قسمت:19


هر دو با کمال تعجب یکدیگر را نگاه کردیم و همزمان پرسیدیم:

_مریــــــــــــــــــــــــــــم؟؟؟

جواب داد:

_بله مریم!

سحر لحظه ای مرا نگاه کرد و رو به او پرسید:

_مریم یعنی چــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟

مریم سرش را پائین انداخت و جواب داد:

_مریم یعنی تنهایی!

سکوت همه جا را فرا گرفت و سحر که عاقلتر از همه بود ادامه داد:

_کسی رو نداری؟

مریم با همان موهای پسرانه و سیمایی بچه گانه جواب داد:

_چرا، همه کس دارم.پدر مادر برادر خواهر...

سحر ادامه داد:

_پس واسه چی تنهایی،ما که هیچکی رو نداریم، اینقدر تنهایی رو حس نمی کنیم؟؟؟

_من می تونم برم؟

بعد از سحر من بودم که پرسیدم:

_تو دختری؟؟؟

_اهم!!!

سحر پرسید:

_پس سر لخت؟؟؟بلوز شلوار،ساعت و کفش و ...پسرونه؟؟؟

_از دختر بودنم خسته شدم!

سحر سرش را تکانی داد و پرسید:

یعنی چی؟؟؟

_یعنی اینکه ازگشت و گذار در بیشه ی انسانها خسته شدم.خسته شدم از بس اسکلت آدمها رو دیدم که خوراک شیرها و ببرها شدند و در دیگر انسانها کسی به کسی نیست.

کم کم در حال ترسیدن از مریم بودیم و شاید هردویمان فکر می کردیم او با این شکل و شمایل یک دختر فراری یا یک انسان خل است.

سحر با کراهت پرسید:

_از خونه فرار کردی؟؟؟

مریم جواب داد:

_عموتون فکر کرد من یه پسرم که با شما بودم و با رسیدن اونها اومدم تو حموم قائم شدم، نه؟؟؟

سحر جواب داد:

_آره دیگه،فامیلای ما اینقدر پست فطرتند که فکر می کنند هر دختری که مثل ما تنها زندگی کنه یعنی...

مریم حرف سحر را قطع کرد و گفت:

_این خیلی بده که دیگران در مورد آدم بی رحمانه قضاوت کنند، نه؟؟؟

سحر سرش را به علامت بله گفتن تکانی داد و مریم گفت:

_پس چرا به من میگید دختر فراری؟؟؟

سحر سرش را طرف دیگری گرفت و جواب داد:

_باشه،میتونی بری!!!

مریم نگاهی به هر دوی ما کرد و طرف درب خروجی به راه افتاد.

_راستی؟؟؟

سحر اینرا گفت و مریم از حرکت ایستاد و به طرفمان برگشت:

_اهل ماجرا جویی هستی؟؟؟

ناگهان دلم لرزید، مریم سرش را تکانی داد و گفت:

همه ی زندگیم ماجراست:

_از کجا داشتی میومدی؟

بازی استقلال پرسپولیس،داخل ورزشگاه بودم،برف بارید بازی هم تعطیل شد.از دیشب تا حالا جلو ورزشگاه خوابیدم،هیچی به هیچی!!!

_خونه تون کجاست؟؟؟

_همین نیاوران!

ابروهایم را بالا زدم و پرسیدم:

_پس بچه محلیم!

چیزی نگفت و با همان حال مستاصل و مضطرب دستگیره ی درب خروجی را نگاه می کرد .

سحر دوباره پرسید:

_اهل یه ماجرا جویی بزرگ هستی؟؟؟

_که چی بشه؟؟؟

_که تکلیف یک انسان با سرنوشتش معلوم بشه!!!

_تا این آدم، کی باشه؟

سحر بلافاصله جواب داد:

_من!

_برای چی باید این کارو بکنم؟؟؟

_به خاطر نجات من از کثافتی که در اون گرفتار شدم؟

_چرا من،من که قدرتی ندارم؟؟؟

سحر به طرف یکی از مبل ها رفت و با فکر به دوردستها همانجا نشست و با نگاه به مریم گفت:

_تو وجودت چیزهایی می بینم که برای انجام یک ماموریت بزرگ که من در ذهن دارم، تو بهترین گزینه هستی!

مریم لبخند سرد و کوچکی زد و گفت:

_تند نرو سحر خانم، تو هنوز چیزی از من نمی دونی!!!

حرف عاقلانه ی مریم هردویمان را به خودمان آورد و سرعت سحر را در اتخاذ یک تصمیم عجولانه کم نمود.

_زیاد با خودت و ناگفته هات کاری ندارم.فقط تیپ و ظاهر فریبنده ای که از خودت ساختی واسه انجام ماموریتم کافیه.کارو بارت چیه؟

_بیکارم!

درس ومدرسه و دانشگاه چی؟

_حوصله شون رو ندارم.

_بابات چکارس؟

_دکتر!

_مادرت؟

_دکتر!

_الان کجان؟

_چه می دونم؟مطب،بیمارستان، قبرستان.

_برادر خواهرات؟

_خواهرم رفته خارج آموزش رقص ببینه، برادرم هم این وقت شب حتما پارک ملت دنبال دوا می چرخه.

_خودتم معتادی؟

_فقط سیگار و الکل!

بزرگترین آرزوت چیه؟

_واسه چی می پرسی؟

_میخوام بهت بگم اگر نقشم رو درست اجرا کنی بزرگترین آرزوی معقولی که داری رو برآورده می کنم.

مریم چیزی نگفت و ساکت ماند.

_بگو بزرگترین آرزوت چیه مریم؟

_تو نقشه ات چیه؟

_رفتن تو جلد یه مرد که ببینی چکارس؟؟؟

_شوهرته؟؟؟

_حالا زیاد با جزئیاتش کاری نداشته باش!

_چکارس؟

سحر نگاهی به من کرد و با خجالت گفت:

_معلم!

_میخوای به من پول بدی؟

سحر سرش را تکان داد:

_ولی من هیچ نیازی به پول ندارم!

_خب گفتم بزرگترین آرزوی معقولت رو برآورده می کنم.

_نمی تونی!

_چی هست؟

مدام نگاهم از دهان مریم به لبان سحر عوض می شد و نمی دانستم سحر به کجا می رود و آخر و عاقبت او چه خواهد شد.ته دلم خالی شد چون حالا فهمیدم میانه ی سحر و بهارستانی زیاد هم خوب و انسانی نیست و شاید خواهرم فقط از روی ناچاری کنار او قرار گرفته بود.مریم که حالا قداست اولین نگاهش را از دست داده بود ادامه داد:

_تو چه قالبی برم تو جلد یارو،دختر یا پسر؟؟؟

سحر جواب داد:

_همین پسری که الان هستی!!!