قسمت:11


احساس کردم اطراف گوشهایم داغ و فکرم از کار افتاده است.قدرت تجزیه و تحلیل مسائل را نداشتم،یعنی چیزهایی بود که سحر به من نمی گفت،یعنی سحر با پرفسور در ارتباط بود یا اینکه بهارستانی اینقدر در این مسئله پیش رفته بود؟؟؟

اما چرا سحر همه چیز را از من مخفی میکرد؟

کمی راه رفتم و تصمیم گرفتم با سحر تماس بگیرم اما قبلش به این فکر کردم چرا او هم از پدر و هم از مادرم پول گرفته بود و چقدر از حرفهای پدرم در مورد خارج رفتن او صحت داشت؟؟؟

با همین فکر و خیال نصف شماره ی او را گرفتم اما شاسی قرمز گوشی را فشردم و باز به فکر فرو رفتم.سحر اوضاع مالی خوبی داشت و چرا باید از والدینم پول می گرفت.من و او میلیونها تومان حساب سپرده داشتیم که تا پایان عمرمان هم تمام نمی شد و آنها بر حسب عادت به ما پول تو جیبی می دادند، پس چرا او باید...

صدای چرخیدن کیلید در درب ورودی ساختمان افکارم را به هم زد و خودم را جمع و جور کردم و سریعا تصمیم گرفتم در این ارتباط فعلا به خواهرم چیزی نگویم.

_سلام

سحر در حال آویزان کردن سوئیچ ماشینش بر روی جا کلیدی جلو درب وردی بود که جواب داد:

_سلام،چطوری؟

_عالـــــــــــــــی!

درچشمانم نگاه کرد، لبخند ملیحی زد و گفت:

_خوبــــــــــــــه،خیر باشه؟؟؟

خندیدم و گفتم:

_سحر به بابا زنگ زدم گفت بندر عباســــــــــــــــــه!!!

سحر از خنده در حال خفه شدن بود و بالاخره جواب داد:

_خب میگفتی من همین یه ساعت پیش دیدمش جلو شرکت شیرینی میخرید؟؟؟

منم خندیدم و گفتم:

_گفتـــــــــــــــم.

_خب؟؟؟

یاد حرفهای بی ربط پدرم افتادم و پس از یک دل سیر خنده جواب دادم:

_سحر دیونه ام کرد،میگفت شیرینی واسه سلامتی آدم خوب نیست،میگفت قبل انقلاب مردم شیرینی نمی خوردنــــــــــــــــــــــد!!!

سحر دوباره خندید اما ساکت شد و پس از کمی مکث ادامه داد:

_بابا دیگه چی گفت مهتاب؟؟؟

سرم را تکانی دادم و کاملا عادی جواب دادم:

_چیز خاصی نگفت.

سحر درب قابلمه ماکارونی را برداشت و در حالیکه بخار آن بلند شد ادامه داد:

_وقت داری دو هفته بریم مسافرت؟

سنگ بزرگ علامت نزدن بود وسحر بهتر از هر کسی می دانست که من حتی در تابستان هم فرصت مسافرت 2 هفته ای را ندارم.

_کجا؟؟؟

_ساری!

گوشم تکان خورد و انگار حرف نصفه و نیمه ی پدرم درست بود و سحر قصر رفتن به خارج از کشور را داشت.

_ساری؟؟؟اونم دو هفتـــــــــــــــــــــه؟؟؟

_آره!

_چه خبره دو هفته بریم ساری،خونه کی،پیش کــــــــــــــــی؟؟؟

سحر که در حال شستن خیار و گوجه در ظرفشویی بود جواب داد:

_یه دوست شمالی دارم که دانشجو هست و دختر خیلی هم خوبی هست.ازم دعوت کرده برم اونجا!

_کــــــــــــــــی؟؟؟

_هفته بعد!

باید صحت حرف سحر را امتحان می کردم.

_باشه بریم،منم میام،از ساری خوشم میاد.

سحر مثل برق طرفم برگشت و با جمع کردن موهایش مظلومانه نگاهم کرد و با نگرانی گفت:

_زشت نیست دو نفری بریم،بابای دوستم کارمنده،واسشون سخت نیست از دو نفرمون پذیرایی کنن؟

بلافاصله جواب دادم:

_خب مجبور نیستم 2 هفته بمونیم،دو سه روز می مونیم برمی گردیم، ضمنا خودمون هم وسائل می خریم تا به اونها فشار نیاد.

سحر نگرانتر جواب داد:

_زشت نیست 2 نفری بریم؟

_نه بابا زشت چیه،من تا حالا پائیز نرفتم شمال،خیلی دوست دارم این فصل برم،اصلا همه ی هزینه رو خودم میدم،من میام،من میام،من میـــــــــــــــام.

سحر ناباورانه نگاهم میکرد و رنگش مانند گچ سفید شده بود و تقریبا مطمئا شدم او قصد رفتن به خارج را دارد.

_میگم زشته مهتاب،حالا دختره نمیگه من اینو دعوتش کردم رفته خواهرشم آورده؟؟؟

_نه بابا شمالیا مهمون نوازن!

سحر چیزی نگفت و با حرص به شستن گوجه و خیار ادامه داد.

دلم شور می زد و علت مخفی کاری سحر برایم ترسناک بود.خدای من یعنی سحر گرفتار وعده های بهارستانی شده بود یا اینکه من متوهم شده بودم؟چرا سحر باید مسئله به این مهمی را از من مخفی میکرد،عقلم به جایی قد نمی داد.

سحر شستن خیار و گوجه را تمام کرد و در حالیکه قیافه اش نشان می داد حسابی به هم ریخته است به طرف دستشویی رفت و بهترین فرصت بود تا با چک کردن تماسهای اخیرش ...

با سرعت،ترس، دلهره و طپش قلب، شروع به کاری کردم که سحر به شدت از آن متنفر بود و آن کاری نبود جز باز کردن زیپ کیفش و این کار را کردم.

نگاهم به درب دستشویی بود و صدای آب روشویی به آن معنا بود که سحر در حال بیرون آمدن است.در نگاه اولم به داخل کیف چیزی را ندیدم جز بیلیط های آبی رنگ خارجی آنهم به تعداد 2 فقره که نفسم را در سینه ام حبس نمود.