قسمت:22


با دسته ی جارو لبه ی کیسه پلاستیکی را کنار زدم.چیزی مانند سی دی داخل کیسه بود.آنها را بیرون آوردم و حدود 10 تا 15 سی دی را یکی یکی نگاه کردم و تعجبم از این بود که روی همه آنها یک اسم نوشته بود وانگار همه ی آنها یک چیز بودند و شاید همان "کارتن" بود که روی همه ی آنها نوشته شده بود.

سی دی های یکسان با اسامی مشابه، پیامی خوبی نمی داد.اول اینکه از محالات بود که این همه سی دی یکسان متعلق به سحر باشد و دوم اینکه شاید مریم در حال دروغ گفتن بود زیرا حدسم این بود این سی دی ها برای فروش باشد و اگر مریم همان دختر آقا و خانم دکترمی بود پس سی دی فروشی اش معنا نداشت به علاوه اینکه او می گفت هیچ نیازی به پول ندارد.البته همه ی اینها فرضیه بود و شاید درست می گفت و من دچار توهم شده بودم.

بانگاه به سی دی هایی که موقع ورود مریم به خانه متوجه آنها نشده بودم در فضای نیمه تاریک حمام مشغول جمع کردن خرده شیشه ها شدم و فکرم مشغول آن شد که اگر اینها مجاز و معقول باشند پس نباید سر از حمام در می آوردند و قبل از وردشان به اینجا باید می دیدمشان.

با همان فکر وخیال کیسه پلاستیکی را همراه خرده شیشه ها به بیرون آوردم و کنار درب ورودی روی زمین انداختم.حوصله نداشتم آنها را در کامپیوتر یا دستگاه امتحان کنم.خرده شیشه را سروسامان دادم و روی زمین پخش شدم.

خدایا سحر کجا رفته بود؟؟؟

سحر یک روز از ملیکا _دختر بهارستانی_ حرف می زد و فردا می گفت او مجرد است و حالا هم از مریم خواسته بود که مجرد یا متاهل بودن او را پیدا کند.این کارهای سحر نشان می داد شناخت درستی از آن مردی ندارد که قرار است تنهایی او را به دگرگونی100 برساند.

ساعت نزدیک به 11 شب بود و به این فکر افتادم دل به دریا و زنگی به بهارستانی بزنم و باز هرچه بادا باد.یک لحظه چنین تصمیم آنی را گرفتم و بدون هیچ دلواپسی بلند شدم،گوشی تلفن را برداشتم.

اما...اما اگر بهارستانی، مریم و سحر در کنار هم بودند چه؟؟؟سحر بیچاره ام میکرد اما برای آگاهی اش از مسائل اطرافش حاضر به هرکاری بود.سحر تنها کس من بود و من تنها کس او، اگر سحر مرا می کشت بهتر از آن بود که خدای ناکرده از چاله به چاه بیوفتد.او درمورد من بد و کاملا اشتباه فکر می کرد اما اگر من هم مانند او رفتار می کردم پس همانند او بد بودم و راه را اشتباه می رفتم.پس باید همه چیز را به جان می خریدم تا خواهرم آسیبی نبیند و اوضاعش از همانی که هست بدتر نشود.

نباید می ترسیدم و باید به بهارستانی زنگ می زدم.باید قوی می بودم ، دعوای سحر با من مهم نبود و برای او باید همه کار می کردم.

_سلام آقای بهارستانی.

_سلام خانــــــــــــــــــــم،این وقت شب؟؟؟

بلافاصله سر اصل مطلب رفتم.

_آقای بهارستانی من دارم دیونه میشم،آخرش نفهمیدم شما این آقا پرفسور رو می شناسین،نمی شناسین،سحر چطور میخواد زن اون بشه،تو اون نامه واسه من چی نوشته بودی،چی به چیه نفمیدم.آقا بهارستانی سحر آشفته هست،نمی دونه داره چکار میکنه،همه ی شهر پیچیده،میدونید اگه نشه چی میشه؟؟؟

بهارستانی که انگار خودش هم به فکر رفته بود جواب داد:

_الان سحر کجاست؟

_باز به احترام سحر و چیزهایی که از درون خواهرم نمی دانستم در مورد مریم چیزی نگفتم و ادامه دادم:

_رفته بیرون!

_کجا؟

_نمیدونم!

_چند لحظه پیش،تو راه خونه یکی رو دیدم با یه پسره تابلو تو بازار قدم می زد، شک کردم سحر باشه!تلفنشو گرفتم جواب نداد!

گوشم تکانی خورد و برای اینکه اوضاع عادی جلوه کند جواب دادم:

_پسره تابلو کیه آقا بهارستانی،کدوم بازار؟؟؟

_نمی دونم یه پسره ترکه ای،از اینا که زیر ابرو برمی دارن و خودشونو شکل دخترا درست می کنن.بازار تجریش رو میگم،البته شلوغ بود،شاید من اشتباه کردم!

_مگه اونجا برف نیست؟

_نه،ولی شنیدم بالا سفید شده!

_آقا بهارستانی تکلیف خواهر من چی میشه،ما هیچ مردی کنارمون نیست و از دنیای شما زیاد خبری نداریم،آقا ما رو به بازی نگیرید،ما توان مقابله با شما رو نداریم،شما معلم خوبی هستی،جون اون ملیکات بگو دوربرمون چه خبره؟؟؟

بهارستانی خنده ی سردی کرد و گفت:

_ببین مهتاب خانم،کار بزرگ قلب بزرگ میخواد،قلب تو و خواهرت کوچیکه،یک عمر با این قلب کوچیک زندگی کردین کارو بارتون اینه،اگه میخواین کار بزرگ بکنین باید قدم بزرگ بردارین و قدم بزرگ جرات میخواد.

کاملا صریح وبی پرده پرسیدم:

_آقای بهارستانی ملیکا کیه؟

او هم کاملا غیر منتظره جواب داد:

_من مجبور نیستم به سوالت جواب بدم!!!

جواب بی رحمانه ی بهارستانی مرا ترساند و از فاصله ی بین خودم و او خجالت کشیدم.

_آقای بهارستانی من قصد جسارت نداشتم،منظورم اینه که چرا سحر باید فکر کنه شما مجردی؟؟؟

_اینم به من ربط نداره خواهر شما چطور فکر می کنه،من هم دوست ندارم مردم جیک و پیک منو بدونن!

_حالا ما شدیم مردم؟؟؟

_ببین دختر خانم،اگه تو بدونی پدر و مادرت چه بلایی سر من وسرنوشتم آوردن می فهمی خونوادت واسه من "مردمی" هم نکردند.

جا خوردم و با روحیه ای خراب پرسیدم:

_یعنی شما میخوای انتقام پدر مادرم رو از خواهرم بگیری؟؟؟

بهارستانی مکث بسیار طولانی کرد و در عین نگرانی من جواب داد:

_به هیچ وجه!!!

_شما پرفسور رو می شناسی؟

_الان ماهواره رو روشن کن داره در مورد اقتصاد و دارو و این چیزا حرف می زنه!

_کدوم کانال؟

بهارستانی اسم کانال ماهواره را گفت و با همان حال که گوشی کنار گوشم بود تلوزیون و ماهواره را روشن کردم وهمان کانال را باز کردم.

پرفسور محمود جاهدی،استاد نمونه دانشگاه مریلند...

این عنوانی بود که در کنار تصویر آقای خاص نوشته بودند و او هم در حال صحبت کردن در مورد اقتصاد جهانی بود.

بهارستانی در مورد خوبیهای شخصیت پرفسور صحبت می کرد و من موهای جو گندمی،و کراوات شیکش را نگاه می کردم.صورت تازه اصلاح شده،کت و شلوار بسیار گرانقیمت مشکی با راه راه سفید،همراه پیراهن شیری رنگ و کراوات سرمه ای سفید ،تیپ خوبی به او داده بود!

بهارستانی که قطعا صدای پرفسور را از پشت گوشی تلفن می شنید پرسید:

_میخوای بدونی چقدر باهاش ارتباط دارم؟

_با بی محلی گفتم:

_اهم!

_الان بهش smsمیزنم، می خوای بگم چکار کنه باور کنی ارتباطم با اون تا چه اندازه است.

_برایم جالب شد و حالی که نوشته ی"پخش زنده" را در گوشه ی سمت چپ تصویر تلوزیون نگاه می کردم گفتم:

_ازش بخواه حین حرف زدن نک خودنویسی که در جیب کتش هست رو به پشت دستش بماله!