کاری که از بهارستانی خواسته بودم مرا به خنده انداخت و او جواب داد:

_همین الان بهش smsمیزنم همین کارو بکنه،فقط باید حرفش تموم بشه و دوربین بره رو صورت اون یکی مهمون برنامه،من قطع میکنم تا به پرفسور پیام بدم.

بدون خدا حافظی تلفن را قطع کردم و با دلشوره ی آمدن سحر از جا بلند شدم، به کنار تلویزیون رفتم و همانجا نشستم.

پرفسور طوری حرف می زد که انگار داخل کلاس درس دانشگاه مریلند برای دانشجویان دوره ی دکترا حرف می زند ومن چیزی از حرفهایش نمی فهمیدم.چشمم به خودنویسی بود که در جیب او قرار داشت، از هیجان در حال سکته بودم و نمی دانستم چه اتفاقی قراراست پیش بیاید.

پرفسور همچنان حرف می زد و دلشوره ی من بیشتر وبیشتر می شد که سحر ناگهان از راه نرسد،زیرا ممکن بود بهارستانی هم زنگ بزند. یادم رفته بود از بهارستانی بخواهم موضوع گفتگوی ما کاملا محرمانه بماند.

حرفهای پرفسور کمی قابل فهم تر شد و او ادامه داد:

_درمورد سوالی که پرسیدید عوامل اصلی عدم پیشرفت در اقتصاد کشورها چیه باید خدمتتون عرض کنم که عواملی مانند عدم مدیریت صحیح اقتصاد، اقتصاد دولتی، سیستم بانکی ناکارآمد، نبود قوانین مالیاتی صحیح، کاهش تولید ناخالص ملی،اقتصاد تک بعدی،رقابتی نبودن بازار، بروکراسی اداری در حوزه های اقتصادی،عدم بهره گیری از پتانسیلهای اقتصادی، نبود سرمایه گذاری خارجی، فساد مالی در بخشهای مختلف اقتصادی، قاچاق کالا، نبود ارتباط کافی بین دانشگاه و صنعت و فقدان فرهنگ مصرف و کار بین مردم میتونه از عوامل اصلی این عدم پیشرفت اقتصادی باشه!

پرفسور که انگار درحال کف آوردن بود، خلاصه از صحبت دست کشید و مجری برنامه ادامه داد:

_خب آقای دکتر ابراهیمی، نظر شما در مورد نکاتی که پرفسور اشاره کردند چیه؟؟؟

دوربین از صورت جاهدی حرکت کرد و دلهره ی من بیشتر شد. به این نکته فکر کردم که بالاخره این آدم اقتصادان است یا اینکه رشته اش دارو سازی و این حرفهاست.کمی جلوتر رفتم و صدای تلوزیون را کمتر کردم تا اگر سحر از راه برسد صدای پای او را بشنوم.

با اینکه میهمان برنامه حرف می زد اما خانه مملو ازسکوت سرد تنهایی بود و ذره ای چشمم را از صفحه ی بزرگ تلوزیون بر نمی داشتم.

صدای زنگ موبایل دلشوره ام را بیشتر کرد و با برداشتن گوشی،بلافاصله نگاه به صفحه اش کردم.

_سلام آقای بهارستانی.

_حواست به تلوزیون هست؟

_اهم!

_واسش smsزدم این دفعه که دوربین روی صورتش رفت با ته خودنویسش پشت دستش رو بخارونه،همون جایی رو که برای فراموش نشدن موضوعی ضربدر می زنیم.

خندیدم و پرسیدم:

_چی بهش گفتی آقا بهارستانی،نپرسید چرا باید این کارو بکنه؟

_چرا پیام داد که چه خبر شده،جواب دادم به ارتباط بین من و تو شک کردند.

_پرفسور بفرمائید راههای بالا بردن کارایی دولتها در نیل به بالا بردن سطح رفاه عمومی جامعه چی میتونه باشه؟

پلک نمی زدم و نگاه به تصویر تلویزیون می کردم که دوباره بهارستانی پرسید:

_داری می بینی؟

_آره بابا!

تلاش براي بهبود و استفاده مؤثر و كارآمد از منابع گوناگون همچون نيروي كار، سرمايه، مواد، انرژي و اطلاعات، هدف تمامي مديران بنگاههای اقتصادي و واحدهاي توليدي صنعتي و مؤسسات خدماتي است. وجود ساختار سازماني مناسب، روشهاي اجرائي كارآمد، تجهيزات و ابزار كار سالم، فضاي كار متعادل و از همه مهمتر نيروي انساني واجد صلاحيت و شايسته از ضرورياتيست كه براي نيل به بهره وري مطلوب بايد مورد توجه کشورها قرار گيرد.

خبری از خودنویس و...نبود که بهارستانی پشت تلفن خندید و گفت:

_نکنه گیج، یادش رفتــــــــــــــــــــــــه؟؟؟

پرفسور ادامه داد:

 مشاركت كاركنان در امور و تلاشهاي هوشيارانه و آگاهانه آنان همراه با انضباط كاري مي تواند بر ميزان و بهبود بهره وري بويژه در يك کشور متلاطم و توأم با ناامني تأثير گذارد. روح فرهنگ بهبود بهره وري بايد در كالبد کشور دميده شود كه در آن ميان نيروي انساني، هسته مركزي را تشكيل مي دهد.

در همین حال پرفسور دستش را طرف جیبی که روی قلبش بود برد و خودنویسش را برداشت و در عین ناباوری آنرا چند بار پشت دستش کشید و دوباره آنرا به جیبش برگرداند.

_دیــــــــــــــــــــــــــــــــدی؟؟؟خیالت راحت شد؟؟؟

تقریبا جای هیچ حرفی نبود.

_بله از ارتباط بین شما و پرفسور مطمئن شدم.ولی...ولی چرا شما حاضر به چنین کاری شدین،مگه سحر روزی نامزد شما نبوده؟

_وارد معقولات نشو،اینا رو ول کن میدونی من به چی فکر می کنم؟

_چی آقای بهارستانی؟

_به اینکه اگه این وصلت خوب باشه سحر میگه قسمت بوده،اگه خدای نکرده بد باشه میگن من باعث شدم.

خوشحالی ناشناخته ای وارد جان و روحم شده بود و جواب دادم:

_این حرفا چیه آقا بهارستانی،سحر که هیچی،هفت پشت ما هم باید یک عمر ممنون شما باشند!

_تو هم خوشحال میشی مهتاب؟؟؟

با اشتیاق جواب دادم:

_اگه این اتفاق پیش بیاد خیلی خیلی خوشحال میشم،نه پرفسور بلکه هر کسی که بتونه خواهرم رو خوشبخت کنه منو هم خوشحال میکنه!

_حتما این کار انجام میشه،شک نکن،این کمترین کاری هست که من می تونم واسه سحر بکنم!

از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم اما دلشوره دلواپسی های سحر را داشتم و می خواستم کمی با بهارستانی رو راست باشم.این کار او در آن طرف دنیا و در یک پخش زنده شبکه ماهواره ای نشان می داد رابطه ی بسیار صمیمی با پرفسور دارد و این از نظر من نکته مثبتی به حساب می آمد.

_خدا خیرت بده آقا بهارستانی،با اینکه ابهامات زیادی در این ارتباط وجود داره اما کار امشبتون امیدواریم رو بیشتر کرد.

_ابهام تو و سحر چیه؟؟؟

به یاد مریم و سحری که اکنون در خیابانهای سرد و برفی اسیر بودند افتادم و چیزی نگفتم.

_ببین دختر خوب من دیگه چهل سالمه و حوصله ی خیلی چیزها رو ندارم.بذار سحر هرچی میخواد فکر کنه،ضمنا من برای انجام این معامله ی بزرگ 2 تا شرط دارم.

_معاملـــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟