قسمت:25


گوشی را به کناری انداختم،همه جای بدنم احساس درد کردم.نمی دانستم این چه زندگی بود که سحر برای ما درست کرده بود.بلند شدم و با برداشتن زنجیر پشت درب آنرا باز کردم،مریم پشت سر سحر بود ودونفری وارد آپارتمان شدند.همه ی حواسم به خانه ای بود که انگار از دست ما پریده بود و چه آوارگی در انتظار من یکی بود، نمی دانستم.

سحر چیزی نگفت و به طرف اتاقش رفت.

_سلام.

نگاهی به سرتاپایش انداختم و با بی محلی جواب دادم:

_سلام.بفرما.

_وسایلم داخل حموم جا مونده بود؟

پشت چشمم را نازک کردم و به فکر خانه، جواب دادم:

_آره،اونا، اونجا گذاشتم.

_مریم بیا لباساتو عوض کن.

مریم بدون توجه به حرف من از کنارم رد و وارد اتاق سحر شد و در را به روی خودشان بستند.کمی ماندم و خبری از آنها نشد.من هم وارد اتاقم شدم و دنیا را دیدم که دور سرم می چرخید.

سحر خانه را به بهارستانی بخشیده بود و هفته ی دیگر باید آنجا را تخلیه می کردیم.تخلیه ی خانه درست در روزهایی که او به خارج می رفت وبه همه گفته بود مسافر شمال است.واقعا تکلیف من چه بود و طرف دیگر اینکه آیا با این کار جاهلانه، سحر به پرفسور جاهدی می رسید و خوشبخت می شد؟؟؟

از اضطراب در حال خفه شدن بودم.نمی توانستم بخوابم شاید لازم بود با سحر صحبت کنم.شاید هم دیگر لازم نبود سکوت کنم و باز هرچه بادا باد.شاید دیگر مهم نبود که سحر بابت حرف زدن من با بهارستانی روزگارم را سیاه می کند و باید روزگار خودش را سیاه می کردم.اما...اما...آیا آسایش من در این خانه ی اشرافی مهم بود یا خوشبختی تنها خواهرم؟آیا شلوغ بازیهای من برنامه های سحر در مورد رسیدن به پرفسور را به هم نمی ریخت؟

دستی به موهایم کشیدم، کاش می توانستم کمی نماز بخوانم و آرام شوم.

به فکر انسان و پیچیدگی های سرنوشتش افتادم.همیشه سوالم در مورد انسان این بود که آیا این موجود محکوم به دنباله روی پی سرنوشتش است یا اینکه چنین تفکری اشباه است، بلکه سرنوشت همواره عقبتر از این موجود در حال حرکت است.

در بسیاری از کتابها از جمله پیشگفتار رمان 7 قدم به طرف شب آخر خوانده بودم که سرنوشت یعنی خروجی هایی از نوشته های سر(عقل)هر انسان که در سالیان عمر خود می نگارد.همانجا بود که خوانده بودم اگر خوب بنویسیم خوب زندگی خواهیم کرد، لاجرم بد نوشتن صاحب آنرا گرفتار تارهای عنکبوت زمان خواهد نمود.

بدرستی معلوم بود که چنین ادعایی کاملا درست است و قسمت اعظم مشکلات سحر زائیده ی فکر خودش است.سحر دوران طلایی جوانی خود را از دست داده بود و حالا برای رسیدن به آنچه آنرا سرنوشت می نامید من و خودش را گرفتار می نمود.

من از درون سحر آگاه بودم.او اندرونی خوبی داشت و پریشانی و آورارگی من آرزوی او نبود اما او میخواست برای رسیدن به "آبهای آرام خوشبختی" از این راه، راه بسازد. ساختن راهی خطرناک که شاید ایجاد آن مستلزم نابودی من هم بود.

از داخل اتاق سحر و مریم خبرنداشتم که چه میگذرد و اینجا هم خوابم نمی برد.

خدایا چکار باید می کردم؟؟؟یکشنبه یعنی دقیقا شب یلدا بود و سحر با بهار از کشور خارج می شد و این همان زمانی بود که این خانه هم باید تحویل بهارستانی می شد تا کارهای سحر را جفت و جور کند.

آیا باید با پدر یا مادرم صحبت می کردم یا خیر، نمی دانستم.این ملک که چند میلیارد می ارزید در حال رفتن به حلق بهارستانی بود. بهارستانی که می خواست ادعایی را را ثابت کند که شاید از محالات به حساب می آمد.

پدر و مادرم حریف سحر نبودند اما می توانستند در کار نابود کردن این خانه خلل ایجاد نمایند.در کنار تمام این فکرها من هنوز نمی دانستم که آیا باید چوب لای چرخ زندگی خواهرم بگذارم یا نه؟؟؟

با همین فکر و خیالها دست و پنجه نرم می کردم و روی تخت گرانقیمتم "وول" می خوردم.مریم در این روزهای سختی که در پیش داشتم چکاره بود نمی دانستم و اینکه آیا قبل آنکه مرا از این خانه بیرون بیاندازند خودم باید از اینجا بروم یا نه،باز نمی دانستم.

اصلا دوست نداشتم تمرکز سحر را خراب کنم هرچند به قیمت نابودی ام تمام شود .فکر آنرا می کردم که اگر با شلوغ بازیهای من این داستان خراب شود تا آخر عمر نمیتوانستم در روی خواهرم نگاه کنم و هیچ وقت هم نمی توانستم خودم را ببخشم.

زمانی فهمیدم خوابم برده است که صبح فردا را دیدم.صبح پنج شنبه ای که به محض بیدار شدن آرزو کردم تمام اتفاقات دیشب خواب باشد،اما متاسفانه اینطور نبود.

کاش زندگی دنده ی عقب داشت و این تنها جمله ای بود که به ذهنم می رسید و متاسفانه این اتفاق واقعیتی بود که در ادامه ی زندگی سختم باید با آن دست و پنجه نرم می کردم.

با حالت کرختی از اتاق بیرون آمدم.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.نگاهی به آشپزخانه کردم که هیچ چیزی سرجایش نبودو انگار خبری هم از سحر و مریم نبود.

تلو تلو خوران به طرف دستشویی رفتم و چند دقیقه داخل آئینه نگاه کرد و به خودم گفتم:

_مهتاب با این پدر و مادری که "تو" داری، کارت چی میخواد بشه؟؟؟

پس از شستن دست و رویم از آنجا خارج شدم و همانجا کنار دستشویی دستم را پشتم گذاشتم و با سردادن خودم به دیوار، روی زمین نشستم و به چهارگوشه ی خانه نگاه کردم.

خانه ای که در آن بزرگ شده بودم و خوب یا بد خاطراتی هم در آن داشتم و حالا باید در سکوت و تنهایی ترکش می کردم تا آرامش و تمرکز خواهرم به هم نخورد.

با بغض غریبانه ای وارد اتاقم شدم و با نگاه به در و دیوار شیکش اشکم در آمد و یک دل سیر گریه کردم.شاید آن بار آخری بود که در اتاقم بودم و با همان گریه و غریبی، اندک لباسی جمع و جور کردم و بدون آنکه کتابهایم را بردارم از اتاق خارج شدم .گریه امانم را می برید اما چاره ای نبود و قبل از آنکه بیرونم کنند باید بیرون می رفتم، شاید این کارم قدمی برای خوشبختی خواهرم به حساب می آمد.

با هرسختی بود از خانه خارج شدم.هوای پارکینگ سرد و کشنده بود.وارد خیابان شدم و تنها مقصدی که به ذهنم می رسید کارگاه پدرم در خارج از شهر بود و امیدوار بودم بدون سین جین کردن مرا بپذیرد.

هوا بسیار سرد و تقریبا همه جا از برف دیشب سفید بود.حوصله ی پیاده سوار شدن تاکسی و اتوبوس و غیره را نداشتم و باید مسیر 50 کیلو متری تا کارگاه پدرم را دربست می رفتم.

نگاهی به شهر خلوت و سرد و تاکسی های نارنجی کردم.

_دربست؟؟؟

_کجا؟؟؟

_جاده قدیم!

_چند میخوای بدی؟

_چند میگری؟

_40

_30میدم!

_بیا بالا!

درب عقب ماشین را باز کردم و همان لحظه فهمیدم که تاکسی نیست و یک ماشین معمولی است،اما حوصله ی رفتن سراغ ماشین دیگری را نداشتم و با انداختن کوله ام روی صندلی عقب همانجا نشستم.دلم گرفته بود و حالت کسی را داشتم که کورمال کورمال در مسیر زندگی خود راه می رود.

_کجای جاده قدیم کار داری ؟

برای آنکه روی راننده ی جوان زیاد نشود با کمی مکث جواب دادم:

_کیلومتر 22

راننده که نگاه ترسناکش را در آئینه وسط ماشین می دیدم کمی خندید وادامه داد:

_اونجا قرار داری،نه؟

بدون درنگ و با غضب جواب دادم:

_نگه دار آقا،نگه میداری یا زنگ بزنم پلیس؟؟؟