قسمت:37

ـ یعنی چی که برعکس فهمیدم،دنیا تو دام معصومه افتاده؟

ـ تقریبا!

-تقریبا یعنی چی،درست حرف بزن بابا!

ـ ببین سعید اون دفعه صداتو بردی بالا تلفن رو قطع کردم،اینبار خاموشش می کنما.

در حال بالا آوردن بودم و هوای سنگین ، تقریبا گرم  و دم کرده فروشگاه اذیتم می کرد.آنقدر جای گوشی داغ موبایل را از روی گوشهایم تغییر داده بودم که حالم به هم می خورد و مستاصل از همه جا و همه کس حرفهایی از سارا می شنیدم که چیزی از آن نمی فهمیدم.

ـ معصومه از دنیا زهر خورده و هرکاری بتونه میکنه تا اونو نابود کنه،حالا این وسط چهار چیز دیگه هم شکست،شکست دیگه واسش مهم نیست!

ـ چهار چیز مثلا منظورت منم؟

-حالا هرچی شد شد،بله تو هم میتونی باشی!

ـ چرا؟

ـ خب با اون حرفایی که پشت سر معصومه راه انداختن طبیعیه این حالت رو داشته باشه!

-تو اصلا می دونی چرا امیر و معصومه کارشون به اونجا رسید؟

ـ باور کن پول تلفنم داره زیاد میشه،تو که نمیای اینجا،بذار یه وقت دیگه،باور کن گوشام دیگه داغ شدند.

ـ یه جمله می تونی بگی چرا کار خواهرم و امیر به اونجا کشید؟

ـ هرچی بود تو همون 2 سالی شد که معصومه تهران درس می خوند!

-همون دوسالی که اینا نامزد بودن؟

-دقیقا!

- خب؟

ـ خب دیگه بسه،پررو نشو،من کار دارم باید برم.

ـ چرا معصومه 2 سال رفت تهران درس خوند؟

- معلومه،چون امیر اونجا بود.

ـ همین؟

ـدیگه بیشتر از این نمی دونم.

ـ اصلا نمی دونم تو کی هستی که این همه از زندگی ما می دونی؟

-مثل اینکه یادت رفته من تنها رفیق گرمابه و گلستان معصومه هستم؟

ـ خیالم راحت باشه دنیا تو دام معصومه هست و برعکس نیست؟

سارا کمی خندید و جواب داد:

ـ خیالت راحت،معصومه گرگ تر از این حرفها شده؟

ـ شده؟

ـ آره!

ـ باور می کنی من هیچی از علت جدایی این دو نفر نمی دونم،خدای من چه روزهای سختی تو خونه ما گذشت،فقط خدا خودش می دونه و بس!

ـ به نظرت من چکار کنم سارا خانم؟

ـ چه عجب شما بالاخره یک بار اسم ما رو صدا زدی،ولی بی زحمت خانم رو از جلو اسمم بردار،همون سارای خالی بهتره!

خوشم نیامد و ادامه دادم:

ـ به نظرت چرا معصومه به این نتیجه رسیده منو فدای انتقام گیریش کنه؟

ـ میخوای بهش بگی؟

-حتما!

-عاقل باش!

با ترس پرسیدم:

ـ یعنی چی؟

-فعلا موافق جهت آب شنا کن،خواهرت بیچاره شده،فعلا چیزی رو به روت نیار!

ـ به قیمت زندگیم تموم بشه چی؟

ـ زندگی تو و خواهرت فرق داره؟

-کدوم خواهر،همین خواهری که اینطوری منو دست انداخته؟

ـ چه دست انداختنی؟

-اینکه منو فرستاده دهن دنیا بعد میگه اونجا نرو و داره واسم فیلم بازی میکنه!

- اذیتش نکن،درکش کن!

ـ چرا؟

ـ چون تو چیزی از درد درونش نمی دونی!

-منو نترسون، بگو اطرافم چه خبره؟

کمی مکث کرد و جواب داد:

ـببین آقا سعید،تو فکر نکن من مجازم که همه چیز در مورد معصومه بهت بگم،آدم بی حیایی هم نیستم همه جیک و پیک یه آدم رو بزارم کف دستت،من دوست خواهرتم اینو بفهم!

بدون درنگ جواب دادم:

ـ من واسه خواهرم متاسفم که دوستی مثل تو داره!

او هم فلفور پرسید:

ـ چرا؟

-چون همه چیزش رو به تو گفته،تویی که خیلی راحت اون چیزها رو در اختیار من گذاشتی و معلوم نیست شاید در اختیار دیگران هم گذاشته باشی!

ـ باشه شما اینطوری فکر کن،اما اینو بدون که من هنوزهیچ چیزی از اون دو سال التهاب زندگی خواهرت تو تهران بهت نگفتم،در حقیقت من هیچی از معصومه به شما نگفتم،همون دوسالی که در انتها منجر به جدایشون شد،همون دو سالی که یکسال دوم خواهرت خونه نیومد و...

سارا اینها را گفت و تلفن را قطع کرد.بلافاصله شماره اش را گرفتم اما خاموش بود و این کار فایده ای نداشت.

گوشی را روی میز گذاشتم و دوباره به دورهای دور فکر کردم.فکر به اینکه این چه دنیایی است که همه چیزش در عین بی حساب و کتابی،حساب و کتاب دارد وشواهدی که نشان می دهد اتفاقات چند روز اخیر بی دلیل نیست و شاید طبیعت چنین مقرر نموده بود که من به این میدان کشیده شوم بلکه بیشتر با پیرامونم آشنا شوم و بدانم اطرافم چه خبر است!

از جا بلند شدم و با روحیه ای بسیار خراب چراغهای فروشگاه را خاموش کردم و از آنجا خارج شدم.هوای بیرون بسیار گرم بود و اوج گرمای عصر در ساعت حدود چهار را حس می کردم.نور آفتاب شدید و مستقیم به چشمانم می خورد.قفل و بست فروشگاه را محکم کردم و بی هدف به راه افتادم.

دوباره نگاه به ساعت مچی انداختم و بدون توجه به موقعیت عقربه ها فکر کردم حوصله رفتن نزد سارا را ندارم و باید به راه خانه می رفتم تا بدانم آنجا چه خبر است.

در مسیر خانه تنها فکرم این بود که آیا دیوارهای بین خودم و معصومه را بردارم و همه چیز ماجراهای اخیر دنیا را عریان کنم یا خیر که به این نتیجه رسیدم فعلا حرف سارا را گوش کنم و در مسیر آب، خودم را به موج بسپارم تا ببینم چه خواهد شد.

خیلی زود به خانه رسیدم.خانه هم گرم و بوی دروغ و ریا می داد.آرزو کردم معصومه نباشد تا چشمم به چشم او نیافتد اما چنین نشد و او را در گوشه حیاط دیدم که مانند خیلی از موارد به جاهای دور فکر می کرد.

سعی کردم همه چیز را عادی جلوه دهم.

-علیک سلام.

ـ سلام،خسته نباشی.

-ممنون، مامان کجاست؟

-تو اتاق خوابیده.

نگاه به صورتش نکردم و پرسیدم:

ـ چشه،حالش خوب نیست؟

گردنش را کج کرد و جواب داد:

ـ بد نیست،یه ذره فشارش افتاده.

-ببریمش دکتر؟

چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.

-میگم ببریمش دکتر؟

با اخم سرش را بالا برد.

ـچرا؟

-هیچی پول خونه نیست!

ـمگه بابا دیروز حقوق نگرفته؟

-داد نزن دوستم سارا اینجاست، پشت سرت وایستاده!