استودیو شماره 41


قسمت:26


راننده که انگار ترسیده بود دستپاچه نگاهم می کرد و پشت سر هم میگفت:

_ببخشید...ببخشید...

حس کردم موضوع مهمی نباشد و راننده ی جوان از ته قلبش در حال معذرت خواهی است و بیخیال شدم.هرچه به مرکز شهر می رسیدم از میزان برف کمتر و بر مقدار ترافیک افزوده می شد.به مرکز شهر رسیدیم، هردویمان ساکت بودیم و قطعا هرکس به کار و گرفتاری خودش فکر می کرد.وارد اتوبانی شدیم که از شهر خارجمان می کرد و ما را به کارگاه پدرم می رسانید.کارگاه تولید قفل و کلیدی که البته یک سوله ی سرد سیمانی بود که همه اش فلز خام بود و کارگر ایرانی و افغانی و چیزهایی از این دست.

اتوبان خلوت و دلم گرفته بود که به کجا می روم؟سحر و مریم ناشناخته کجا بودند،بهارستانی چه کلاهی سر ما گذاشته بود و رویای پرفسور جاهدی به کجا می انجامید.شنبه و مدرسه من چه میشد و چکار باید می کردم نمی دانستم.با همین فکر و خیالها می رفتیم که صدای گوشی تلفن مرا به خودش آورد.به زحمت آنرا از داخل کیف شلوغم پیدا کردم و اسم سحر را روی صفحه دیدم و کاملا خوشحال جواب دادم:

_سلام.

_کجایی؟

_یه سر میخوام برم پیش بابا،خیلی وقته ندیدمش!

سحر کاملا عصبانی جواب داد:

_لازم نکرده،برگرد!

دلم گرفت و پرسیدم:

_چرا؟

_برگرد خونه کارت دارم!

_چه کاری؟

_من پس فردا میرم شمال!

حالم از اسم شمال به هم خورد و جواب دادم:

_خب برو به سلامت!

_خونه رو باید یه مدت بدیم دست حمید!

سکوت کردم و باز با خودم گفتم کاری نکنم که تمرکز خواهرم به هم بخورد.نباید هیچ چوبی لای چرخ کارهای تنها خواهرم می گذاشتم.

_باشه آبجی هر طور صلاح می دونی همون کارو بکن.

سحر که انگار انتظار شنیدن چنین حرفهایی را نداشت با کمی تامل جواب داد:

_یعنی خونه یه مدت دست حمید باشه اشکالی نداره؟

از اینکه سحر کمی آرامتر نشان داد خوشحال شدم و گفتم:

_نـــــــــــــــه،چه اشکالی داره؟مگه من چندتا خواهر مثل تو دارم؟؟؟

سحر با هم مکث کرد و گفت:

_تو چکار میکنی؟

_من اینجا پیش بابا می مونم،یه چند روزم میرم پیش مامان شاید رام داد.

_ولی...ولی کارگاه بابا که جای زندگی نیست،مدرسه رو چکار میکنی،با این ترافیک از اونجا تا مدرسه ات سه چهار ساعت راه میشه!

با بغض جواب دادم:

_تو نگران من نباش سحر،برو پی سرنوشت خودت،برو پی خوشبختی خودت،من بچه که نیستم،اصلا نگران من نباش فقط...

سحر منتظر شنیدن حرف متفاوتی از من بود که بلافاصله جواب داد:

_ولی چی؟؟؟

_ولی موقعی که دوباره به من برگشتی امیدوارم خوشبخت ببینمت سحر.

سحر چیزی نگفت و احتمالا از زور نگرانی تلفن را قطع کرد.نزدیک کارگاه پدرم بودم و از راننده خواستم سرعتش را کم کند و وارد جاده ی فرعی سمت راست شود.راننده که از لابه لای حرفهای من و سحر فهمیده بود پیش پدرم می روم لام تا کام حرف نمی زد و به یک چشم گفتن اکتفا کرد.

چند کیلومتری در جاده ی فرعی راه رفتیم و ورقی را در کنار جاده دیدم که روی آن چنین نوشته بود:

استودیوشماره41

در این بیابان خشک و خلوت استودیو چه معنایی داشت نمی دانستم.کمی رفتیم و بالاخره درب آبی رنگ اما زنگ زده ی کارگاه پدرم را دیدم.کیفم را بیرون آوردم و طبق عادت قبل از پیاده شدن کرایه را حساب کردم و سپس پیاده شدم.اینجا خبری از برف نبود و هوا آفتابی بود اما سرمای کشنده ای بر این بیابان حکم فرما بود.

به محض پیاده شدن صدای فریاد سگی را شنیدم که سالها برای پدرم خدمت می کرد و البته نقش آیفون را هم بازی می کرد.نیازی به کاری نبود و مانند گذشته با صدای شنیدن فریاد سگ، یکی از کارگرها می آمد و درب را باز می کرد تا ببیند آنطرف درب چه خبر است که "طلا" در داخل محوطه به این شکل داد می کند.درب آهنی باز شد و کارگر افغانی که مرا نمی شناخت با نگاه به من دستی به موهای بلند،کثیف و قهوه ای اش کشید و گفت:

_سلام، "چاکار" داری؟

_من دختر صاحب اینجا هستم،بابام هست؟

پسر افغانی نگاهی به سرتاپایم کرد و عقبتر رفت تا من وارد آنجا شوم.

وارد کارگاه بزرگ پدرم شدم.محوطه ی آنجا حدود 1000 متر بود و در انتهای آن سوله ای تونل مانند قرار داشت.کف محوطه سنگ ریزه و چند درخت خشکیده در کناره های آن خودنمایی می کرد.طلا آرام شده بود و فقط نگاهم می کرد.دستشویی سیمانی در گوشه ی سمت چپ حیاط بسیار کثیف نشان می داد و تک شیر آبی در کنار سوله همه ی امکانات رفاهی آنجا به حساب می آمد.شیلنگ آب کلفت و قرمز رنگ کنار شیر در گل افتاده بود وپای شیر هم خیس و بسیار کثیف نشان میداد.جعبه ی شیر خشکی که تا نیمه اش را پودر رختشویی ریخته بودند حکایت از بهداشت و نظافت آنجا داشت.

با صدای قریژ قریژ سنگهای زیر پایم چند قدمی برداشتم و به سوله نزدیکتر شدم.بوی تعفن تریاک مرا به تعجب وا نمی داشت و این بو برایم کاملا عادی بود.پسرک افغانی وارد سوله شد و من در آن سرمای کشنده ماندم و به بدبختی های خودم نگاه کردم.

پس از چند لحظه پدرم با پیژامه راه راهی که مثل همیشه در جورابش قرار داشت بیرون آمد.

_به به بــــــــــــه،دختر گل مــــــــــــــــــــــــن،پسر ببین کی اومده ه ه ه ه ه ه؟؟؟

پدرم این کلمات را گفت و در حالیکه دمپایی های لنگه به لنگه ای را پوشید، با دستپاچگی به طرفم راه افتاد و به همان حال بود که گفت:

_پسر خونه رو مرتب کنید دخترم اومده ه ه ه ه ه!!!

نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت اشک در چشمانم جمع شده بود.پدرم مرا به گرمی بغل کرد اما بوی بد تریاک از همه ی سلولهایش بیرون می زد.

_چیه دختر، بیرونت کرد؟؟؟

_گوشم تکانی خورد و در حالیکه گوشه ی چشمانم را پاک می کردم همراه پدرم به طرف سوله حرکت کردیم و به اتفاق هم وارد آنجا شدیم.

دود تریاک همه جا را فراگرفته بود.کارگران که فکر می کردند من از اوضاع پدرم خبر ندارم به تندی در حال مرتب کردن اوضاع و مخفی کردن وسایل بودند.اتاقک آهنی پدرم در همین ابتدای سوله، جایی بود که چند نفر ایرانی سیبیل کلفت هم نشسته بودند.بالشهای ابری سیاه و کثیف،تشک های کثیف تر دود گرفته و شیشه های کثیف تر تر اتاقک، همراه بخاری نفتی وسط آن این بخش از زندگی پدر من بود ،اتاقکی که شاید تنها تزئین آن ته سیگارهای کف سیمانی آنجا بود.

_برو داخل دختر!

خدای من من چطور باید در این دود و دم و تعفن و میان این مردان لاابالی زندگی میکردم و درس میخواندم؟