قسمت:43
قسمت:۴۳
حالا من از حرکت ایستادم و کاملا مضطرب اما عمیق پرسیدم:
ـچرا واسه چی اخراج شدی سارا،من چی، اصلا بگو چی شده؟
حالا که گریه اش علنی تر شده بود جواب داد:
-تو اصلا نگران نباش عزیزم، قسمت خوب زندگی تو تازه داره شروع میشه!
کمی خوشحالی وارد وجودم شد اما فعلا باید کتمانش می کردم.
ـ بگو چی شده
پارک کوچکی در همان نزدیکی ها قرار داشت ودوتایی تصمیم گرفتیم به آنجا برویم و بیشترحرف بزنیم.
سارا که خیلی کم حرف شده بود پس از نشستن بر نیمکت سرد پارک و جمع و جور کردن خودش حرفهایش را اینگونه ادامه داد:
ـ همیشه فکر می کردم گفتن این موضوع چقدر باید سخت باشه؟
کدوم موضوع؟_
کمی عقبتر رفت وبا تعجب پرسید:
- تو مثل اینکه کلا تو باغ نیستی ها؟
چیزی نگفتم تا حرفهایش را ادامه دهد:
ـ من فکر میکردم اگه بهت بگم دنیا این دستوررو داده ناراحت میشی و از غصه دق می کنی!
ـچه دستوری داده؟
- دستور داده من دیگه دورتو خط بکشم!
تنم لرزید
مگه اون از رابطه ما خبر داشت؟-
کمی سکوت کرد وسپس سرش را به علامت تائید پائین آورد.
ـچطور؟
معصومه!-
کمرم صاف شد و ازپشتی نیمکت پارک فاصله گرفتم.
-معصومه خواهر من؟
با همان بغض و گریه لبخند سردی زد و گفت:
نه معصومه عمه من.-
چشمانم درشت شده بود و احساس می کردم درختان و شمشاد های کوتاه ان پارک سوت وکور وکم نور نگاهم میکنند.
-چرا معصومه باید چنین کاری بکنه؟
سری تکان داد و چیزی نگفت.
سارا ازت پرسیدم چرا معصومه باید...
حرفم را قطع کرد وگفت:
- بعضی اوقات هرکاری بکنی بعضی آدما با آدم گرم نمیشن، بعضی وقتا دیوار بین آدما اینقدر محکم هست که حتی مرگ هم به این دیوار کارساز نیست.
آه بلندی کشید وادامه داد:
-گاهی اوقات دو تا آدم هیچوقت همو نمی فهن اما دیگران اونا رو می فهمن اونا هم دیگران رو درک میکنن.
گاهی اوقات آدما نمی خوان همدیگر رو بفهمن. میگن آدمها رو به راحتی میشه از خواب بیدار کرد ولی هیچ وقت نمیشه کسی که خودش رو به خواب زده خواب بیدارش کرد.
هردو با سکوت خوفناک پارک عجین شده بودیم که بالاخره سارا این سکوت لحظه ای را برهم زد:
سعید-
به خودم آمدم
-بله؟
-خواهرت از دنیا خواسته منو اخراج کنه تا رابطه من و تو قطع بشه!
این حرف تاثیر چندانی در من نداشت چون جواب دادم:
خب خواهرمن بگه، اصلا معصومه غلط کرده، به اون چه مثل اینکه...
مثل اینکه چی، نکنه فکر می کنی میتونی زیرابش رو پیش مادرت بزنی و بگی اونم از دنیا پول میگیره و نمی دونم دوتا خط موبایل داره و از این چرت و پرتا دیگه نه؟
نمی خواستم کم بیاورم و قبول کنم اینها اطلاعات مهمی نیستند:
حالا بماند!-
سرش رابرگرداند و با حرکت دستش جواب داد:
برو بینم بابا، پدرو مادرت از همه چی خبر دارند.
مثل فنر از جابلند شدم و طرف دیگر نیمکت نشستم.
چی چی چی؟-
آره اونا همه چی رو می دونن.-
مثلا چی؟-
-مثلا هرچی که تو نمی دونی، مثلا اینکه چرا معصومعه و امیر از هم جدا شدند، مثلا رابطه بین دکتر کارگر، دنیا و خواهرت، مثلا جایگاه بچه دنیا، مثلا اینکه چرا من باید از پریشت برم!
با اشتیاقی فراوان پرسیدم:
خب منم میخوام جواب این سوالات رو بدونم، چکار کنم، راستش منم خودمو گم کردم نمی دونم چرا اینا همه چی رو از من پنهون می کن؟
فقط می تونم جواب سوال اخرتو بت بدم.-
-خب؟
-همه اینا واسه اینه که نیم بند رابطه اونا با دنیا قطع نشه، تا تو با اون ازدواج کنی.
تعجم بیشتر شد:
خونواده ام میخوان که من با دنیا ازدواج کنم، یعنی دارن واسه این کارتلاش هم میکنن؟-
اهم.-
-ولی این غیر ممکن سارا!
دوباره رویش رااز من برگرداند و همان حین جواب داد:
برو بابا ساده ای توام.-
-چرا؟
طرف من برگشت:
ببین سعید، سرتو درد نیارم، معصومه و پدر مادرت تصمیم گرفتن توبا دنیا ازدواج کنی همین!-
دستم رابه سینه ام کوبیدم:
پدر مادر من؟-
دقیقا!-
- برو بابا "متوهم" شدی، مثل اینکه یادت رفته من تا چند وقت پیش جرات نداشتم بگم پیش دنیا کار میکنم، اونوقت تو نصفه شبی...
حرفم را قطع کرد:
-همه اینا یه نقشه بود!
که چی بشه؟-
-بعضی آدما گاهی رکب هایی می خورن و از اون ور بام می افتن که هیچوقت متوجه هم نمیشن، تو فکر میکنی اگه اونا صاف صاف بهت میگفتن برو بادنیا ازدواج کن تو این کارو می کردی، تو باید این مسیر رو طی می کردی سعید که کردی!
هاج وواج نگاهش می کردم و با دهانی نیمه باز پرسیدم:
-یعنی چی، اصلا من این چیزایی که میگی رو باور نمی کنم، کی از خونواده من حوصله دنیا رو داره که بخواد چنین نقشه هایی بکشه؟
صدایم رابالاتر بردم:
دنیا خواهر منو بیچاره کرده، مادرمو خونه نشین کرده پدرمو...-
داد نزن مردم الان میریزن اینجا!-
-خب بگو چرا اونا باید چنین نقشه هایی واسه من بکشن؟
بلافاصله جواب داد:-
-نمیتونم بگم.
روی نیمکت خزیدم وجلوتر رفتم:
چرا نمیتونی سارا، مگه تو ادعا نداری دوستم داری؟-
کمی عقب تر رفت و ادامه داد:
دیگی که واسه من نجوشه، میخوام سر سگ توش بجوشه!-
یعنی چی؟-
-داد نزن، یعنی اینکه تویی که واسه جدایی از من هیچ نگرانی نداری چرا من باید نگران کاروبار توباشم؟
جمع وجور کردن افکارم وهمسو کردن آن با سارا خیلی سخت بود ونیمه های آن شب سرد و سنگین به آنجا فکر میکردم که وجود سارا با آن صورت خوش سیما مهم نبود و باز مهم نبود چرا خانواده ام باید درپی این نقشه های شیطانی باشند بلکه مهم این بود که تمام و تمام این حرف و حدیث ها با گذشت زمان، بی ارزش می شدند و تنها چیزی که می ماند من بودم و دنیایی از دنیا که فقط در آن پول و آسایش بود و خیلی ها در این شهر باید حسرت زندگی ام را می خوردند.
سارا انقدر حرف زد که فکر می کردم کف آورده است ولی دیگر برایم مهم نبودو آن لحظات تنها چیزی که برایم اهمیت داشت آن بود که زودتربه منزل برگردم و پس از یک خواب آرام پائیزی، ادامه داستان دنیا را با خانوادم دنبال نمایم. قدر مسلم آن بود که خانواده خوب من، بدم را نمی خواستند وحتما خیرم را در آن میدانستند که با دنیا جفت شوم.
سارا حرف میزد و گریه میکرد اما من به فکر دنیا بودم. سارا بسیار زیباتر از دنیا بود وآرزو کردم این دو دختر به یک انسان تبدیل می شدند، ترکیب زیبایی فوق العاده سارا با ثروت شیرین دنیا معجونی میشد که می توانستم آنرا به عنوان اکسیر جوانی برای همه عمرم بنوشم ولذت ببرم اما چنین چیزی ممکن نبود. البته این به آن معنا نبود که دنیا زیبا نباشد او هم زیبا بود اما از نظر من با سارا قابل مقایسه نبود.
سارا درهمه حال صورتی جذاب داشت واگر همه حرفهایش صحیح بود ندیدنش آزارم میداد.ماهها بود که همه جوره با سارا خوش بودم و فکر جدیدم این بود که علاوه بر محرومیت از جذابیت هایش با سوالهای بی جوابم چکار باید می کردم.سارا مخزن الاسرار ماجرای من و دنیا بود و با این همه ابهام چکار باید می کردم نمی دانستم.
-حالا پاشو یه ذره قدم بزنیم اینقدر گریه نکن.
سارا با همان هق هق کشنده جواب داد:
تو برو به سلامت، من میخوام بشینم.-
چی چی بشینم،پاشو بریم.-
نفسش بالا نمی آمد، اما در همان نور کم نگاهم کرد و گفت:
تو برو عزیزم،دیگه راهمون جدا شده.-
بغض غریبی را در راه گلویم حس کردم:
پاشو مسخره بازیو بذار کنار،پاشو بریم خیلی سرد شده.-
نمیخوام.-
-یعنی چی نمی خوام،پاشو بچه نشو، پاشو.
-خواهش میکنم برو سعید، میخوام تنها باشم،تو برو به دنیای جدید خودت فکر کن، منم به دنیای جدید خودم!
من ایستاده بودم و سارا همچنان نشسته گریه می کرد و با گوشه شال زیبایش چشم و صورتش را پاک می کرد.
کمی نگاهش کردم،نمیدانستم چه بگویم اما ترجیح می دادم در این واپسین لحظات چیزی بپرسم که ابهامات پیرامونم کمتر شود:
-تو اگه دوستم داشتی خیلی راحت می گفتی دور و اطرافم چه خبره!
سعی میکرد هق هقش را خفه کند.
-آره تو راست میگی من دوستت ندارم.
کاملا سرد خندیدم و جواب دادم:
-ولی من همیشه دوستت دارم سارا.
-آره!
حالا واقعی تر خندیدم:
-آره و زهر مار،میگم دوستت دارم.
هردو سکوت کردیم،حس کردم جمله تاثیر گذاری گفته ام و سارا در سکوت ذهن خود از این جمله رمانتیک من در حال لذبردن است اما او جواب دیگری داد:
نه عزیزم دوست داشتن وعشق آدمها دست خودشون نیست و عشقی که فکر میکنی از یه جاهای دیگه آب می خوره!-
دوباره کنارش نشستم:
-مثلا کجاها؟
اگه تو عاشق من شده بودی واسه زیبایی و فیزیک بدنم بود،اگه عاشق دنیا بشی هم واسه پولشه!-
-خب تو که ادعا داری عاشق من هستی چی؟
هق هقش کاملا قطع شده بود:
ـمنم عاشق ظاهر و قیافه ات شدم،همین.
دوباره خندیدم و پرسیدم :
با این فلسفه شما چیزی به نام عشق وجود نداره دیگه؟
چرا عشق وجود داره اما فقط تو کتابا و فیلمای هندی.-
پس جریان لیلی و مجنون چی میشه؟-
گفتم عزیزم،قصه لیلی و مجنون هم فقط یه افسانه هست که تو کتابا اومده و اگر هم واقعی بود مجنون لیلی رو فقط برای رفع تنهائیش میخواست!
اونوقت عشق مادر فرزندی چی فیلسوف؟-
-غریزه!
حرفی برای زدن نداشتم و گویی جواب مابقی سوالات بی جوابم راباید از سیر زمان و گذر ثانیه ها جستجو می کردم.
- باشه حالا پا میشی بریم؟
نه خیر شما برو،فردا دنیا خیلی چیزا رو بهت میگه که به خیلی از جوابات می رسی.
جدی،چرا؟-
-فردا دنیا رسما ازت خواستگاری میکنه!
-خواستگاری؟
بله، همه نقشه های معصومه درست دراومده.-
بازهم چیزی نمی فهمیدم.
یعنی دنیا با این همه زرنگیش مات معصومه شده؟-
- نگران نباش، اونا با هم هماهنگند، فردا خیلی چیزها رو می فهمی!
-ولی من دوستت دارم سارا ،دوست داشتم تو همه چیز رو به من بگی.
-عزیز من گیر نده، اگه من همه چیز رو بهت بگم این ازدواج سر نمیگیره و دنیا میفهمه موضوع از کجا آب میخوره و هرکجای دنیا برم پیدام میکنه و منو میکشه.
چیزی برای گفتن نداشتم ومغزم به جایی نمی رسید.
-حوصله مو سربردی،باشه من دارم میرم ولی فردا می بینمت!
چیزی نگفت و مثل خیلی از مواقع فقط محو نگاه به من شد.خنکای خوش شب پرستاره کویر، بغضی سرتاسر از درد را ارزانی من می نمود،بله گاه رفتن بود و شاید برای همیشه باید از پیش سارا می رفتم.
ـ من برم؟
-سعید فراموشت نمی کنم تو هم فراموشم نکن.
آب دهانم را به سختی قورت دادم اما حس کردم بیشتر از آنی که فکر می کردم دوستش دارم.گوشه چشمانم خیس شد اما خودم را کنترلکردم.
ـبرو عزیزم فقط:
نمی توانستم چیزی بگویم.
ـ سعید؟
اصلا قدرت حرف زدن نداشتم و فقط نگاهش می کردم تا او حرفش را بزند و این ثانیه های مرگبار و کشنده هرچه زودتر به پایان برسد:
ـاسمش رو میذارم سعید:
سرم را تکان دادم:
-باشه بابایی؟
بالاخره دستم را به گوشه چشماندم رساندم و قطره اشکم را پاک کردم.
راه گلویم بسته بود اما با همان صدای گرفته پرسیدم:
ـاسم کی؟
مانند ابرهای بهاری به گریه افتاد و فریاد کشید:
- اسم پسرت بابایی،لعنتی تو بابا هستی سعیـــــــــــــــد!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.