قسمت:18
جرات نگاه کردن در چهره ی سحر را نداشتم و شاید او هم همین حال را نسبت به من داشت.لحظه ای بود که دلم برایمان سوخت چون کسی حرفهایمان را باور نمی کرد وتا کی باید چوب تنهاییمان را می خوردیم نمی دانستم.
لبم را گاز گرفتم، چشمانم را بستم و در حالیکه قلبم در حال ترکیدن بود دوباره بازشان کردم.
عمو وارد حمام شد، با چشمی پر از اشک سحر را نگاه کردم که مانند من سرخ شده بود.سر هردویمان از گناه نکرده پائین بود و چند ثانیه بعد عمو از حمام خارج شد.
نمی دانستیم عمو را نگاه کنیم یا نه، خجالت بکشیم یا نه و از خودمان دفاع کنیم یا خیر؟؟؟
عمو رنگ روی خونینی داشت و در حالیکه چشمش به پادری کنار درب حمام بود دست و لبش را گاز گرفته بود و به دوردستها فکر می کرد.
عمو بدون نگاه به صورت ما دو نفر با صدای غمگین و کاملا گرفته رو به زنش گفت:
_ملیحه پاشو بریم.
زن عمو که بسیار مشکوک و متعجب شده بود پرسید:
_کجا بریم،تازه رسیدیم!
_پاشو بریم،بچه ها پاشین!
من و سحر نمی دانستیم چه بگویم اما نیوشا گفت:
_بابــــــــــــــــــــــا،حالا نشستیم دیگــــــــــــــه!!!
عمو با همان لحن آرام و مانند لشکر شکست خورده جواب داد:
_دختر گفتم پاشو،پاشو حوصله ندارم.
من و سحر کاملا فهمیدم که چرا عمو آرام شده بود.چرا چون اگر حرفی می زد ملیحه خانمش فردا همه ی شهر را پر می کرد که در این خانه ی مجردی چه اتفاقی پیش آمده است.عمو بهتر از هر کسی می دانست که ملیحه اش چه بلایی بر سرمان می آورد و اگر راه داشت چشمانمان را همین الان از کاسه خارج می کرد.
چه باید می کردیم نمی دانستیم،عمو آبرو داری کرده بود و اگر ما هم این معجون را بیشتر هم می زدیم بوی گلاب آن بیشتر در می آمد.چه کسی حرفهای ما را باور می کرد نمی دانستیم.
نیوشا کت چرمی گران قیمتش را با تعجب بر تن می کرد و حتما به این فکر می کرد که چه اتفاقی در حمام پیش آمد که پدرش را در وادار به رفتن کرده است.
نادر جلوتر از همه،زن عمو پشت سرش و نیوشا هم پشت سر آنها و به ستون یک به طرف درب خروجی می رفتند.عمو هم نگاه تندی به من و سحر کرد و پشت سر همگی به راه افتاد. هیچ تعارفی برای بیشتر ماندن آنها نکردیم و همگی منهای عمو از درب خارج و مشغول پوشیدن کفش هایشان شدند.سوز برف و بوران وارد خانه و زندگی و قلبمان می شد .عمو هنوز داخل پذیرایی مانده بود،با نهایت غضب به من و سحر نگاه بسیار تندی کرد اما چیزی نگفت.
چیزی نگفت اما چشم و نگاهش لبریز از حرفهای ناگفته بود که از نظرش همگی درست بودند.
عمو نه فرصت ماندن داشت نه دل رفتن وبالاخره نگاهش را در قاب صورت سحر مظلوم دوخت و کاملا درگوشی گفت:
_تف به غیرت پدرت،تف به ذاتت دختره بدکاره،هردو تون برید بمیرد.لجنا، آشغالا،حیف نام فامیل ما که روی شماست،واقعا حقتونه حرفهایی که پشت سر شما دوتا بدکاره میگن.این خونه بوی تعفن میده!!!
عمو این حرفها را زد و با رسیدن به حالت انفجار به آرامی از خانه خارج شد و جلوتر از همه به راه افتاد و همگی رفتند.
به پذیرایی برگشتیم و در سکوت مطلق یکدیگر را نگاه کردیم و اشکهایمان را پاک کردیم اما سحر دیگر چیزی را به رویم نیاورد و جفتمان چشممان به درب حمام دوخته شد.
سحر قدمی برداشت و به درب حمام رسید و با پشت دستش به درب حمام کوبید.
_تق تق تق
سحر چیزی نگفت و منتظر ماند پسر خودش درب حمام را باز کند یا چیزی بگوید.
_تق تق تق
خلاصه دستگیره پائین آمد و پسربا لباسهای تقریبا خشک،موهای لخت،بلند و چهره ی خوش سیمایش از لای درب نمایان شد.خط بسیار نازکی از بریدگی شیشه زیر چشمش به چشم می خورد که مربوط ترکیدگی لامپ می شد.انگار حالش بهتر شده بود و با عقب رفتن ما، وارد پذیرایی شد.
سرتاپایش را نگاه کردم و پرسیدم:
_بهتر شدین؟
پسر با حالت خنثی سرش را با علامت رضایت تکانی داد:
_بد نیستم،آبگرم همیشه درد منو کم میکنه!
سحر به سردی پرسید:
_مگه مشکلت چیه؟
_قلنج روده ای حاد!!!
_وایستا یه نبات داغ درست کنم.
_نمی خواد،خیلی ممنون من میرم.
حسی داشتم که پسرک به این زودی از پیش ما نرود و کمی برایمان حرف بزند.
به سرعت به طرف آشپزخانه رفتم و با دلگرمی چای نباتی درست کردم و برای پسر آوردم.شاید سحر هم مانند من دوست نداشت پسری که حتی اسمش را نمی دانستیم به همین زودی از پیش ما برود.
چای نبات را آوردم و او در همان سکوت و نجابت در حالیکه نگاهمان می کرد شروع به نوشیدن کرد و پس از آن بلند شد.
خودم فهمیدم واسه شما درد سر درست کردم.من میرم ولی کمک امشبتون هیچ وقت از یادم نمیره!
پسر به طرف درب خروجی به حرکت افتاد و ما هم پشت سرش را نگاه می کردیم.
حداقل اسمتو به ما می گفتی آقا پسر؟
سحر این را پرسید و در حالیکه دستانش برروی سینه اش بود منتظر جوابش ماند.
پسر با همان آرامش، متانت ونجابت نگاهمان کرد و جواب داد:
_مریم!!!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.