قسمت :سیزدهم
قسمت :سیزدهم
از خانه خارج و وارد مکانی شدم که بی هیچ دردی متعلق به من گردید.می گفتند به تعداد همه ی افراد واجد شرایط، خانه برای سکونت وجود دارد و کشمکش های خانه دار شدن ،قسط های کمر شکن بانکی،اسناد و معاملات پیرامون،امکانات و تجهیزات ساخت و ساز و هزاران درد بی درمان از زندگی بشر رخت بر بسته بود و تنها دلیل این همه آسایش این است که انسان به این نتیجه رسیده است که زمین برای میلیارها انسان کوچک است و سرعت تولید آدم باید به شدت کم و کمتر شود.
به یاد آسایش این عصر افتادم .آسایشی که با نشستن در یک مسافرت ساده ی شهری نمود پیدا کرد.به یاد اتوبوسهای عصر خودم افتادم که برای پیاده شدن باید زجه ها می کشیدم .به یاد شبهایی که در اتوبوس خواب ماندم و برای برگشتن از انتهای شهر باید خیابانهایی را در می نوردیدم که ترافیک در آن بیداد می کرد و اکنون همه ی آنها با نصب یک ویبراتور ساده بر روی صندلی مثلا مترو حل شده بود.به یاد متروی شهرم افتادم که هیچ وقت نشیمنگاهم با صندلی های پلاستیکی اش مماس نگردید و همه ی عمرم را آویزان دستگیره ی راهروهایش بودم و اینجا همه ی اینها حل شده چون اینها فهمیده اند زاد و ولد به چنین شکل و شمایل برای زمین سم است و البته ما نفهمیدیم.
به یاد سرگرمی های این خانه افتادم و بهتر بود کمی خوش باشم تا این شب لعنتی فرا برسد و با خوردن اولین غذای فشرده یعنی همین قرص های معروف طعم سیری را بچشم. باید خودم را مشغول می کردم تا ساتی از کارش برگردد و بی صبرانه بشنوم چه کار محرمانه ای با من دارد؟
روی کاناپه دراز کشیده بودم نگاه به سقف ساده اما آرامشبخش خانه می کردم که چطور بی هیچ لامپ و لوستری نور بسیار خوبی برای خانه تامین می شد.؟جز قسمت مربوط به حیوانات مابقی در های داخلی خانه را باز کردم و محو تماشای زیبایهای این زندگی شدم.باغ میوه و صیفی،استخرلبریز از آب،زمین ورزشی با امکانات کامل و چند درب کوچک و بزرگ دیگر و تنها دری که بسته ماند اتاق حیوانات بود که از وجود مار در آن می ترسیدم و هرچه زودتر باید فکری برای آنها می کردم.
خسته و بسیار تشنه و گرسنه آب را نگاه میکردم و یاد حرفهای دکتر ساتی افتادم که می گفت جذب آب بدن باید از طریق پوست انجام گیرد و خوردن آب از راه دهان روش مناسبی نیست.
با قائده و قانون شنا در این استخر و آب هیچ آشنایی نداشتم و حتما دارای اداب خاص خودش بود و نمی دانستم که مشغول شنا باشم یا اینکه بمانم ساتی از راه برسد تا از او اطلاعاتی بگیرم.
خستگی و کاناپه ای که به خوابیدن بر روی آن عادت نداشتم امانم را می برید و نگاه به میوه های مکعب شکل، مرا به این فکر انداخت که هیچ وقت فکر نمی کردم وارد عصری شوم که نتوان به دور از چشمان الکترونیک، یک میوه را خارج از عرف جامعه خورد.
از نظر این مردمان هیچ غذا میوه و یا چیز دیگری به طور مستیقم قابل به خوردن نبود و هر چیزی باید تبدیل به غذای هوشمند و غنی شده می گردید که مطابق با دپارتمان بدن به آن خورانده شود.
یاد آخرین غذایی افتادم که در 1000 سال پیش خوردم.برنج،خورشت کرفس،سیر ترشی،سبزیجات،پیاز،نوشابه،دوغ وبعد از آن هم نیم کیلو شیرینی خامه ای که خوردنش را بعد از همه ی وعده های 4 گانه ی غذایی دوست داشتم و 2 لیوان چای برای جمع و جور کردن همه ی این غذاها و خوردن چند میوه ی متفاوت که مزاجم را تلطیف نماید.
غذاهایی با خواص متفاوت که هر کدام آنها خود از عناصر دیگری مانند رب، روغن، انواع ادویه جات، افزودنیهای مجاز و غیر مجاز، چربی، اسید و باز و هزار درد دیگر که هیچ چیز از ترکیب و تجزیه ی آن نمی دانستم و سیستم بدن بیچاره من برای سر و سامان دادن به آن چکار باید می کرد خدا می دانست. اما این انسانهای کاملا متمدن با جدا کردن سر از ناسر آنچه را که مورد نیاز بدن هر کس بود کاملا حساب و کتاب شده به او می خوراندند و بدن نیز هیچ دردی برای هضم و دفع مواد زائد آن نداشت.
احتمالا در هیچ کدام این قرص ها تخم ماهی شور را با چای شیرین یکی نمیکردند تا بخورند و باز هیچ وقت رب گوجه فرنگی شور و بستنی شیرین را پشت سر هم وارد معده ی نجیب آدمی نمی نمودند!
نگاهم را به آبی آرام استخر دوختم اما خمیازه های پی در پی اجازه نمی داد حتی فکر یک آبتنی آرام و مجانی را بکنم.
دستانم زیر سرم بود خدایا من مالک این خانه ی متفاوت بودم یا اینجا مالکیت خصوصی معنایی نداشت و خودم نیز روزی مانند آن خانم متمدن می شدم که بی ادعا این سرا را به کس دیگری واگذار می کردم و البته می گفتند که این خانه ها برای همه کس و با امکانات مشابه در همه جای کشور موجود است.
کاش میشد کمی بخوابم اما اینجا زمانی نبود که کسی بتواند بی کار بماند و زندگی کند و سیاپه با آن رفراندم 5 ثایه ای اش نمی گذاشت من در این موقع روز روی این کاناپه لم بدهم.
با همین فکر وخیالها آنروز سخت همراه به گرسنگی و تشنگی به پایان رسید و با نمایاندن تصویر بر روی دیوار منتظر جشن شبانه ی آنها نشستم.ساعت نزدیک 7 شد و هوای نیمه تاریک در بیرون از این خانه مرا خوشحال می کرد که بالاخره زمان خوردن غذای فشرده فرا رسیده بود و با نگاه دقیق به رنگ قرص که باید سیاه می بود، آنرا وارد دهانم کردم.
حالا مانده بودم که آیا برای خوردن این قرص آب نیاز است یا خیر که ناگهان قرص در دهانم تبدیل به مایع بسیار بامزه ای گردید که مسیر مری را خنک و وارد معده ام گردید.ابتدا گرمای مطبوعی را حس کردم و سپس پیراهنم خنک و مانند باز کردن درب یخچال، برودت مطبوعتری را از لباسم احساس نمودم.
تشنگی مانند گرسنگی رفته رفته کم شد و حالت بسیار خوب، مانند آنچه پس از خوردن یک پرس کباب برگ سلطانی به من دست میداد حادث و بویی خوشایندی را در دهانم شمیدم.
نگاهی به قرص سفید باقی مانده که مربوط به صبح فردا بود انداختم و با گفتن جمله ی هر چه باداباد، تصمیم گرفتم همان قرص بسیار خوشمزه را نیز ببلعم اما به خودم آمدم و ترسیدم دوباره گرفتار گرسنگی شوم.حالت خوش پس از خوردن قرص لحظه به لحظه تغییر می کرد و بهتر می شد و از آن لذت می بردم.
با نگاه به تلوزیون جشن شبانه مانند شب گذشته با دعای آنها نسبت به نعمت روزی که گذشت شروع شد و در سکوتی مانند شب قبل سیاپه به ایراد سخنرانی برای آنها پرداخت. پس از سخنرانی شبانه ی رئیس جمهور کسانی آمدند و گزارش های روزانه ی خود را در مورد میزان مرگ و میر و همینطور موالید آنروز دادند و اوضاع کار و مدرسه و غیره ی موالید را برای 18 سال دیگر مشخص کردند تا برنامه ریزان برای برنامه ریزی در مورد شکل دهی علایق آنها نسبت به شغلهایی که برایشان مشخص شده بود هدف گذاری نمایند.
با پایکوبی و آوازهای مخصوص جشن در همان سکوت ادامه پیدا کرد تا اینکه سیاپه دوباره در مورد من برای مردم سخنرانی کرد.
_امروز از مهمان 1000 سال پیش ما یعنی سپاد تست علمی گرفتم که قطعا تعدادی از شما این تست رو از تلوزیونهای زنده تون دیدین.متاسفانه این آدم که در عصر خودش دانشمند نامیده می شده هیچ سواد آکادمیکی نداره و به درد هیچ کاری نمی خوره و بی جهت از سرمایه های زمین در حال استفاده کردن هست.
دوست داشتم سیاپه را به خاطر این حرفهای مزخرف خفه کنم که ادامه داد:
__همکنون این انسان بی دلیل از امکانات ما استفاده میکنه ولی در هر صورت انسان هست و طبق قوانین حق داره از همه ی امکانات زمین به طور مساوی و عادلانه برخوردار بشه ولی من اکنون متوجه ی وجود یک اشکال بزرگ در قوانین جهان شدم و نمی دونم با این مورد نادر چکار کنم و باید کمکم کنید.
انگار همه مانند من مشتاق بودند بدانند که در این عصر فوق پیشرفته، اشکال قوانین زمین کجاست؟
سیاپه ادامه داد:
_ما هیچ وقت در قانون نویسی پیش بینی این موضوع را نکرده بودیم که در میان ما انسان بالغ اما بیسوادی باشد که نتواند باری از دوش جامعه بردارد و ناچار باشیم او را در امکانات زمین شریک بدانیم.
ننگ بر زمینی باد که مردی بالغ در آن کاری بلد نباشد و متاسفانه در این اتفاق بسیار نادر علت این کار نیست که بررسی و یا به قول همانها محاکمه گردد.من بار دیگر از تک تک مردم سرزمینم تقاضا دارم با درخواست من موافقت کنید و علت ایجاد چنین انسانی رو با محاکمه ی همین آدم اجرا کنیم .ما باز بدلیل نبود آنچه علت این فاجعه به حساب میاد ناگزیریم از این آدم به عنوان تاریخی زنده بهره برداری کنیم و برای آن دلیل محکمی دارم.
از حرفها و خصومت سیاپه خنده ام گرفته بود و به ادامه ی صحبت هایش گوش کردم.
_دلیل من اینه که آیندگان از ما توضیح خواهند خواست که چرا یک انسان بی خاصیت از امکانات کشور استفاده نموده و تاریخ برای این سوال جوابی نخواهد داشت.
تنم به لرزه افتاد
_این رفراندم تاریخی باید سندی تاریخی تر باشد که آیندگان بدانند این انسان مقصر نیست بلکه علت هایی داشته که نیستند و این شخص باید با توضیحی از گذشته داشته باشه که آیندگان تفهیم بشن.
سیاپه گفت و گفت و گفت تا اینکه کار را به نظر سنجی کشاند و بار دیگر از مردم کشور خواست تا برای آنچه که محاکمه ی من خواند رای مثبت دهند وپس از چند ثانیه اعلام کرد که پس از رای گیری شب گذشته که 99/99 درصد محاکمه را صلاح ندانسته بودند اکنون این آمار به 53% رسید و البته هنوز تعداد مخالفان بیشتر هست و طبق قانون من فردا شب نیز برای آخرین بار این موضوع را به رفراندم خواهم گذاشت و با توضیحات بیشتر امیدوارم افکار جامعه رو متقاعد به انجام این محاکمه نمایم.من از همینجا...
_سپاد...
خدای من صدای ساتی را شنیدم که در آستانه ی درب خانه من ایستاده بود و لبخند می زد.با اشتیاق به طرفش رفتم وبا همه ی انرژی گفتم:
_سلام ساتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.خسته نباشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.
_این خسته نباشی یعنی چی سپاد؟
با عقب نشینی گفتم:
_یعنی اینکه خسته نباشی!
_فکر نمی کنی حرف بی معنی باشه؟
_دختر خوب من صبح تا حالا اینجا کلافه شدم.از خستگی مردم و منتظر بودم تو رو ببینم حالا اینطوری می زنی تو ذوقم؟بیا بشین مگه جشن شبانه نبودی؟
_بودم. به محض اینکه در رای گیری شرکت کردم اومدم که تو رو ببینم.
_حالا چی رای دادی؟
_رای دادم که محاکمه بشی.سیاپه درست میگه ما به آیندگانمون چی بگیم که یک نفر به چه دلیلی مفت مفت از امکانات زمین استفاده کرده؟
با عصبانیت گفتم:
_خیلی ممنون لطف کردی من چهارتا دوست مثل تو داشته باشم دیگه نیازی به دشمن ندارم.
_از حرف محرمانه ام برات بگم سپاد؟
_باکمال میل می شنوم.صبح تا حالا منتظر شنیدنشم.
_کمکم میکنی پدرم رو بکشم؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.