قسمت:21


قلبم در حال بالا آمدن بود و نمی دانستم کارم درست بوده است یا نه؟گوشم را به درب اتاقم چسباندم،صدای بمی را می شنیدم اما واضح نبود چون سحر به پچ پچ گویی عادت داشت.نگاه به ساعت دیواری کردم که قرار گرفتن عقربه های آن در کنار یکدیگر عدد 10 را نشان می داد.

به فکر آن بودم که آیا هوش و حواس سحر سر جایش هست یا خیر و آیا می داند با تازه واردی مانند مریم ناشناخته،چطور برخورد نماید یا خیر؟؟؟

مریم دختر بدی به نظر نمی رسید اما سحر چه در سر داشت نمی دانستم.اصلا مشکل سحر و رابطه اش با بهارستانی چه بود که میخواست جاسوسی را در دل او بکارد و طرف دیگر قضیه اینکه آیا منظور سحر جاسوسی از کار بهارستانی بود یا اینکه کس دیگری هم وجود داشت که من نمی شناختم؟؟؟

قلبم می طپید به طوریکه از دهانم در حال بیرون آمدن بود.به طرف تنها پنجره ی اتاقم رفتم و پرده ی آنرا کنار زدم .برف از توان افتاده بود اما همه جا سفید پوش به نظر می رسید.پرنده پر نمی زد و شاخه های درختان هم سفید و زیبا شده بودند.حدود 30 سانتیمتر برف روی زمین نشان می داد ونگران آن بودم  فردایش مدرسه ها تعطیل شود.

تا جایی که یادم است از برف متنفر بودم و علت آن این بود که اولا برف را موجب بیکار شدن کارگرانی می دانستم که کارشان در محیط های آزاد مانند کار در ساختمانهای نیمه کاره است و علت دیگر آنکه برف موجب تعطیلی مدارس می شد.از تعطیلی مدارس متنفر بودم نه اینکه بچه خیلی درس خوانی باشم بلکه به آن دلیل که نرفتن به مدرسه تنهایی مرا عریانتر می نمود.

از بس ناخنهایم را به هم مالیده بودم انگشتانم درد گرفته بود.استرس در نهایت اندازه در وجودم شعله می زد و سحر چکار می کرد نمی دانستم.یعنی بهارستانی که قول وصال پرفسور جاهدی را به سحر داده بود چه باطنی داشت که سحر در شناخت آن دچار تردید و تزلزل شده بود،خدایا چرا سحر باید...

ناگهان سحر بدون در زدن وارد اتاقم شد و سراسیمه گفت:

_میتونی تنهایی خونه بمونی یا میترسی؟

به فکر گوشی موبایم افتادم که حرفهای محرمانه اینها را ضبط کرده بود و اضطراب در بدترین حالت در وجودم پرپر می زد.

_نه نگران نباش من تنها می مونم.ولی این وقت شب، تو این برف، کجا می خوای بری سحر؟

سحر که سنجاق سرش را مثل همیشه به دندان داشت و موهایش را مرتب می کرد، پشت چشمش را نازک کرد و چیزی نگفت.

دلم را به دریا زدم و با حالت گریه گفتم:

_این دختره همچین امام زاده ای نیستا سحر، حواست هست؟

سحر بازهم چیزی نگفت و کلاه و شال گردن قرمزش که در اتاقم افتاده بود را بر سر کرد و با چک کردن کیف پولش،از اتاقم خارج شد.

بغض راه گلویم را گرفت که چرا خواهرم باید این موقع شب از خانه خارج شود؟

_سحـــــــــــــــــــــــــــــر؟؟؟

سحر کاملا خشمگین به طرف من برگشت و معنی آن این بود که این فضولیها به من نیامده است.

به طرف درب خروجی به راه افتاد و من هم با تکیه بر چهارچوب درب اتاقم نگاهش می کردم.مریم هم از جا بلند شده بود و با اینکه چشمم به کتاب و گوشی موبایل بود پالتو پوشیدن مریم را هم زیر نظر داشتم.

به کنارشان آمدم.سحر درب را باز کرد و سوز هوا دوباره وارد آپارتمان شد.او در حال پوشیدن پوتین بلندش بود و یکی از کفشهای من را هم به مریم داد تا او کفش های خیس خودش را نپوشد.

آنها از پله ها سرازیر شدند و من پشت درب را انداختم تا سحر نتواند بی خبر وارد خانه شود و به سرعت برق به طرف گوشی رفتم.حین باز کردن فایل صوتی، خدا خدا می کردم که برای ضبط کردن صدای آنها مشکلی پیش نیامده باشد و صدای آنها شروع به پخش شد.

اولش سکوت بود و قلبم در حال انفجار که اینها چه گفته اند و چه شنیده اند که این وقت شب ودر این هوای برفی از خانه خارج شدند.

_تو چرا این تیپی می گردی،بهت گیر نمی دن؟

_چرا خب،اگه بفهمن گیر میدن.

_یعنی تا حالا کسی متوجه نشده تو دختری؟

_گاهی اوقات متوجه میشن، لباس تنگ نپوشم نه.

_چند وقته اینطوری میگردی؟

_دوسه سالی میشه!

_ببین چقدر میتونم روت حساب کنم،من هیچی ازت نمی دونم.

_چه حسابی،چی میخوای بدونی؟

_میتونم روت حساب باز کنم بری وارد زندگی یکی بشی ببینی  چکاره هست و چکار میکنه؟

_چطور مثلا؟

_مثلا اینکه از صبح تا شب چکار میکنه،میخوام ببینم چقدر از حرفایی که میزنه درسته،خودش میگه مجرده ولی من بهش شک دارم.حرفاش کاراش!

_میخوای باهاش ازدواج کنی؟

_نه ما قدیم با هم نامزد بودیم و همه چیز تموم شده، اما حالا میخواد یه کاری واسم بکنه نمی دونم چی تو سرشه،نمی دونم حرفش حرف هست یا اینکه چرت میگه، مثلا همین متاهل بودنش واسم اثبات بشه یعنی اینکه بقیه حرفاش هم میتونه دروغ باشه.

_ولی من حوصله ی پلیس بازی و این کارا رو ندارم.

_من میتونم پول خوبی بهت بدما.

_پول؟؟؟ولی من که نیازی به پول ندارم.

_من همین روزا میرم خارج تا آمار اون کارو بگیرم ببینم اونور چه خبره؟

_کارتون خلافه؟مواد، اسلحه ،انسان، چی هست؟؟؟

_نه بابا گروه خون ما به این کارا نمی خوره،اون می خواد واسه یکی جور کنه با پرفسور جاهدی ازدواج کنه!

_همون پرفسور جاهدی معروف که تو ماهواره حرف می زنه؟

_آره!!!

_چطور،اون یارو کلاسش خیلی بالاست،کی می خواد زن اون بشــــــــــــــــــــــه؟؟؟

_حالا ایناش مهم نیست!

_میخواد واسه تو جور کنه؟

_تو فکر کن واسه من!

_دختر تو دیگه کی هستی؟؟؟اگه جور بشه واسم تو آمریکا کار پیدا میکنی؟

_این کمترین کاری هست که واست میکنم.

_حالا چرا این یارو اینقدر مهم شده؟

_آهان،سوال خوبی پرسیدی،این یارو یه چیزهایی میخواد که من باید واسش فراهم کنم تا کارشو شروع کنه،اول میخوام مطمئا باشم اینکاره هست یا نه؟؟؟

_یعنی این همه سال نشناختیش؟

_نه!

_الان چی میخواد؟

_پول!

_واسه چی،بابت کاری که هنوز شروع نکرده؟

_نه بابا،واسه کارش که پول نمیخواد،واسه رفتن به خارج و ...

_پرفسور رو میشناسه؟

_یه بار میگه نمی شناستش،یه بارم میگه تنها دوستش همینه و اون ازش خواسته یه دختر خانواده دار تو ایران واسش پیدا کنه!

_فکر نمی کنی این لقمه برات بزرگ باشه،شما هم مثل ما اگر خانواده دار بودید دوتایی اینجا کز نمیکردید.

_وارد معقولات نشو،خودمم می دونم اون لقمه واسه دهنم بزرگه،اما چکار کنم اینجا دیگه کسی سراغم نمیاد!

_راستی من پرفسور رو زیاد تو ماهواره می بینم، تو ازش بزرگتر نیستی؟

_چرا 2 سال بزرگترم!

_خب؟؟؟

_حالا کار به اونجا برسه یکاریش می کنم.

_چرا نذاشتی خواهرت حرفامون رو بشنوه،دختر خوبی به نظر می رسه!

_اگه بدونی اون چی آتش پاره ای هست،یادت باشه یک کلمه و حتی یک کلمه از حرفام رو نباید خبر داشته باشه،اون از خدا میخواد من شوهر نکنم چون جز من کسی رو نداره و اگر من شوهر کنم برم اونم بیچاره میشه،بابا مامانمم حوصله شو ندارن.

دکمه قرمز رنگ گوشی را فشار دادم و به سختی روی یکی از مبل ها نشستم و بیشتر از اینها طاقت شنیدن حرفهای کذب سحر را نداشتم.

دستم را زیر سرم گذاشتم و به فکر فرو رفتم.

خدایا من عاشق سحر بودم و از دلواپسی آینده ی او در حال مردن بودم. حاضر بودم بمیرم و نگرانی او برای آینده اش را نینم.حاضر بودم بمیرم اما او خوشبخت شود،حاضر بودم بمیرم و سحر احساس جا ماندن از دیگران را نداشته باشد.وقتی سحر دختران بیست و چند ساله فامیل را می دید که بچه بغل در جشنها و میهمانیها حاضر می شدند خجالت می کشید و من بیشتر از او زجر می کشیدم.

سالیان درازیست که تنها آرزوی من ازدواج سحر است و هیچ خبری بیشتر از این خوشحالم نمی کند اما حالا چه اتفاقی پیش آمده بود که او به این شکل با من رفتار می کرد و این از دیگر سوالات پیش روی من بود.

می ترسیدم بخوابم وسحر کی به خانه بر می گشت نمی دانستم.بهتر بود به حمام می رفتم و خرده شیشه های لامپ ترکیده شده را جمع می کردم، شاید سحر از راه می رسید.

با برداشتن "جارو رشتی" و خاک انداز از داخل کابینت وارد حمام شدم اما تاریک بود و جایی دیده نمی شد.درب حمام را کاملا باز گذاشتم تا نور پذیرایی آنجا را روشنتر کند.کیسه ای روی وان حمام بود که قبلا ندیده بودم و اینکه سحر یا مریم کدامیک آنرا وارد اینجا کرده بودند نمی دانستم.