قسمت:39
قسمت:39
خدایا اینجا چه خبر بود،از جا بلند شدم و در حالیکه با دست چپم درب ورودی اتاق را گرفتم بودم پرسیدم:
ـ تو چکار کردی معصومه،یعنی چی،تو این آدما رو از کجا می شناسی؟
باز هم چیزی نگفت و انگار نمی خواست چیزی بگوید!
ـ تو واقعا جنون داری،تو روانی هستی معصومه؟
سکوت بین من و او آزارم می داد:
ـ تو کارگر رو می شناختی و دیروز تا حالا اینطوری منو سرکار گذاشتی،دلت اومد اون یارو منو...دلت اومد منو پیش اون خرد کنی،مگه تو چندتا برادر داری که بازیچه آدمای کثیف بشه؟
ـ معصومه با دستش کنارم زد و همانجا روی زمین نشست ودستانش را روی زانو هایش گذاشت!
با پا لگد محکمی به او زدم و ادامه دادم:
ـ حرف میزنی یا برم هر چی کارگر و دنیا و آخرت و همه رو از دم خفه کنم؟
ـ داد نزن تو به من قول دادی؟
ـ ولمون کن بابا،قول کیلو چنده،بزار در کوزه آبشو بخور،من کی قول دادم؟
ـ سعید خواهش میکنم داد و فریاد نکن مامان حالش خوب نیست؟
درب اتاق را ول کردم و با عصبانیت بیشتر گوشه ای نشستم:
ـمعصومه حرف مفت نزن واسم مامان مامان نکن،من حاضرم مامان بمیره ولی خانواده ام زیر این حرف و حدیثا نباشه!
ـ خفه شو بی شعور،خودت بمیری!
-واسه من ادا در نیارا،تو با صد نفر ...
حرفم را قطع کرد و گفت:
-تو که از هیچی خبر نداری پس خواهشا الکی حرف نزن!
ـتو گذاشتی من از چیزی خبر دار بشم،اصلا تو چه رابطه ای با اون یارو داری که بهت گوشی داده،اون منو چی فرض کرده این همه صغری کبری واسم چیده که میخواد واست کار بگیره،مادرش خواب تو رو دیده،تو دوتا موبایل داری و از این دروغ ها؟
کمی دست پاچه شد و جواب داد:
ـ ببین من همه چیزو واست...
دوباره حرفش را قطع کردم و روی کف اتاق مقداری جلوتر رفتم و مقابلش نشستم.
ـ ببین دختر خوب دیگه حنات واسم رنگ نداره و هیــــــــــــــــــــــــــچ کودوم از حرفاتو باور نمی کنم،فقط...
منتظر بود که ادامه حرفم را بزنم ولی من موضوع مهمتری یادم آمد.
ـ وایستا الان میام.
به سرعت از اتاق خارج شدم و با پوشیدن دمپایی های داغ وارد حیاط شدم و از آنجا به پذیرایی رسیدم.مادرم گوشه ای نشسته بود وخودش را باد می زد. پاهایش را دراز کرده بود و یقه ی باز و موهای سفید مشکی پریشانش، نشان می داد حال و زارش مساعد نیست!
ـ سعید به منم بگو چی شده،من دارم میمیرم!
از حرکت ایستادم و نگاهش کردم.
ـ برو ناهارتو بخور،کارت چی شد،کار خواهرت؟
به آرامی جواب دادم:
ـ من مشکلی ندارم،ولی معصومه نه،کارش طول میکشه!
کمی خودش را باد زد و بی انرژی رویش را از من برگرداند.
ـ کار تو چیه؟
کمی فکر کردم و جواب دادم:
ـ مدیر داخلی یه شرکتم!
ـ دولتی؟
ـ نه بابا،دولتی کجا بود،کار دولتی رو به پسر تو میدن؟
با باد بزن نشان داد تا وارد آشپزخانه شوم و ناهار بخورم و منم به خاطر فیصله دادن به داستان کار، سریع طرف راهروی دستشویی رفتم و همانجا کنار دراور کهنه و رنگ و رو رفته ایستادم.نقشه ام این بود تا گوشیهای معصومه را بردارم و ببینم چه خبر است. دستم را داخل کیفش انداختم اما فقط یک گوشی بود.نگاهی به پشت سرم کردم،خبری از مادرم و معصومه نبود.دوباره کیف را هم زدم خبری از گوشی نبود.با نگاهی دیگر به پشت سرم به آرامی کنار درآور نشستم و با حرکت دست لابه لای لباسهای ریز و درشتش را گشتم اما خبری از گوشی دوم نبود که نبود تا ببینم آنجا چه خبر است!
همین گوشی که در دستم بود را داخل جیبم گذاشتم و پس از شستن دست و رویم به طرف مادرم برگشتم و همانجا نشستم.
ـ معصومه...معصی....
ـ چکارش داری مامان؟
ـ بیاد ناهارت رو حاضر کنه.
در حالیکه از جا بلند می شدم گفتم:
ـ نمی خواد خودم میرم!
وارد آشپزخانه شدم و درب یکی قابلمه ها را برداشتم.
بوی " بزقرمه " کرمانی مستم کرد و حس خوبی به من داد و اشتهایم را کمی باز کرد.کاش نگرانی هایی معصومه نبود و می توانستم لذت بیشتری را از بزقرمه ای که مادرم پخته بود ببرم اما اینطور نبود و من نگران خواهرم بودم.من به خواهرم شک داشتم و اگر چیزی که فکر می کردم درست باشد تنها راه حل مسئله این بود جفتشان را بکشم تا این ننگ از سر خانواده ام پاک شود.باید ایندو نفر را می کشتم و سپس به سراغ امیر و دنیا می رفتم و پس از کشتن آنها خودم را نیز نابود می کردم تا برای همیشه از این دنیا و آن دنیا راحت شوم. باید...
ـ چرا گوشیمو برداشتی؟
به طرف صدای پچ پچ گونه معصومه برگشتم.
-برو اون یکی گوشی رو بیار اینو بت بدم!
-تو فکر کردی اون گوشی چی توشه؟
در حالیکه بزقرمه را هم می زدم، شعله گاز را زیادتر کردم و جواب دادم:
ـ حالا برو بیارش؟
معصومه که شدیدا مراعات حال مادرم را می کرد از داد و فریاد من می ترسید وگرنه کسی نبود که بخواهد گوشی مخفی اش را به همین راحتی دستم بدهد.
ـ وایستا الان میارمش!
حرکت کرد ولی با سرعت یقه تی شرتش را از زیر موهایش گرفتم.
-چکار می کنی؟
ـ وایستا با هم بریم!
دستم را پائین انداخت و با صدای کاملا خفیف گفت:
-ببین سعید،اگه می بینی فعلا اینطوری رام شدم فقط به خاطر حال مامانه وگرنه...
حرفش را قطع کردم.
ـ منم دقیقا به خاطر همین تا حالا این خونه رو سرت خراب نکردم.
چیزی نگفت و حرکت کرد.دوباره پیراهنش را کشیدم.
ـببین هم تو رو میکشم هم اون کارگر و امیر و دنیا و آخرت رو،فهمیدی؟
ـ برو بینم بابا،بی شعور!
به سرعت به راه افتاد و پشت سر او حرکت کردم.وارد اتاقش شد و درب را نیمه بسته گذاشت.
ـ گوشیمو بده اون گوشی رو بهت بدم.
ـ حرف نزن گوشی رو بیار!
ـ میگم گوشی خودمو بده؟
به طرف خارج اتاق حرکت کردم و گارد فریاد زدن گرفتم که معصومه گوشی گرانقیمت مخفی اش را در دستم گذاشت و حرکت کردم تا به آشپزخانه رسیدم.
ـ بده من گوشی خودمو.
چیزی نگفتم و مشغول ریختن غذا شدم.
- میگم گوشیمو بده!
-منم میگم برو بیرون میخوام غذا بخورم.
-مسخره بازی راه ننداز گوشیمو بده!
تکه نانی را از وسط دو نیم کردم،نگاه چپی به او انداختم و کاملا آرام جواب دادم:
ـ تو لیاقت داشتن موبایل نداری،این موبایل ها جای اینکه 2000 تومن بشن باید 2000 میلیون تومن می شدند تا منو تو هیچ وقت دستمون بهش نرسه!
ـ چرا،متاسفم واسه طرز فکرت،همه چیز باید واسه پولدارا باشه؟
ـ منم واسه خودم متاسفم.بدبخت تو فرهنگ ما،اگه یه پولدار رو تنها تو امام زاده ببینن میگن اومده راز و نیاز، اما اگه یه گدا گشنه مثل من و تو رو تنها اونجا ببینن میگن اومده شمع دزدی،می فهمی چی میگم؟
چیزی نگفت و از جا بلند شد.
- وایستا...وایستا بینم!
سرپا ایستاد وبه من که نشسته بودم خیره شد.کاملا در میان چشمانش خیره شدم.
ـ ببین من هیچی ندارم از دست بدم.واسه چندمین بار میگم،همتون رو از دم میکشم و آخر سر خودمو نابود می کنم.لجن،آفت،فاسد،کثیف،متعفن....
پشت لبان معصومه می لرزید و بغض راه گلویش را بسته بود.نمی توانست حرف بزند،به سختی دستی به گوشه چشمانش کشید تا اشکی که روی گونه های زیبایش غلطیده بود را جمع کند.نگاهش از من بر نمی گشت . با غضب تکه ای نان را به دندان گرفتم و خودم نیز دستی به گوشه چشمم کشیدم.
ناگهان بغض معصوم معصومه ترکید وبا هق هق غریب و تمام نشدنی اش گفت:
ـ ه...هم... همه رو بکش جز خودت و دنیـــــــــا رو...اول...اول از من ...شروع...کن.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.