قسمت:دوازدهم
قسمت:دوازدهم
_تقاضای محرمانه چیه ساتی؟مگه شما تو این تشکیلات کار محرمانه هم میکنید؟
مکثی کرد و جواب داد:
_راستش رو بخوای سالهاست که در کارهای بشر ردی از اعمال محرمانه وجود نداره و همه چیز برای همگان عریان شده .ولی پس از قرنها _که تو هم از قماش همان مردمی که همه چیزشون محرمانه بوده _به ما پیوستی میخوام یک کار محرمانه ی بزرگ با تو داشته باشم.
گوشم تکانی خورد و پرسیدم:
__خب نگران شدم ساتی، چه کاری هست؟
سوال را پرسیدم و باز همه تماشاگران از جا بلند شدند و معلوم شد تیم زرد به گل رسیده و دوتیم زرد و قرمز به شادمانی پرداختند و طرفدارانشان به لبخند و تبریک به یکدیگر مشغول شدند.
اینجا بود که تیم های زرد و قرمز به طرف نیمی از زمین رفتند و دو تیم دیگر یعنی آبی و سبز و بازنده ها نیمی دیگر از زمین را در اختیار و شروع به بازی نمودند.
_این چه بازی هست ساتی؟
_همونی که دیدی،بازی با چهار تیم شروع شد.نیمه ی اول دو تیم اول جدول با هم یکی شدند و با تیم های سوم و چهارم که آنها نیز با هم یکی شده بودند مسابقه دادند . حالا که تیم زرد و قرمز برنده ی نیمه ی اول شدند در نیمه ی دوم به مصاف هم میرن تا قهرمان رو مشخص کنند و تیم سبز آبی یعنی بازنده ها هم در نیمی دیگر از زمین با هم مسابقه میدن.
_خب این چکاری هست که همه با هم و 4 تیمی مسابقه بدن؟
_همه ی اینها برای صرفه جویی در وقت مردم و هزینه هاست!
_مگه نمی گی پول تو زندگی شما نیست؟پس صرفه جویی در چی؟
_صرفه جویی فقط در پول نیست. صرفه جویی در وقت مردم،صرفه جویی در استفاده از اماکن ورزشی،صرفه جویی در اوقات دور ماندن مردم از خانواده ها،صرفه جویی در اوقات قرار گرفتن مردم مقابل استرس های حین انجام مسابقات ورزشی و هزاران مورد دیگر و حالا به راحتی می بینی که چهار مسابقه ی پایانی یک دوره از بازیها کمتراز یک ساعت اینجا انجام شد.
_خب اگه اینطوری باشه یه زمین بزرگتر بسازید و مثلا 10 تا تیم با هم مسابقه بدن؟
_پاسخ به این سوال در تخصص من نیست اما اینو بدون که ما برای انجام هرکاری که نیاز به تصمیم یا قانون جدید باشه نظر همه ی مردم جهان رو در 5 ثانیه متوجه میشیم و گذشت زمانی که یک نفر یا یک گروه برای همه تصمیم می گرفتند.
نیمه ی دوم مسابقه ی فوربال با تک گل تیم قرمز به پایان رسید و این تیم قهرمان شد و در مقابل تماشاگران،تیم های رقیب و دوربین ها سر تعظیم فرود آوردند و با دریافت یک نشان از زمین خارج شدند و مردم نیز با متفرق شدن در حال رفتن سر کارهایشان بودند و باز همه جا غرق در سکوت مطلق گردید.
_سپاد من میرم سر کارم.تو هم برو خونه،سیاپه میاد کارتو مشخص میکنه!
_تو که غذا نخوردی؟
_من میرم مریخ قرص غذام اونجاست.
_نگران گرسنگی من نیستی؟
_نه!ماقبلا در این مورد با هم حرف زدیم.یادت باشه اینجا دوبار در مورد یک موضوع حرف بزنی یا سوال بپرسی فکر میکنن احمقی، پس مراقب باش.
_باشه مواظبم،کی برمی گردی؟
_شب بعد از جشن شبانه!
_من چطور باید برگردم خونه؟
_خارج از ورزشگاه ایستگاه مترو هست.سوار که شدی تراشه رو به صندلی که روش نشستی نشون بده.به نزدیکترین ایستگاه نسبت به خونه ات که رسیدی صندلی به حالت ویبره در میاد،همونجا پیاده شو.
_نمیخای بگی امشب چه کار محرمانه ای با من داری؟
_همین چند لحظه پیش گفتم:یک سوال رو 2 بار نپرس که میگن احمقی!
_چرا؟
_چون احساس میشه نفهمی و نمی فهمی که اگر قرار بود جوابی بشنوی همان بار اول می شنیدی و به هر دلیلی نباید جوابش را بشنوی.
ناراحت شدم و گفتم:
_پس من هم حق دارم بگم برای امشب وقت شما رو ندارم؟
سریعا جواب داد:
_بله دقیقا !
از ساتی جدا شدم و با رسیدن به ایستگاه مترو پله های ایستگاه را پایین رفتم و داخل متروی خلوت نشستم.خانمها وآقایان همانطور کودکان، در جای جای مترو نشسته بودند و با دقت فهمیدم که همه دارای لباسها یک شکل و در چند رنگ ثابت هستند و باید از ساتی می پرسیدم که فلسفه ی این رنگها چیست؟
تراشه ی موجود در انگشتم را را طرف صفحه ی دیجیتال صندلی گرفتم و با روشن شدن صفحه به رنگ سبز احساس کردم درخواستم مورد قبول واقع شده است.
داخل مترو تمیز و بوی بسیار خوبی از آن شمیده میشد و این گرسنگی مرا بیشتر می کرد و دوست داشتم هرچه زودتر به ساعت 7 شب برسم تا با خوردن اولین قرص بدانم چه اتفاقی برای این دل خالی من پیش خواهد آمد.در همین فکر و خیال بودم که ناگهان لرزش ملایمی را بر روی صندلی که روی آن نشسته بودم احساس کردم و به یاد حرف ساتی یادم آمد که باید پیاده شوم و این کار را کردم.
با نگاه به شهر آرام و خلوت به طرف خانه ام به راه افتادم و دوست داشتم به جایی برسم که همه چیز در آنجا بود.شهر بازی،استخر ،جنگل حیوانات و هرچیز دیگری که من دوست داشتم و برایم جالب به نظر می رسید.
نزدیک خانه که رسیدم سیاپه را نیز دیدم که به طرف خانه اش می رفت و جالب این بود که تا آن زمان هیچ انسانی را با کیف، کوله پشتی، چمدان وحتی عینک ندیده بودم.
_سلام آقای رئیس جمهور!
_بیا دفتر من سپاد!
_دفتر همین خونه هست دیگه؟
_بله محل کار همه خونه هاشون هست.
_میگم آقای رئیس جمهور این تیم قرمز که قهرمان شد انگار تعداد بیشتری از مردم خوشحال شدند،شما هم قرمزید؟
_خب شما بگو تخصص اصلیت در 1000 سال پیش چی بوده؟
_من میگم قرمزی، شما...
_سپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد!!!
_از فریاد سیاپه تنم به لرزه در آمد و با ترس گفتم:
_چه خبره؟چرا داد میزنی آقای محترم؟
_میبینی کار رسمی شروع شده،این حرفها مربوط به داخل زمین ورزشی بود.مودب باش آقا!
_مودب چیه آقای رئیس جمهور،من چه بی ادبی کردم؟
_حرف خصوصی در ساعتی که متعلق به همه ی مردم کشور هست، داری حرف غیر مربوط می زنی!
_ولی شما حق نداری سر من داد بزنی!
_حق دارم چون در حال توهین به من و مردم یک کشوری!
_اما من به تو رای ندادم و رئیس جمهور من نیستی!!!
سیاپه با فریاد بلندتری ادامه داد:
_بله خیلی ها به من رای ندادند ولی من با رای اکثریت رئیس جمهور همه ی مردم هستم ودر قبال همه مسئولم.خواهش میکنم این بحث مضحک رو ادامه نده آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!
چیزی نگفتم و ساکت ماندم تا سیاپه به حرفهایش ادامه دهد:
_پرسیدم شما تخصصت چیه؟
_دانشمند الکترونیک هستم!
_تخصص من الکترونیک نیست.
ستاپه این جمله را گفت و انگشتش را طرف دیواری گرفت و فلفور تصویر آقایی مسن بر آن نقش بست.
_"سپرهم" مهمون 1000 سال پیش ما دانشمند الکترونیک بوده،با چند تا سوال امتحانش کن.میخوام در این مورد خاص و خارج از عرف کشور جایی مشغول باشه تا حین کار آموزش ببینه،البته اگرتو به عنوان یک متخصص الکترونیک تائیدش کنی و اون موقع موضوع کارش رو به رفراندم میذارم.
_بله ستاپه!!!
سپرهم این جمله را گفت و در حالیکه استرس زیادی را حس می کردم خطاب به من گفت:
_از علم الکترونیک زمان حاضر، چیزی می دونی؟
_نمی دونم؟
_در ساخت تراشه های موجود در بدن همه ی ما، چرا هسته ی مرکزی اتم X به 1600 قسمت مساوی تقسیم شده؟
چشمانم را گشاد کردم و گفتم:
_هسته ی اتم به 1600 قسمت مساوی تقسیم شده؟؟؟
_سوال دوم:برای دریافت تصویر از تلوزیونهای عصر حاضر،رابطه ی شکست نور دریافتی از سطح خورشید،انعکاس آن به سطح کره ی ماه و مدار نورونی سلولهای عصبی بدن کاربر چی هست؟
_اصلا نمی فهمم چی میگی؟
_سوال سوم:اتلاف انرژی در بخش تبرید فوتونهای نور به صدا، جهت تکثیر سلولهای مغزی،چطور به عدد صفر رسید؟
هاج و واج جواب دادم:تبرید فوتونهای نور به صدا جهت تکثیر سلولهای مغزی!!!
_رئیس جمهور سه سوالی که ازش پرسیدم مربوط به کتاب درسی مقطع ابتدایی کشور ماست و هرکدوم از اونها بیشتر از 2500 فرمول برای توضیح ندارند.فرمولهای ساده از کتاب"مثلثات هندسه ی نور،صدا و غشای نورونی" که همکنون در کتابهای سال دوم مقطع ابتدایی داریم تدریس میکنیم.
_بسیار خوب دانشمند الکترونیک، تو با همین اطلاعات میخوای برای بخش الکترونیک جهان کنونی کار کنی؟
چیزی نگفتم و با محو شدن تصویر، منتظر دیگر حرفهای ستاپه ماندم.
_بهتره فعلا در هیچ بخشی کار نکنی چون الکترونیک راحتترین بخش کار در کشور ماست و نیاز به علم پیشرفته ای نداره!
_یعنی من از عهده ی هیچ کار ی بر نمیام؟
نگاهی به اعماق چشمانم کرد و گفت:
_خیر،شما وقتی از الکترونیک ساده سر درنیاری چطور میخوای کار دیگه ای بکنی؟
_ولی من در عصر خودم کارهای زیاد دیگری هم انجام دادم:
_جالبه مثلا چه کاری؟
_مثلا دوخت و دوز همین لباسهای کاغذی یک بار مصرف که همه پوشیدن،مگه کاری داره؟
_این لباسها هوشمند هست سپاد.
از سیاپه ای که آرام شده بود پرسیدم :
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه با گرم شدن بدن تولید سرما میکنند و اگر بدن سرد بشه گرما زا میشن تا دمای بدن به تعادل برسه،ضد چروک هستند،ضد آب و هرگونه بیماری پوستی رو برای پرونده ی سلامت صاحبشون ارسال میکنن و دقتشون 3000 برابر بیشتر از تراشه های موجود در بدن ماست.در صورت نیاز رایحه ی مطبوع تولید می کنند، رنگ آنها بستگی به حالاتی مانند مجرد و متاهل بودن کاربر در میان مردم قابل به تغییر هست!
به این فکر افتادم که خدایا من با این بیسوادی در این دنیای جدید چکاره بودم؟؟؟ مخم سوت کشید و با گرسنگی، به فکر ساتی افتادم که امشب با من حرف محرمانه ای داشت.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.