قسمت:44
خوانندگان گرامی سلام
برای تشکر از تک تک شما عزیزان که در مسیر نوشتن رمان دنیا همراهم بودید خواهشمندم قسمت نقطه چین از یک پاراگراف که با رنگ آبی مشخص شده را کامل کنید تا بهترین جمله در رمان دنیا به یادگار از شما چاپ شود.
قسمت:44
_من بابا هستم؟؟؟
دنیا دور سرم چرخید و احساس کردم زانوهایم توان تحمل این اسم بزرگ را ندارد و همانجا نقش بر زمین شدم.دراز به دراز روی چمن نمناک کف پارک پخش شدم و به آسمانها نگاه کردم.برخودم ،دنیا و دنیا لعنت فرستادم و کثافت وجودم را با همه ی وجودم حس کردم.تا آن لحظه فکر می کردم همه اطرافیانم منهای پدر و مادرم و محمد کرمانی دنیا پرستانی هستند که لذایذ دنیا چشم و گوششان را مشغول خود کرده است،احساس کردم همه جز من متهم به پستی و زبونی هستند اما در حقیقت خودم زبون تر از همه بودم و جای دفاع از خودم برای خودم وجود نداشت، چه برسد به اینکه کسی دیگر بخواهد از من دفاع کند.
_بی شعور تو چرا چنین کاری کردی سارا؟
لبخند بسیار سردی بر لب نشاد و گفت:
_من چکار کردم سعید،من تنها دفاعی که می تونستم از خودم بکنم همون صیغه ای بود که باعث شدم بینمون جاری بشه وگرنه الان عذابم بیشتر از اینها بود.بلند شدم ،روی زمین نشستم و فقط نگاهش کردم.
_چیه؟
آب دهانم را قورت دادم و اصلا نمی دانستم نسبت به این بزرگترین تغییر درونی ام چه واکنشی نشان دهم.مدام اسم "بابا" را با خودم تکرار می کردم و بزرگترین آرزویم این بود که همه این حرفها واتفاقات فقط یک خواب باشد.
_مطمئنی ؟
سرش را به علامت تائید تکانی داد و پریشانی درونم را بیشتر کرد.
سکوت سرد و سنگینی بین ما حکم فرما شد. من همیشه سارا را قویتر از خودم می دانستم و ماندن در کنارش به من اعتماد به نفس خاصی می داد اما حالا که او هم مانند من مستاصل نشان می داد نگرانی ام بیشتر می شد.منتظر شنیدن حرفی بودم تا خوشی های چند ماه اخیر من را بیشتر از این خراب نکند اما خبری نبود و سکوت سیاه شب، سنگینی اش را بر گرده ی من بیشتر می نمود.
_ از کجا مطمئنی؟
از روی نیمکت بلند شد و مانند من بر روی چمن محوطه پارک نشست.
_رفتم آزمایش دادم.
درونم به لرزه افتاد و دهانم خشک شد.
_خب؟
لبخند مرگباری زد و گفت:
_سه ماهه،حسمم اینه بچه ام پسر باشه سعید!
سرم را پائین انداختم و خجالت از خودم بیشتر شد.
_سعید ترسیدی؟
دلم روشن شد شاید حرفهایش شوخی باشد و بخواهد در این نیمه های شب سربه سرم بگذارد.
نگاهش کردم و منتظر ماندم حرفش را ادامه بدهد.
_نترس!
گل از گلم شکفت.
_جدی میگی سارا،بگو جون من سرکارم گذاشتی؟
_نه عزیز من ،گفتم نترس چون من صبح فردا واسه همیشه از این شهر میرم.دیگه هیچ مشکلی با این آقا کوچولوی من نخواهی داشت.
باز هم چیزی نگفتم.
_فردا واسه همیشه می رم تا مشکلات تو بیشتر نشه،تو خودت هزارتا مشکل با دنیا و اون بچه خواهی داشت،من درد سرت رو بیشتر نمی کنم.تو هم ...
به سختی پرسیدم:
_ من هم چی؟
کاملا سرخورده و نگران جواب داد:
_تو هم اونقدر وجود نداری جلومو بگیری و بگی نرو،نمیگی نرو چون این بچه مال من هم هست.
چیزی نگفتم و برگهای سوزنی و شبنم زده ی چمن را یکی یکی جدا کردم و همانجا ریختم.
_باید بچه رو بندازی سارا!
بادی از بینی خارج کرد و به علامت تمسخرسری تکان داد.
_باشه چشم بزار فردا!
_یعنی چی؟
_یعنی اگه فردا منو دیدی بچه رو هم میندازم.
_عاقل باش دختر،تو تنهایی نمی تونی از پس بزرگ کردن یه بچه بربیای،عاقل باش!
نگاه ماه و ماه نگاهش به روی هم مانده بودند.انعکاس نور ماه در آن شب مهتابی صورت اکلیلی و موهای نقره فام سارا را به زیبایی نشان می داد و ترکیب این دو ماه، به شب سرد کویر گرمایی خاص می بخشید.
_سارا جان؟
نگاه مهربانش را طرف من برگرداند.لب بالائی اش می لرزید و معلوم بود از درون درحال باریدن قطرات باران غم و تنهایی است.
_عاقل باش عزیزم.
_اگه عاقل بودم که ...اگه عاقل بودم که ...
چیزی نگفتم تا خود را تخلیه کند.
دستی به شکمش کشید و به سختی جواب داد:
_اگه عاقل بودم که حال و روزم این نبود.
این را گفت و به سختی از جا بلند شد.
_سعید؟
من همچنان روی چمن نشسته بودم و از پائین به بالا محو نگاهش بودم.
_جانم؟
اصلا دوست نداشتم بهت بگم تکه ای از وجود تو توی دل من هست.
نمی دانستم چه جوابی بدهم.
اگه بی خبر می رفتم هزار حرف و هزار فکر پشت سرم می کردی و واسه همین تصمیم گرفتم موضوع رو بگم.اما...اما تو رو جون همین سعید کوچولویی که تو دل من جا خوش کرده،تو رو جون پسرت که من مادرش هستم پی منو و این بچه معصوم رو نگیر، بزار بریم به زندگیمون ...
حرفش را قطع کردم.
ـ ولی اگر بچه ای وجود داشته باشه من پدر اون هستم و نمی تونم بذارم همه چی مثل یه خاله بازی بگذره،تو ...
ـیعنی چی که اگه بچه ای وجود داشته باشه؟
ـ یعنی اینکه داری اشتباه می کنی!
ـداد نزن سعید!
چیزی نگفتم و از جا بلند شدم و دلم برای معصومیت خودم و کودکی سوخت که آنرا درون خودم نیز حس می کردم.نگاه به آسمان کردم و گفتم خدایا خودت کمک کن،این چه داستانی بود برای زندگی ام نوشتی؟
سارا با پوزخند رو به من گفت:
ـخدا اینقدر بیکار نیست واسه من و تو داستان بنویسه،این قصه درام رو منو تو نوشتیم آقا سعید.
ـمن چکار کنم سارا،تو اصلا میدونی من چقدر به در بسته زدم و باز نشد،تو اصلا میدونی من چه سختی هایی کشیدم،تو اصلا می دونی من چه حقارتهایی رو تحمل کردم؟
ـخب،که چی بشه؟
ـ این حق من نبود،من بی هیچ نیتی وارد کار و بار دنیا شدم که حالا کارم به اینجا رسیده،تو ...
ـمن چی،من مقصرم؟کدوم یک از سختی هایی که گفتی باعثش من بودم؟
ـدنیا هم از موضوع این بچه خبر داره؟
-نه،فکر نکنم!
ـفکر نکنی؟
-چه خبرته،داد نزن بابا نصفه شبی!
ـ کجا میخوای بری؟
با همان لحن تند جواب داد:
ـ مثل همیشه،خونه!
ـ باشه برو ،صبح میام خونه بیشتر صحبت می کنیم سارا،میام ببینم چکار باید بکنیم!
ـ ولی عزیزم تو صبح باید بری شرکت،فردا روز خواستگاریته!
ـ نگو خواستگاری،بدم میاد !
ـ من از فردا دیگه نیستم،یعنی دنیا گفته نباشم!
-دنیا بیخود کرده،فردا عصر میام پیشت!
نگاهم کرد و چیزی نگفت.
ـ سعید؟
ـ جانم؟
برو بخواب سردت میشه سرما می خوری عزیزم.دلم واست تنگ میشه. واست خوشبختی آرزو میکنم.
تو هم واسه " ما " دعا کن. سعید هر سه نفر ما روزهای سختی در پیش داریم ،تو اون ور آبی و ما این طرف. عزیزم آخرین جمله من به تو اینه که راه میانبرد .................
سارا این جمله عبرت آموز از زندگی را گفت و زیبا و خرامان با موجود گرانبهایی که از من در درونش داشت به راه افتاد.
ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
نشان دل من کودکی از جنس خودم بود که در دل سارای ساربان جا مانده بود.دلی از جنس تنهایی های عصر معاصر و دلستنانی از جنس بی کسی های خودم که چنین ویران و پریشان در قلب آن شب بلند کویر می رفت و می رفت.ساربانم دامن کشان می رفت و من بی هیچ دستاویزی فقط غرق تماشای این سوختن مانده بودم.نشانی از دل بی پروایم که همه آنرا ترسو می پنداشتند.
دنیایی ویران بر سرم و دنیایی دیگر منتظر برآنکه دنیایش را با من بسازد.چه ساده من در این دنیا و چه ساده آن دنیایی که در انتظار من است.دنیایی قلب مرا در دل خود جا داده بود و دنیایی دیگر مرحم قلب خود را از من بی نشان می جوید.من خود گمگشته ی خیابانهای بی کسی خودمم بودم و دنیایی دیگر که نشانی آرامش را از من می جوئید.
با خودم از درد های کهنه دلم می گویم.
من از خودم می گویم و صدای پای ساربان درونم که لحظه به لحظه نامفهوم تر می شود.سارای ساربان می رود و جانم در دل او فریاد کمک دارد و می شنوم.باید برخیزم و ساربان را با بار شکستنی اش دریابم.دنیای من درون ساربان است نه آنکه در فردای این شب پررمز و راز انتظار مرا میکشد.
او می رود دامن کشان
من زهر دنیا را نشان
دیگر مپرس از من چه سان
هستی و جانم می رود
صدای سکوت شب بود وباز آهنگ پای ساربانی که جانم را مانند بادهای بی سرزمین با خود می برد.ساربان اکنون من بی سرزمین تر از بادم،آهسته ران،جانم در دستان توست و سوی چشمانم در اندرون وجودت.آرام برو تا روحم بیشتر از این سائیده نگردد.صدای پای سارای ساربان به آرامی کمتر و کمتر می شد و می دانستم این زیباترین آهنگ زندگی برای همیشه در دل زمان به خاموشی خواهد پیوست.
خدایا دستان نیازم را بالاتر از همه درختان دنیا به سویت بلند می کنم و یاری می طلبم.غرق در هیاهوی مذاب لذت های چند روز اخیر دنیایم و از تو می خواهم در این راهی که گم گشته ام دستم را بگیری.شب به اعماق خود می رسید و صدای پای ساربان همچنان در عمق خیالم می پیچید و از انعکاس آن کمتر می شد.صدای زجه های فرشته ی سپید فامم را می شنیدم که مرا به کمک می خواند و زجه های دنیای او هم تکرای بر مکرارت سرنوشت خودم بود.
صدای پای سارای ساربانم به خاموشی می رفت و پیکر غرق در عطش عشقم با اندرونی مملو از سبد سبد گل های وحشی عشق، در دل زمان محو گشت.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.