_بله معامله،زندگی یعنی لحظه به لحظه معامله و داد و ستد!

تلویزیون را خاموش کردم  تا هاج و واج صحبت های جدید بهارستانی را گوش کنم.

_معامله با چی آقا بهارستانی،معامله با کی؟

_معامله با خودم و سحر!

با همان حالت ناشناخته پرسیدم:

_یعنی میخواین سر "پرفسور"با سحر معامله کنید؟

_بله!

دوباره تاکید کردم:

_در مورد ازدواج اون با پرفسور؟

_دقیقا!

_میشه بیشتر توضیح بدین؟

_بله،من برای جفت کردن سحر و حمید دوتا شرط دارم،به همین صراحت!

با دلشوره بیشتری پرسیدم:

_چه شرطی آقای بهارستانی،مگه سحر ...

بهارستانی حرف مرا قطع کرد و گفت:

_دختر تو هیچی از گذشته ی من وخانواده ات نمی دونی،به هرحال من دوتا شرط دارم.اگه سحر میخواد سر و سامون بگیره راهش اینه!

دوباره بغض زندگی سخت سحر راه گلویم را بست و گفتم:

_بالاخره این شرطا رو میگی آقای بهارستانی؟؟؟

_حالا که موقعش شده دارم می بینم... میگم...باور کن برام سخته،ولی پدر و مادرت بدیهای زیادی در حق من کردند،اولین شرط من در مورد اون خونه اشرافی هست که توش زندگی می کنید.

باورم نمی شد این بهارستانی باشد که آن طرف تلفن با من حرف می زند و این چه شوخی بود نمی دانستم!!!

_چی آقای بهارستانــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟الو؟؟؟

بهارستانی بلافاصله جواب داد:

_بله درست شنیدی،اون خونه با همه ی اثاثش .

_شوخی می کنید آقای بهارستانی؟؟؟

_اصلا این فکر رو نکن که حرفم شوخی باشه!

دلم را به دریا زددم و با حرص ادامه دادم:

_فکر نمی کنید شرط چرتی باشه؟معذرت میخواما،شما معلم منید ولی این شرط بسیار مزخرفه آقا معلم.

بهارستانی که انگار جا خورده بود پس از کمی مکث جواب داد:

_به هر حال خود دانید!

_فکر نمی کنید زندگی که قرار با چنین شرط و شروطهایی شروع بشه، بهتر نیست اصلا شروع نشه؟؟؟

_بازم خود دانید!

_فکر نمی کنم سحر تن به چنین شرط بیخودی بده!

بهارستانی سکوت کرد و چیزی نگفت که ادامه دادم:

_این خونه سهم بزرگی از ارثیه منو سحره،درسته سندش به اسم سحر هست و خواهر بزرگ منه،ولی به هر حال هرچی حساب و کتاب داره!

_اعصابم خرد شده بود و منتظر بودم سحر از راه برسد.

_حالا شرط دوم شما چیه آقای بهارستانی؟؟؟

_شرط دوم بمونه برای بعد،هر وقت شرط اول با خیر و خوشی به پایان رسید شرط دوم رومیگم.

با حسرت داشتن پدر و مادری در کنار خودم جواب دادم:

_فکر نمی کنم کار به این شرطها برسه آقا بهارستانی!

_ولی من برعکس تو فکر میکنم.

با روحیه ی خرابتری پرسیدم:

_ازکجا اینقدر مطمئنید؟

_فقط اینو بدون که تو نقش زیادی تو خوشبختی سحر داری،اگه خوبی خواهرت رو میخوای بهتره چوب لای چرخ اون نذاری!

_من؟

_بله تو،من چکار کردم؟

_حالا سحر بهت میگه،خواهرت وقتی نداره،این آرزوی بسیاری از دخترای دنیاست که زن پرفسور جوان و خوش اخلاقی بشن که از ثروتمندان معروف وخوش نام دنیا هم هست.

کمی انرژی گرفتم و جواب دادم:

_شما این شرط رو به سحر هم گفتین؟

بهارستانی با خنده ی سرد و آزار دهنده ای گفت:

_واسه امتحان فردا آماده ای؟

_این سوال شما نخود سیاه بود یا سیاه نخود آقای بهارستانی؟

_نگفتی سحر کجاست؟

_نمی دونم!

_بهت گفته 2 هفته میخواد بره شمال؟

نمی دانستم چه جوابی بدهم!

_نه،شمال چرا؟

_میگه میخوام برم هواخوری،میگه حوصله اش سر رفته!

_شما که از جیک و پیک ما خبر داری بگو سحر چرا باید 2 هفته بره هواخوری؟

_راستش منم نمی دونم چرا،ولی می دونم که کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست.

آب دهانم را با بغضی که این روزها تنها همدم من شده بود قورت دادم و گفتم:

_آقا بهارستانی من از شما انتظار بیشتری داشتم.انتظار داشتم با سحر عاشقانه تر از اینها رفتار می کردید.آقا من که گفتم ما دونفرکسی رو تو این دنیا نداریم!

_چرا ...چرا شما پدر مادری دارین که با خوردن حق امثال من 100 برابر این خونه رو واستون گذاشتن،حالا مگه چی میشه یکی از این خونه ها رو بدن به کسی که از اونها خیلی بدی دیده!

_این چیزا به من ربطی نداره آقا بهارستانی!

_اگه بهت ربط نداره پس چوب لای چرخ کار من و خواهرت نذار!

_منظورت رو نمی فهمم ،من چکاره ام چوب لای چرخ سحر بذارم.

_آفرین بچه خوبی باش، بذار سحر هم به سعادت برسه!

_ولی من فکر نمیکنم سحر اینقدر بیچاره شده باشه که تن به چنین حماقتی بده آقا معلم!

بهارستانی خنده چندش آوری کرد و گفت:

_دختر چی با خودت غرغر میکنی،سحر سند اون خونه به اسم من زده،بهت میگم بدون شلوغ بازی اساست رو جمع کن برو پی زندگیت،من یکشنبه خونه رو ازت تحویل میگیرم.همون روزی که قراره خواهر جونت بره مسافرت ساری!

دنیا سرم چرخید و خاک آوارگی را بر سرم حس کردم و صدای پای سحر را هم جلوی درب ورودی آپارتمان شنیدم.