قسمت:9
قسمت:9
_
خبرش همه جا پیچیدی نه؟
_چرا می خندی آقا بهارستانی،خب معلومه همه جا پیچیده،کیه تو این شهر پرفسور جاهدی و آوازه ی جهانیش رو نشنیده باشه؟؟؟
_میدونی خواهرت یکی از بهترین دخترای دنیاست که از درون قلبش محبت تراوش میکنه؟
با عصبانیت جواب دادم:
_بله می دونم.
_می دونی جاهدی 2 سال از سحر کوچیکتره؟
عصبانی تر جواب دادم:
_بله،اینم می دونم.
_میدونی من و سحر زمانی تا آستانه ی ازدواج هم پیش رفتیم؟؟؟؟
صدایم را کمی بالاتر بردم و جواب دادم:
_آقا بهارستانی پرسیدم جریان چیه،چرا باید پرفسور خواهر منو قبول کنه،اون نه احتیاج به پول ما داره نه چیز دیگه،ضمنا واسه اون آدم قلبهایی وجود داره که تراوش محبت که هیچی، اصلا مثل پمپ آب، محبت می ریزن.
بهارستانی باز خندید ، سرتاپایم را برانداز کرد و ادامه داد:
_بریم، کلاس داره شروع میشه،اینها مهم نیستند،مهم اینه که شما از همین الان خودتو تو یکی از بهترین قسمت های شرکت شوهر خواهرت تو آمریکا یا اروپا ببین.سحر خیلی خوب منو میشناسه،اهل کلک و دروغ نیستم خانمی.
خنده ام گرفته بود و واقعا نمی دانستم چه جوابی بدهم.
سحر در روزگار جوانی اش معیارهای ویژه ای برای ازدواج داشت و هرخواستگاری را به بهانه ای رد میکرد. یکی قدش کوتاه بود،یکی رشته اش خوب نبود،یکی مادرش بد اخلاق و دیگری جنتلمن نبود. معیارهای نتراشیده ی سحر به مرور زمان کم رنگ و کمرنگتر شد و حالا من از درونش خبر داشتم.او اکنون به جایی رسیده بود که معیارش برای ازدواج مردی بود که اندک سوادی از خواندن و نوشتن و شکل و شمایل مردانه داشته باشد،همین و بس.
سحر روزهای طلایی جوانی و شادابی خود برای شاد زیستن و لذت از زندگی حقیقی را با افکار خودخواهانه از دست داده بود و حقیقتا به افق های افول خود نزدیک میشد.سحر مانند هر انسانی یارای مبارزه با جبر زمان را نداشت و خود بهتر از هرکسی این را می دانست.
با همین افکار و شنیدن سوالهای بچه ها در مورد این مسئله، وارد کلاس شدم و با آمدن بهارستانی همه از جا بلند شدند و من هم به ناچار و از روی اجبار، بلند شدم و نشستم.
_بچه ها واسه امتحان حاضرین؟خوب خوندین؟
_آقا ترم گذشته هم شما معلم ما بودین و میان ترم نگرفتین، امسال هم بیخیال شین.
_آقا نمیشه امتحان بمونه هفته بعد؟
_آقا شما شنیدین پرفسور جاهدی اومده خواستگار خواهر مهتاب؟
گوشهایم تیز شد و بهارستانی هم فقط به همین سوال جواب داد:
_پرفسور جاهدی اومده خواستگاری خواهر مهتاب، تو رو "سنانا"دختر؟؟؟
"سوری" با خنده زیاد و نمایش لوزالمعداش جواب داد:
_آقا ما دپرس شدیم،آخه واسه ما که خواستگاری در حد پرفسور جاهدی پیدا نمیشه،چکار کنیم آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟
_آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــا،اگه این آقا رو یه مقدار دیگه بکشی یه پرفسور هم واسه تو پیدا میشه!
بهارستانی این جمله را گفت، همه ی بچه ها خندیدند و سوری سرش را پائین انداخت .بهارستانی طرف تابلو وایت برد رفت ومانند همیشه با نوشتن "بنام خدا" بر روی وایت برد حرفهایش را شروع کرد.
امتحان تمام شد و مطابق معمول من تقریبا از نتیجه ی آن هم راضی بودم و می دانستم که نمره ی متعارفی خواهم گرفت.
آنروز مدرسه هم به پایان رسید و باز تکرار مکرراتی دیگر و پیاده روی در مسیر مدرسه تا منزل_ که قبلا به من حس خوبی می داد_شروع میشد.
در میان فروکش هلهله ی بچه ها، کم کم از جمع آنها فاصله گرفتم و به راه خانه افتادم.
پوتین های پرتلاش من، رنگ مشکی قهوه ای داشتند و هنگام راه رفتن دوست داشتم نگاهشان کنم.دوست داشتم از کناره های خیابان یا پیاده رو راه بروم تا شاید برگی مرده بر زمین افتاده باشد و با لگد کوبیدن بر آن، صدای خش خششان را زیر پاهایم بشنوم و لذت ببرم.
تعداد برگها زیاد نبود و با دیدن معدود آنها سرعتم را زیادتر می کردم تا هرچه زودتر پا و پوتین های پرتلاشم رو برگی برود و صدای خش لذتی را در روح و جانم وارد کند.
دستانم در جیبم بود و کوله ام بر دوش و دوست نداشتم مسیر پیاده روی به این زودیها به پایان برسد.
جالب بود، برگهای خشک و شق و رق هنگام شکستن صدای فریاد و خش خش لذت بخش تری داشتند اما برگهای بی نفس و بی جان، در زیر پاهایم صدایی نداشتند.یاد جمله ای افتادم که می گفت آموخته ام باد با چراغ خاموش، کاری ندارد.حالا سوالم این بود که آیا سحر برگ مغروری است که سیر زمان و گذر ثانیه ها از او برگ خشک وچغری ساخته است که بهارستانی "دوست" دارد او را زیر پاهایش له کند یا اینکه زمان از او برگ بی جانی ساخته بود که حتی له شدن او هیچ صدایی نداشت و کسی فریاد او را نمی شنید.
برگهای بی صدا و با صدا،برگهای پنچر و آنهایی که خش خش صدا داری داشتند را له می کردم و می رفتم و سحر با تمام مظلومیتهایش جلوی چشمانم نمایان بود و نمی دانستم چکار کنم.
پدر و مادرم دقیقا نقش مترسک را در زندگی ما بازی میکردند.
نقش مترسک در گندم زار این بود که گنجشک های گرسنه را بترساند،اما ...اما هیچ وقت هیچ کس حرف دل هیچ مترسکی را نشنیده است که شاید عاشق گنجشکها " هم " باشد.
از پدرو مادرم آبی گرم نمیشد یا اینکه آنها همان مترسکهایی بودند که کسی حرف دلشان را نشنیده بود؟؟؟باید دوباره با پدرم صحبت می کردم شاید کمی به کمک و همفکری سحر بیاید و او را از این بلاتکیفی برهاند اما هرچه فکر می کردم به در بسته می خوردم و در حقیقت فکرم به جایی نمی رسید.
نزدیک خانه می رسیدم ،شاید عاقلانه ترین فکراین بود که با خود بهارستانی صحبت می کردم و شاید پنجره های جدید از آینده ی مبهم خواهرم به رویم بازمیشد.
به خانه رسیدم و بدون آنکه لباسم را عوض کنم تلفن سحر دوست داشتی ام را شماره گیری نمودم.
_سلام کجایی؟
_سلام شرکتم.
_چه خبر،خبر اونجا هم پیچیده؟؟؟
_اینجا چیه،کجا نپیچیده بگو!
_خب؟؟؟
_چه میدونم مهتاب؟استرس دارم،چرا ما کسی رو نداریم کمکم کنه؟
دلم گرفت و منظور سحر دقیقا مادر و پدرم بود و انگار او هم مانند من فکر می کرد.
_سحر چقدر به این حمیدت اعتماد داری؟ اصلا چرا داری بهش اعتماد میکنی؟
سحر مکثی کرد و گفت:
چکار کنم مهتاب،منم مثل تو،تو فکر میکنی من از این چی می دونم؟من پوستم کلفت شده و جز این کسی رو ندارم،ناچارم بهش اعتماد و یکبار دیگه شانسم رو امتحان کنم.
سحر دوباره مکثی کرد و با فرو بردن بغضش ادامه داد:
_منم می دونم که نباید به این مدل آدمها اعتماد کرد و نباید ازش میخواستم برام شوهر پیدا کنه اما تو نمی دونی من چی میکشم مهتاب.
کاملا متحیر پرسیدم:
_تو...تو ازش خواستی واست شوهر پیدا کنه؟؟؟
سحر هیچ جوابی نداد و معنی و مفهموم آن این بود که جوابش کاملا مثبت است.ادامه دادم:
_بعدش اون گفته پرفسور رو...
سحر وسط حرف پرید و ناباورانه جواب داد:
_دقیقا!!!
نمیدانستم چه بگویم و ترس و سرما همه ی وجودم را به یکباره فرا گرفت.
_س...سحر تو فکر نمی کنی بهارستانی سر کارت گذاشته باشه؟؟؟
سحر کمی محکم جواب داد:
_نه،من به حمید اعتماد دارم
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.