قسمت 10
قسمت:10
مکالمه با سحر را فعلا قطع کردم تا او به منزل برگردد و مابقی حرفها را در خانه بزنیم.
گوشی موبایل را روی یکی از مبل های جورواجور پذیرایی انداختم و روی کاناپه ای نشستم.دستم را زیر چانه ام گذاشتم و باز به بدبختی های خودم و خواهرم فکر کردم.
حرفهای سحر نشان می داد او هم اطلاعات کاملا درستی از حمید ندارد و واکنشهایش به حرفهای بهارستانی از روی ناچاری و برای فرار از این وضعیت است.این حرفهای سحر نشان می داد که او اگر هم واقعیاتی مانند مجرد یا متاهل بودن بهارستانی را بداند باز چشم خود را بر روی آن می بندد تا شانس خود را برای رهایی از این شرایط، یک بار دیگر امتحان کند.
خدا می دانست چقدر از ذات بهارستانی سالم باشد و معلوم نبود عشق میان سحر و حمید این داستان را هدایت می کند یا اینکه من دچار "توهم" افراطی شده ام و ...
صدای تلفن ثابت مرا به خودم آورد و با کنار زدن پرده و نگاه همزمان به خیابان، گوشی را هم به گوشم چسباندم.
_بله؟
_چکار میکنی؟
سحر بود و جواب دادم:
_هیچی،اینجا نشستم.
_فردا امتحان داری؟
_آزمون دارم،چطور مگه؟
_عصری تولد یکی از همکارامه،میای با هم بریم؟
کمی فکر کردم و در شرایطی که اصلا حوصله ی اینطور جاها را نداشتم جواب دادم:
_نه باید درس بخونم ،خودت برو سحر.
سحر مکثی کرد و گفت:
_هیچی ولش کن،منم نمی رم.
_چرا خب تو برو...
مکث سحر طولانی تر شد،اما بالاخره ادامه داد:
_کجا برم آخه،همه با شوهراشون میان،من با کی،کنار کی بشینم؟؟؟
دلم از حرف سحر ریش ریش شد و با بغض جواب دادم:
_خب تو هم نرو آبجی!
_باشه من که گفتم نمیرم،نمیرم که تنهایی، گوشه نشینی و منزوی شدن من روز به روز بیشتر بشه تا از پا دربیام.
بغضم را بلعیدم و به سختی جواب دادم:
_باشه آبجی با هم میریم.
سحر با بی تفاوتی جواب داد:
_تو فکر میکنی در این اوضاع و احوال من حوصله ی این طور جاها رو دارم.مهتاب فقط رفتن من به خاطر اینه که از جامعه فاصله نگیرم و خاک کهنگی بیشتر از این روم نپاشه.نمی خوام جلوی کسایی که نصف من سن دارن و بچه بغل کردن کم بیارم.
سحر باز سکوت کرد،اما ادامه داد:
_البته بحث کم آوردن نیستا،بحث اینه که نگاه مردم آزارم میده و مشکلاتی دارم که تو درک نمی کنی!
باید دلم را به دریا می زدم و از این فرصت پیش آمده نهایت استفاده را می کردم.
_سحر،ناراحت نشو آبجی،مگه تو به حرفهای بهارستانی ایمان نداری،مگه فکر نمی کنی با کمک اون بتونی به اون شکار بزرگ برسی و از این شرایط بگذری؟؟؟
همانطور که حدس زده بودم سحر جواب داد:
حمید انسان خیلی خوبی هست و به اون شک ندارم اما حمید مثل همه ی انسانهای اطرافمون حتما اشکالاتی هم داره.حمید پسر پیغمبر نیست و دوست داشتنش چشم منو در مقابل اشکالاتش کور کرده.
این همان چیزی بود که من از آن می ترسیدم وکارزار سحر با ادامه ی زندگی را سختتر می نمود.
_سحر فکر نمی کنی بهارستانی آدم شارلاتانی باشه؟؟؟
_این روزها به خیلی ها نمیشه اعتماد کرد، حالا بیام خونه بیشتر صحبت می کنیم اما حمید خیلی مصمم میگه این کارو واسم میکنه.راستی مهتاب بابا رو می بینم که رفت تو مغازه شیرینی فروشی روبه روی شرکت.
_به ما چه؟اون که نه واسه من پدری کرد نه واسه تو.تو این روزای سخت هیچکی رو نداریم هیچکی!!!
سحر تلفن را قطع کرد و فرصت ندادکه ازاو بپرسم چرا حمید که قول چنین کار بزرگی را به او داده است با سحر ازدواج نمی کند و اگر ایندو تا این حد برای هم مهم هستند چرا یکی دیگری را به دیگرتری حواله میکند؟
بلند شدم و لباسهایم را عوض کردم و به ادامه ی زندگی تکراری مشغول ماندم.سروسامانی به آشپزخانه دادم و مشغول پختن ماکارونی برای خودم و سحر شدم.کمی کار سروسامان گرفت، تلفن را برداشتم و با نا امیدی شماره پدرم را گرفتم.
_بوق...بوق...بوق...سلام بابا!
_ها؟؟؟همین امروز صبح 2 میلیون به حساب خواهرت ریختــــــــــــــــــم.ازش بگیر،الان یادم اومد، مگه به اون بی شعور نگفته بودم 500 تومن بده به تـــــــــــــــــــــــــو؟؟؟کاشکی شما دوتا ننگ رو هم نداشتم و جاش یه پسر داشتم خدا،فقط یه پســــــــــــــــــــــــــر...
دوباره بغض و حسرت در سرتاسر وجودم ریشه دواند و به زحمت ادامه دادم:
_بابا چرا داد میزنی،کی حرف پول زد آخه؟؟؟
_پس دیگه چی از جون من میخوای بدبخت؟چرا نمیذارید به درد خودم بمیـــــــــــــــــــرم؟؟؟
خدایا چرا باید به پدری با این شکل و شمایل زنگ می زدم و چه آبی از این آدم گرم میشد؟
_بابا جان من پول نمیخوام،سحر هم اون 500 تومن رو به من داد.
_خب دیگه چه مرگتـــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟
به زور جلوی گریه ام را گرفتم و ادامه دادم:
_بابا واسه سحر خواستگار اومده!
_دختر یعنی ننـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ، دادماد یعنی ننگ در ننــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!
_بابا جان خواهش میکنم داد نزن و یه مقدار با من آرومتر حرف بزن!
_مایه ننـــــــــــــــــــــــگ، من الان بندر عباس هستم،مگه من بچه ام بشینم با تو حرف بزنم؟چیه جوتون خشک شده؟؟؟کدوم خری اومده دنبال او بی شعور؟؟؟
گریه ام را قورت دادم و جواب دادم:
_ولی بابا، سحر همین 10 دقیقه پیش گفت شما روبه روی شرکتشون داشتی شیرینی می خریدی؟؟؟
_شیرینی؟؟؟ شیرینی چیه دختــــــــــــــــــــــر؟؟؟شیرینی واسه آدم از سم بدتره،آدم چرا جای شیرینی توت خشک نخوره،چرا خرما نخوره،اصلا...اصلا انجیر خشک رو از مردم گرفتن این آشغال شیرینیها رو دادن خورد مردم.مگه زمان شاه مردم شیرینی می خوردن، تو چی میگــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟
نمی دانستم گریه کنم یا بخندم که سوال من چه ربطی به جواب پدرم داشت.
_خیلی خب بابا خیلی خب،آقا ما گذشتیم.
_خب نگفتی کی اومد خواستگاریش که هم دماغش کوچیکه،هم لهجه نداره،هم پولداره،هم باسواد،هم بابا نه نه اش مردن،هم قدش بلنده،هم پس سرش پهن نیســـــــــــــــــــــــــــت؟؟؟
پدرم در یک جمله همه ی اشکالاتی که سحر در این سالها از خواستگاراش گرفته بود را مانند زیر نویس تلوزیون از مقابل ذهنم گذراند و قضیه بندرعباس را کاملا پیچاند.
_پرفسور جاهدی میخواد بیاد خواستگاریش بابا!!!
پدرم مکثی کرد و گفت:
_آهــــــــــــــــــــــــان،پس پول خواست که بره خارجه پسر حاجی جبار لبو فروش اونو ببینه؟؟؟خوبه...خوبه...خوبه...پرفسور جاهدی؟؟؟
گوشم تکان شدیدی خورد و چشمانم گرد شد و نفهمیدم چه شنیدم؟؟؟ یعنی سحر با پرفسور قرار ملاقات "هم" گذاشته و با وجود جیلیز و ویلیز من، حتی یک کلمه هم به من نگفته بود؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.