قسمت:13
قسمت:13
همانجا کنار یکی از میزهای عسلی نشستم و به فکر مظلومیت سحری افتادم که همیشه برای من قابل احترام بود.باز هم اشتباه و باز هم تند رفته بودم و باز گناه انسانی را شسته بودم که اینبار خواهرم بود.
با کمی ترس،کنج و کنار خانه را دید زدم و دوباره بلیط ها را نگاه کردم.تاریخ بلیط ها همان روزهایی بود که سحر میگفت برای مسافرت به شمال برویم و البته سرکارم گذاشته بود.اما...اما...چرا باید چنین میشد و مسافرت با بهار خانم چه اشکالی داشت که سحر باید اینچنین مرموز عمل میکرد؟از طرف دیگر شاید در آن نامه لعنتی جواب بسیاری از سوالات من نوشته شده بود که البته آخرش چیزی از آن نفهمیدم.دوست نداشتم پی نامه ای را بگیرم که معلوم نبود دست چه کسی هست و خدایا از این همه سوال بی جواب در حال دیوانه شدن بودم و هیچ جایی برای رفتن نداشتم تا کمی آرام شوم.
بلند شدم و از در و دیوار خانه ترسیدم.همه ی چراغها و لوستر ها را روشن کردم و به کنار یکی از پنجره های بزرگ حال رفتم و پرده ی آنرا کنار زدم.خیایان و سقف خانه های کوتاهتر، کاملا سفید پوش شده بود و معابر از فشار ترافیک رها شده بودند.شهر رو به سوی آرامش می رفت و شب سفید در حال مستولی شدن بر پیکره ی روزگار سیاه من بود.
چراغهای معابر بزرگ و رنگ آنها زرد پرنگ بود.رده های برف و بوران از مقابل چراغ های خیابانی با سرعت و به حالت مورب رد می شدند و مانند صفحه ی نقاشی بود که کودکی در آن با مداد نقاشی ،صفحه سفید دفترش را هاشور می زند.
رد ماشینی که با چراغهای قرمز رنگ پشتش از خیابان گذشت به سرعت پر از برف شد و انگار مداد پاکنی بود که خط سیاه روی دفتر را پاک کرد و همه جا یکرنگ شد.درختان کوچک و بزرگ ،ساختمانهای کوچک و بزرگ،خیابان و کوچه و خلاصه هر آنچه به چشم می آمد همه یک رنگ بودند و آن رنگی نبود جز رنگ پر رمز و راز سفید که البته زیر خود رنگها داشت و مملو از قصه ها و غصه های بیشمار و بی پایان به نظر می رسید.
نگاهی به ساعت انداختم و نشان داد که عقربه ها به سرعت در حال رساندن خود به عدد 7 هستند و سحر من کجا بود نمی دانستم.به طرف گوشی تلفن بی سیم رفتم و با برداشتن آن به لبه ی پنجره برگشتم و در همان حال که نگاهم به خیابان زرد، سفید وخلوت بود،شماره ی سحر را گرفتم.
همه چی آرومه تو به دل بستی این چقدر خوبه که، تو کنارم هستی
صدای آهنگ پیشواز یکی از خطهای تلفن سحر ترسم را در این تنهایی بیشتر کرد و تازه فهمیدم که گوشی روی خرده ای شیشه و زیر پنجره ی دیگری افتاده است.
بلافاصله شماره ی دیگری را گرفتم:
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
مقداری از این آهنگ پیشواز را هم گوش کردم و صدای تلفن را شنیدم که از آشپزخانه می آمد.خط بعدی خاموش بود و دیگرتر هم ارتباط با آن مقدور نبود و دیگرترتر هم...
باید تنهایی،ترس و کلافه بودنم را با جمع کردن خرده شیشه ها شلوغ میکردم تا اوضاعم آرامتر شود.خیلی زود این کار هم تمام شد و سایه ی سنگین تنهایی دوباره چادرش را بر روی سرم کشید.
به کنار پنجره برگشتم و راه را نگاه کردم و برفی را دیدم که به شدت می بارید و سوزی بود که از درزهای پنجره به داخل می آمد و نگرانی ام را چند برابر می کرد.خدایا سحر کجاست و چرا تلفن هایش را به همراهش نبرده است؟؟؟
چشمم به خیابانی دوخته شده بود که پرنده در آن پر نمی زد و هیچ خبری از سحر نبود.
_الو سلام مامان!
_چی میخوای؟
_مامان خبر سحر رو نداری،هنوز نیومده خونه!
_آهان فکر کردم پول میخوای،نگران نباش،بادمجون بد آفت نداره،بدرد هم نمی خوره بدزدنش،هرجا باشه پیداش میشه،خب موبایلش رو بگیر از خودش بپرس.
مامان این جمله را گفت و تلفن را قطع کرد و چنگالهای خشمگین ترس را بیشتر و بیشتر بر روح و اندامم حس کردم.
_دستگاه تلفن مورد نظر خاموش می باشد،لطفا...
دوباره شماره ی پدرم را گرفتم:
_دستگاه تلفن مورد نظر خاموش می باشد،لطفا...
فکرم به جایی قد نمی داد و تنها جایی که به نظرم رسید بهار خانم بود.
_بوق...بوق...بوق...سلام بهار خانم.
نباید در مورد بلیط ها با بهار صحبت می کردم تا بدانم مزه ی دهان او در این ارتباط چیست!
_چه خبر بهار خانم،خبر سحر رو نداری؟
_سحر؟؟؟نه مگه سحر چش شده مهتاب؟
_نمی دونم کجاست؟موبایلشم خونه جا گذاشته!
نباید موضوع را مهم جلوه می دادم تا بدانم بهار در مورد رفتن به مسافرت خارجی چه می گوید!
_طرف شما هم برف میاد بهاری؟
_نـــــــــــــــــه،مگه اون بالا برف میـــــــــــــــاد؟؟؟
_آره داره می باره.سحر میگفت میخواد بره شمال مسافرت،خوش به حالش!
_نگفت با کی میخواد بره؟
با بی تفاوتی جواب دادم:
_نه چیزی نگفت،چطور مگه؟؟؟
_قرار شده با هم بریم!
خنده ی سردی کردم واز دروغگویی بهار هم ترسیدم که چرا این آدم خوب هم در حال دروغ گفتن به من است؟؟؟
_کی می رین بهاری؟
_یکشنبه هفته بعد.
_تا کی؟
_سحر میگه 2 هفته اونجا بمونیم.
اعصابم از دروغ بزرگ بهار خرد بود و دقیقا تاریخی را گفت که در بلیط ها درج شده بود.با کمی مکث ادامه دادم:
_دوهفته؟؟؟مدرسه بچه ها،تنهایی من،اینها...؟؟؟
_تو الان هیچ خبری از سحر نداری کجاست؟ گفتی موبایل هم همراش نیست نه؟
این جواب بهاری نشان می داد که نمی خواهد جواب سوال آشکار مرا بدهد و معنی و مفهموم آن این بود که باید جدی تر برای کنکاش اتفاقات کاملا مشکوک پیرامونم تلاش کنم.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.