدم و صدای پای پدرم در حیاط که برای گرفتن وضو وارد آنجا شده بود مرا به خودم آورد.دوست داشتم دوش آب گرمی بگیرم و بعد از مدتها یک دل سیر نماز بخوانم اما...اما... شاید دیر شده باشد و نمی دانستم...

سرو صدای پدرم  مرا برای خواندن نماز به وجد نزدیک میکرد اما روحم این دست و آن دست می نمود و این نشانه هایی از ضعف ایمانم بود و البته همین کارم را به اینجا رسانده بود.

نمی دانستم چه روزی برایم درپیش بود اما از خدا خواستم خودش همه چیز را به خیر بگذارند و چقدر خدا به حرفم اهمیت می داد نمی دانستم.

مثل دیگر روزها برای رفتن به شرکت آماده شدم اما با توجه به حرفهای شب گذشته ی سارا می دانستم روز متفاوتی برایم درپیش است.به یاد کودکم افتادم که در دل سارا جا مانده بود و باز از این اتفاق خجالت کشیدم.

ـ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد،لطفا...

مانع ادامه حرف زدن اپراتور شدم و دکمه قرمز گوشی را فشردم تا صدایش را نشنوم.شاید اولین باری بود تلفن سارا را خاموش می شنیدم و چکار باید می کردم نمی دانستم.

خیلی زود به فروشگاه رسیدم و دیدن ماشین قرمز و گرانقیمت دنیا در مقابل آنجا ترس را بر وجودم مستولی کرد.محمد کرمانی به همراه صبا شمالی دوست هم وارد آنجا می شدند و پس از سلام و احوال پرسی معمول، سه نفری وارد آنجا شدیم.دنیا در حال خوردن کیک و چای صبحانه اش بود و با دیدن من لبخند دوست داشتنی بر لب نشاند و با حرکت دست خواست در صندلی کناری اش بنشینم.

ـصبح به خیر،چه خبر مهندس؟

ـکاپشن اسپرت و شیکم را مرتب کردم:

ـ خبری نیست،شما چه خبر؟

در عمق چشمانم خیره شد.

ـ خوب نخوابیدی نه؟

ـ با بی حوصلگی دستی به چشمانم کشیدم.

ـ نه!

چای ته فنجان را بالا کشید و بلافاصله پرسید:

ـچرا؟

از خنده موذیانه دنیا بدم آمد.

ـ هیچی،مهم نیست!

ـ اخراجش کردم!

دلم تکانی خورد و باز هم وانمود کردم از چیزی خبر ندارم،کاری که به غلط همه ما مرتکب آن می شدیم در حالیکه همه از هم خبر داشتیم و هرکس فکر می کرد زرنگتر از بقیه است و در حقیقت همه در حال باختن ثروتی به نام عمر بودیم و خبر نداشتیم.

ـ کی رو اخراج کردی؟

ـ عشقتو،سارا خانومتو!

نگاه سرد و سنگینی به چهره اش انداختم!

ـ من با اون هیچ صنمی ندارم.چرا اخراجش کردی؟

ـ نه بابا صنمی نداری،پس نباید واست مهم باشه،دلم خواست بیرونش کردم،به همین راحتی!

ابروهایم را بالا زدم و چون می دانستم همه دنیای دنیا گیر من است با قلدری جواب دادم:

ـآهان پس لطفا منو هم اخراج کن!

با نک زبانش مانده های کیک را از لابه لای دندانهایش پاک میکرد و در همان حالت پرسید:

ـ چرا؟

ـ دلم میخواد،به همین راحتی!

او هم ابروهایش را بالا زد و خودکار و کاغذ را برداشت.

ـیکی دیگه رو آوردم جاش!

ـ به من چه؟

ـاسمش هست "طپش " با این یکی هم رو هم نریزی سعید!طپش بهاری!

لبخند یخی بر لبم آمد و گفتم:

ـ لبخند بهاری،چه شود،هردم از این باغ بری می رسد.

حرفش را عوض کرد.

ـ کیقباد امروز میاد اینجا،میخوام دهنشو ببندی!

با یاد سارا و بچه ام کنترلم را از دست دادم:

ـکیقباد میاد بچه اش رو میخواد یا اون بچه مال دکتر کارگره؟

فلفور چشمانش را جمع کرد و بلافاصله پرسید:

ـکی این چرت و پرتا رو بهت گفته،سارا؟

دیگر از این حرفها نمی ترسیدم و حالا که سارا و کودکم دستشان از اینجا غریب مانده بودند دوست داشتم دق دلم را حسابی خالی کنم.

ـ فرقی داره کی گفته باشه،آره سارا گفته،خیلی چیزای دیگه هم گفته!

ـ نه بابا شیر شدی؟؟؟

چیزی نگفتم و معلوم بود ناکجا آباد دنیا در حال سوختن است.از جا بلند شد و با روی سرخ پرسید:

ـپس حتما هم بهت گفته چرا امیراز خواهرت جدا شده، نه؟؟؟