قسمت:دهم

گازی مه مانند در مدت چند ثانیه همه ی فضای ورزشگاه بزرگ را فرا گرفت و گویی همه در مه گم شدیم.سرمای بسیار مطبوعی در این چند ثانیه تن و روحم را _پس از آن نرمش مفرح _جلا داد و اما خیلی زود همه چیز به حالت عادی برگشت.

_ضد عفونی شدیم ساتی؟

_بله ضد عفونی و خشک شدن عرق بدن انجام شد و قطعا روزنه ی خیس یا بسته در پوست جا نمونده.

_موهای صورتم داره بلند میشه ساتی، اینو چکار کنم؟

_وقتی رژیم غذاییت با قرص های مخصوص ما شروع شد موهای زائد بدن ازجمله صورت کاملا از بین می ره و دیگه ظاهر نمیشه!

در میان سکوت مطلق ، که مردم با نظم خاصی به طرف جایی خاص می رفتند پرسیدم:

_یعنی هیچ صورتی در زمین نیاز به اصلاح نداره؟

_نه خیر،رشد این موها در صورت همه ی زنان و مردان بالغ، تحت کنترل اون قرص های هوشمند هست.

_موهای سر چی؟

_اندازه ی همه ی موها رو میتونی با همون قرص های غذایی کنترل کنی.

_با تعجب پرسیدم:

_یعنی چی؟

_یعنی اینکه شما در هر زمانی از اندازه موهات خوشت اومد با پزشکت هماهنگ میکنه و اون با تنظیم داروهای میکانیسم رشد مو، رشد اونها رو کنترل میکنه!

_مدل؟مدل چی ساتی؟

_این مدل، شما  و زمین ما رو بیچاره کرد.ما از بین میلیونها مدلی که گذشتگان ما با اون و خودشون درگیر بودند، فقط یک مدل داریم و اون مدل سادگیست.البته نه اینکه پرداختن به مد و مدل را بلد نباشیم بلکه همه ی زمین به این نتیجه رسیدیم که سادگی زیباترین مدل است.ما وقت و عمر کوتاهمان را صرف هیچ مدلی نمی کنیم.

_چرا همه تو این ورزشگاه در سکوتند ساتی؟

_مثلا چی باید بگند؟

نگاهی به دور و برم کردم و با تعجب از سکوت مطلق آنها، پرسیدم:

_مثلا حرف از گرانی،حرف ترافیک،حرف از دیگر مردمان و...

_خب خیلی ساده هست ،همه ی این حرفها تخصص می خواد که هرکس هم داشته باشه لزوما فردی که کنارش ایستاده شاید آن تخصص رو نداشته باشه،پس صحبتی نمی مونه؟

_یعنی هرکس بخواد در مورد چیزی حرف بزنه باید در همون مورد ،تخصص داشته باشه؟

ساتی با لبخندی متفاوت در چشمانم نگاه کرد و گفت:

_به نظرت چیزی جز این عقلانی هست؟

_چرا نباشه؟

_خب سپاد اگر کسی در مورد چیزی تخصص نداشته باشه و از اون حرف بزنه گفته هاش چه ارزشی برای شنیدن داره؟

_یعنی هیچ شنونده ای حرفش رو گوش نمیکنه؟

_جامعه ی ما به اون مرحله از تمدن رسیده که کسی حرفی خارج از تخصصش نزنه!

_یعنی یه گفتگوی ساده در مورد ترافیک یا گرانی نیاز به تخصص داره؟

_گرانی و ترافیک دو چیزی هستند که حداقل 3 قرن اخیر در بین مردم جهان صحبتی در مورد اون وجود نداره و ارزش حرف زدن ندارن.صحبت در این موارد در تخصص من هم نیست ولی فقط اینو بگم که اقتصاد دانان ما با حذف پول از اقتصاد، بشر رو به آرامش و عدالت رسوندن.ترافیک هم دیگه معنی نداره و تعدا کل ماشینهای شخصی در کشور ساتراپ به عدد 10 هم نمیرسه پس صحبت در این زمینه ها مضحک و خنده دار به نظر میرسه!

_ساتی الان چکار باید بکنیم؟من اینجا چکاره ام؟

_الان به اتفاق هم میریم مسابقه ورزشی رو تماشا می کنیم و تا چند لحظه مونده به غذای صبح که مسابقه هم تموم شد تو میری سرکارت من هم میرم مریخ سر کار خودم.

با شعف و احساس شادمانی به سبب تماشای یک مسابقه ی ورزشی در سکوت و کنار ساتی _دختر رئیس جمهور_گفتم:

_همه ی اینها یک طرف گرسنگی من یک طرف،من تا شب قرص یعنی غذا ندارم ساتی!

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

_خب غذا نداری به من چه؟این حرف ارزش به زبان آوردن داره؟

زیاد از حرفش خوشم نیامد و با دلی شکسته گفتم:

_دلت میاد ساتی؟

کاملا متعجب گفت:

_دلم میاد، یعنی چی؟

با همان اندوه جواب دادم:

_یعنی من گرسنه ام تو ناراحت نمیشی؟

_نمی فهمم؟تو گرسنه باشی من باید ناراحت بشم؟چرا؟

_بابا خیر سرمون شاید ما با هم ازدواج کنیم،عشق، عاشقی،ایثار گذشت؟؟؟

_من از حرفات چیزی نمی فهمم.اگر به فرض ما با هم ازدواج کنیم چه ربطی به گرسنگی تو داره؟

_یعنی تو از گرسنگی من در این لحظات ناراحت نیستی؟

_چرا باید ناراحت بشم؟

_تو اصلا قلب داری ساتی؟

_بله 6 تا قلب دارم چطور مگه؟

_دلت واسه گرسنگی من نمی سوزه؟

_من پزشکم و تخصصم در مورد بدن انسانهاست.من هیچ سوزشی رو در قسمت دلم احساس نمی کنم.

_حس نوع دوستی چی ساتی؟

_چرا حرفت رو واضح نمی زنی سپاد؟درست حرف بزن بفهمم؟

_بابا میگم من گرسنه ام تو چرا غذات رو نمی دی به من؟

ساتی لبخند زیبایی زد و گفت:

_در مورد این اخلاق خنده دار گذشتگان ما در 1000 سال پیش خیلی چیزها از بابام شنیدم و الان دیگه مردم به این چیزها به شدت می خندند سپاد.

_یعنی یکی از گرسنگی مرد از نظر شماها اشکال نداره؟

_مردن،نمردن یا گرسنگی رو تراشه ها تشخیص می دن.حرف بی معنی نزن.

_خب حالا گیریم تراشه تشخیص داد من گرسنه ام چی؟

_خب واست قرص غذا می فرستن،به همین سادگی،این دیگه سوزش دل و حرفهای مضحک رمانتیک نداره!

کلافه شدم و از بی عشقی ساتی خوشم نیامد و معلوم نبود تکلیف من با او چیست.تصمیم گرفتم یک سوال تعیین کننده از او بپرسم.

_ساتی اگر من بمیرم تو چکار میکنی؟

_نمی دونم،کار خاصی باید بکنم؟

_ناراحت نمیشی؟

_چرا باید ناراحت بشم؟

_اصلا من مهم نیستم تو از مرگ پدر و مادرت ناراحت میشی؟تو از گرسنگی احتمالی پدر و مادرت ناراحت نمیشی؟

_قبلا گفتم مرگ و گرسنگی رو تراشه ها تشخیص میدن.چرا باید ناراحت بشم منظورت رو نمی فهمم.ما سن امید به زندگی رو در انسان به 300 سال رسوندیم و اگر هم یکی زودتر مرد دیگه مرده ،ناراحتی برای چی؟

همانطور که قدم می زدیم به زمین ورزشی دیگری وارد شدیم که توصیف آن بسیاز زیبا وخوش آیند بود و گویی مسابقه در همین محل انجام می شد.

نگاهی به سرتاپای ساتی بی احساس کردم و گفتم:

_تو اصلا منو دوست داری ساتی؟

_یه ضرب المثل ساتراپی میدونی چی میگه؟

با اشتیاق پرسیدم چی میگه؟

_میگه حس دوست داشتنت رو فقط خرج خودت کن،مگر کسی که اندازه خودت از اون شناخت داشته باشی!!!هر وقت خوب شناختمت دوستت خواهم داشت سپاد.نشناختن و دوست داشتن یعنی حراج عقل و حماقت به روش مردم ۱۰۰۰ سال پیش.