قسمت:36
ـ برو بینم دختره ی خل و چل،می فهمی چی داری میگی،خواهر من منو به دنیا معرفی کرده و پامو اینجا کشونده؟
-ببین آقای افتخاری حرف دهنت رو بفهم،مثل اینکه باورت شده رئیس منی و میتونی هرچی برازنده خودته رو ارزانی من کنی،بله خواهر شما پاتو اینجا باز کرده و خودت خبر نداری آقای خل و چل!
سارا این را گفت و صدای کوبیدن گوشی تلفن را مانند کوبیدن تیرآهنی بزرگ بر فرق سرم احساس کردم.
تقریبا به جواب سوالم نزدیک می شدم و حس غریبی به من می گفت سارا درست می گوید.حالا به جواب سوالم نزدیک می شدم که چرا معصومه شماره تلفن دنیا را به من داد و از من خواست پیش او نروم.معصومه عمدا شماره رند دنیا را در اختیار من قرار داد و با تحریک من نقشه اش را به خوبی اجرا کرد تا به طور طبیعی سوی دنیا سوق پیدا کنم.حالا مطمئن بودم معصومه از همه چیز من و دنیا در این چند روزه با خبر است و در پس همه اتفاقات اخیر حالا فقط و فقط یک سوال اساسی مطرح بود و آن اینکه:
ـ چرا معصومه ای که از دنیا متنفر بود باید چنین نقشه هایی برای من فراهم می نمود؟
معصومه تنها خواهر زجر کشیده و شکست خورده ی من که حاضر بود جانش را فدای تنها برادرش کند چطور با چنین ترفند هایی مرا به دهان گرگی به نام دنیا رهنمون نموده بود.دنیایی که بوی کثافت کاریهایش شهری را به گند کشیده بود و برای رسیدن به پول از تن خود هم نگذشته بود.
این سوال مهم مدام در ذهنم رژه می رفت و با خودم تکرار می کردم که:
-چرا معصومه باید چنین فیلمی برای من بازی می کرد و هزاران سوال دیگر مانند آنکه:
1-معصومه از دنیا متنفر بود ولی چرا با این روش منو به دامن اون فرستاده؟
2-آیا معصومه می خواست با اینکار به من لطف کنه تا به ثروت دنیا برسم؟
3-آیا دنیا معصومه را هم با پول خریده ؟
4-آیا دنیا منو اینقدر ساده و خر فرض می کنه که تن به اون بدم؟
5-آیا من نباید جو گیر می شدم و برای رهایی از زندگی نکبت بار کنونی باید دنیا را با آغوش باز قبول می کردم؟
6-آیا معصومه برای تکمیل نقشه های خودش نقشه های جدید تری داشت؟
7-آیا دکتر کارگر معصومه و دنیا با هم هماهنگند؟
8-آیا جریان زنگ اول معصومه به دکتر کارگر ساختگی بود؟
9-آیا معصومه هم گرفتار دامهای پلید دنیاست؟
10-آیا دنیا گرفتار معصومه و حس انتقام جویی او شده؟
11-آیا معصومه دچار بیماری روانی شده و نمی دونه چکار می کنه؟
12-امیر کجاست؟
13-امیر ازدواج کرده؟
14-امیر و معصومه باهم ارتباط دارن؟
15-خانواده دنیا از ورود من به زندگی دخترشون خبر دارن؟
16-دنیا با معصومه وارد معامله شده؟
17-دنیا معامله کرده که من رو بگیره و دکتر کارگر رو به معصومه بده؟
18-دکتر کارگر و معصومه همدیگر رو می شناسن و جریان خونه رفتنشون کاملا هماهنگ بوده؟
19- دکترکارگر سر معصومه داره با دنیا معامله می کنه؟
20-سارا اطلاعات مهمتری داشت که با بچه بازی پروندمش؟
21-وقتی معصومه و دکتر با هم رفتن خونه، مادری در کار بود؟
22- اصلا دکتر کارگر مادر داره؟
23- دکتر کارگر مجرده؟
خدایا مغزم در حال ترکیدن بود و سوال های ریز و درشت داخل آن تمامی نداشت و تمام تنم مور مور می شد.
اینطور نمی شد باید هرچه سریعتر به خانه برمی گشتم و تکلیف خودم را با معصومه مشخص می کردم.مرگ یکبار و شیون هم یکبار،نباید گول مظلوم نمایی های معصومه را می خوردم و حالا که او به هر دلیلی مرا با نقشه به دهان گرگ فرستاده بود باید حقش را کف دستش می گذاشتم.معصومه یک دروغگوی بزرگ بود و تحت هر شرایطی باید تکلیفم را با این خیانتکار معلوم می کردم.معصومعه مار خوش خط و خالی بود که در آستین خانواده ام در حال بزرگ شدن بود و ...
ناگهان فکر جدیدی به ذهنم رسید که باید صحت و سقم حرفهای سارا را نیز امتحان می کردم.
ـبوق...بوق...بوق
-سلام
-درد!
ـببین سارا خانم من از این شوخی ها خوشم نمیاد،حوصله ندارم خواهشا جدی باش!
سارا که در محل کار بسیار سنگین و موقر نشان می داد جواب داد:
ـچشم،ببین آقا سعید اگه دختر مودبی باشم میای بیرون ببینمت؟
جواب سوالش را ندادم و پرسیدم:
ـ شماره جدید معصومه رو به من میدی،نمی دونم چکارش کردم!
ـ خب چرا به خط قبلیش نمی زنگی؟
ـ نمی زنگی چیه،درست حرف بزن،گوشیش رو احتمالا خونه جا گذاشته،زنگ می زنه برش نمیداره،مامانم میگه شماره جدیدشو حفظ نیست!
ـ ببین شر نشه واسه من؟
خدای من کارگر درست و معصومه دروغ می گفت و واقعا موبایل دیگری داشت که چرا مخفی مانده بود جای سوال داشت و ترسم را بیشتر می نمود.
ـ شر چیه دختر میگم شمارش رو داشتم الان نیست،اصلا ول کن نمی خواد!
-وایستا بابا،بچه ننه،قهرم که داری،بنویس0912676۰۰۰۰
نگاهم به دور دستها معطوف شد!
ـ912 چرا؟
-مگه تو نگفتی شمارش رو داشتی؟
با کمی فکر و ترس و مکث جواب دادم:
ـ چرا داشتم،ولی یادم نیست خط تهران بوده باشه؟
ـ نابغه،یعنی تو 912 به این گندگی یادت نمونده؟
ـ نه!
-ببین سارا خانم یه سوال بپرسم راستشو به من میگی؟
ـ تا سوالت چی باشه؟
کمی این دست و آن دست کردم و بالاخره پرسیدم:
ـ تو چرا داری همه دار و ندار خواهرم رو روی آب می ریزی،چرا داری به اون خیانت می کنی؟
ـ چه خیاتی؟
ـ مگه معصومه ازت نخواسته بود جاسوس اون تو فروشگاه باشی؟
ـ من معصومه رو بیشتر از اونی که فکر می کنی دوست دارم!
ـ آره معلومه!
ـ چرا؟
ـ خب اگه جاسوس وفاداری هستی،اگه دوستش داری،چرا نگفتی من پیش دنیا کار می کنم،تو این وسط چکاره هستی؟
ـ عجله نکن،کم کم همه چیز رو می فهمی و بهش عادت می کنی؟
ـ عادت می کنم،به چی؟
ـ به دنیا!
-ولی این جواب سوالم نبود؟
ـ من یه سوال ازت بپرسم؟
ـ خب؟
ـ تو حاضری دنیای درب و داغون رو به همین شکل قبول کنی و صاحب ثروتش بشی؟
-جوابی ندارم؟
سارا حرفی نزد که من ادامه دادم:
ـ معصومه خبر داره من پیش دنیا کار می کنم؟
ـ تو فکر می کنی اگر در حالت عادی بهت پیشنهاد می کرد بری پیش دنیا می رفتی؟
ـ به من رکب زده؟
ـ آره،امیر هیچ وقت در مورد دنیا با معصومه حرف نزده،اینا همش نقشه معصومه هست!
ـ معصومه تو دام دنیا افتاده؟
ـ کاملا برعکس فهمیدی،کاملا برعکس سعید!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.