قسمت:هفتم
قسمت:هفتم
از روی مبلی که کاملا شبیه تنه ی درخت بود بلند شدم و بدون آنکه بدانم چه ساعتی از نیمه شب است به طرف درب خروجی رفتم تا بی مهابا وارد خانه ی رئیس جمهور، سیاپه شوم.
ترس آنچنانی در وجود نداشتم چون همانطور که در اینجا فهمیدم اینها با معلول جرم و جنایت کاری نداشتند بلکه با علت ها مقابله می نمودند.طبق همین اصل من به علت گرسنگی در حال دزدی بودم و مجرم یعنی کسانی که موجب گرسنگی من بودند، محاکمه می شدند.
از خانه خارج شدم و می دانستم این فکر چون مربوط به بریدن درخت نبود، توسط دستگاههای الکترونیک رصد نمی شد و سیاپه نمی توانست از فکرم متوجه ورودم به خانه اش شود و با توجه به مقررات اینجا حالا خواب بودند و مشکل خاصی احساس نمی شد.اما سوال اینجا بود که این همه ی ماجرا بود و این خرابکاری یعنی دزدی به روش 1000 سال پیش در این عصر فوق پیشرفته به همین سادگی انجام می گرفت؟؟؟آیا درست بود که من نصفه شب به سراغ زن و بچه ی رئیس جمهور که خواب بودند می رفتم؟آیا خوردن این قرص ها_اگر پیدایشان می کردم_ که به سیگنالهای بدن افراد وصل است به همین سادگی بود؟قطعا چنین چیزی محال،اما چاره ای نبود،من شخصا آدمی بودم که اگر تصمیم به کاری می گرفتم باید انجامش می دادم و برای ارضای حس کنجکاوی خودم نیز شده باید این کار را انجام می دادم.
به کنار درب ورودی ساختمان رسیدم و مطمئا شدم این کار از تنها نماینده مردم زمین در 1000 سال پیش، حداقل از نظر اخلاقی درست نیست و کمی باید خودم را بزرگتر نشان می دادم و باید این گرسنگی را تحمل می کردم. من کاری را می کردم که در زمان خودم مرسوم اما با روشهایی محترمانه در بین ما رایج شده بود که از کراهت دزدی می کاهید ولی در هر صورت دزدی بود و حالا این امکان وجود نداشت محترمانه دزدی کنم، چون سواد این کار را نداشتم.
درب را به آرامی به طرف داخل فشار دادم و برخلاف آنچه فکر می کردم ضربان قلبم بیشتر و صدای نفس هایم بالا گرفت.اینجا نیمه تاریک بود و نور کمی بیشتر از روشنایی مناسب برای خوابیدن به نظر می رسید و کسی هم اینجا نخوابیده بود.با نگاه به چپ و راست اتاق، قدمی برداشتم و جایی نبود که چیزی مانند قرص را بر روی آن بگذارند.حالا سوالم این بود که پس این سه نفر کجا خوابیده بودند؟؟؟
چند قدم دیگر برداشتم و تقریبا به وسط اتاق رسیدم و احساس کردم زیر پاهایم معلق است و روی چیزی مانند سینی که بر روی سطح زمین باشد ایستاده ام.زیر پاهایم را نگاه کردم و با ترس کمی عقبتر رفتم و لغزندگی بیشتر شد.
_تو مگه کف پات چه اندازه هست؟
لحظه ای نفسم برید تا و به طرف صدای دختر سیاپه برگشتم.
_س...سلام!
_جالبه،کف پات رو ببینم؟
_چیه مگه چی شده؟
دختر بدون توجه به سوال من با صدای کمی بلند تر، پدر و مادرش را صدا زد:
_سپانو...سالی
با یکبار صدا کردن، سپانو و زنش با لباس خواب از جایی وارد ساختمان شدند که تازه فهمیدم این ساختمان فقط همین چهار دیواری نیست!
_تو اینجا چکار میکنی؟
سپانو این را پرسید و با نگاه به جایی که احساس می کردم لغزنده است گفت:
_مگه اندازه ی کف پای تو چقدره؟
با تعجب نگاهی به پاهایم کردم و گفتم:
_شماها چرا گیر دادین به کف پای من؟چرا از من نمی پرسین نصفه شب تو خونه ی شما چکار می کنم؟؟؟
_اندازه ی کف پای تو توسط سیستمهای الکترونیک این خونه نوید خوبی به ما میدن.
چشمانم را جمع تر کردم و بدون آنکه چیزی از جمله سپانو بفهمم بی دلیل خوشحال شدم و با خنده گفتم:
_یعنی چی؟من چیزی از جمله شما نفمیدم.
_فرمول های ژنیتیکی که از "ستیپی" کشف کردیم باید پدری داشته باشه که اندازه ی پاهایش مطابق با اندازه ی پاهای توباشه و این اندازه برای سیستمها تعریف شده که تو رو روی سطح مشخصی از خونه لرزوند تا سیگنالها به من منتقل بشه!
کلافه شدم و گفتم:
_چی میگین بابا،یه طوری بگین منم بفهمم،ستیپی کیه؟؟؟پدرش کیه؟؟؟
سالی یعنی زن سیاپه با لبخند جواب داد:
_سیتیپی نوه ی آینده ی ماست!
_خب پدرش کیه؟
_اگر ساتی از تو خواستگاری کنه تو میتونی پدر اون بچه باشی!
با اینکه هیچ چیزی از حرفهای اینها در این نیمه شب نمی فهمیدم اما از خنده می خواستم بمیرم و با اینکه از گرسنگی نای حرف زدن نداشتم یاد فیلم های هندی زمان خودمان افتادم و گفتم همین مانده که من داماد رئیس جمهور ساتراپ شوم بلکه از این فلاکت گرسنگی و تشنگی در بیایم.
_من هیچی از حرفهای شما نمی فهمم.
ساتی به من نزدیکتر شد و گفت:
_خیلی ساده میگم،ما برای ازدواج اول فرمول ژنتیک بچه ای که قراره متولد بشه رو کشف می کنیم.
_خب؟؟؟
_طبق قوانین پزشکی من نباید بچه دار بشم!
_چرا؟؟؟شما که برای بچه ات اسم هم گذاشتی،13 سالم که بیشتر نداری؟میگم یه وقت رو دست پدرت نمونی ساتی خانم؟
_اسم بچه های امروز دهها سال قبل از تولدشون باید انتخاب بشه تا پرونده ی پزشکی و سلامتشون اسم داشته باشه!
_خب چرا نباید بچه دار بشی؟
ساتی سرش را پائین انداخت که سپانو ادامه داد:
_بر طبق قوانین اکنون زمین،همه ی مردم می تونن ازدواج کنن ولی همه نمی تونن تولید مثل کنن!
با خشم پرسیدم:
_چرا؟
_چون قرار نیست زمین دوباره به بدبختی گرفتار بشه که شما سرش آوردین،ما عقیده د اریم که زمین فقط باید جای آدمهایی باشه که از توان هوشی و جسمی بین 92 تا 100 برخوردار باشند.توانی که دستگاههای سنجش ما در تو عدد 2 را برای هوش و 3 را برای جسم نشان داده اند.
_شما کی این اندازه گیریها رو در مورد من انجام دادین؟
_موقعی که در جشن شبانه بودم از طریق پرونده ی سلامتت دیدم!
_خب حالا این جریان کف پای من چیه؟
ساتی ادامه داد:
_صدها فاکتور باید در یک مرد وجود داشته باشه که بتونه منو به باروری استاندارد و قابل قبول برسونه و در لحظه ی اول که دیدمت همه ی اون فاکتورها را داشتی و تنها فاکتور کف پا مونده بود که پردازنده های اون در بیرون خونه وجود نداشت و حالا تو درست روی همان پردازنده ها هستی و در حقیقت از نظر پزشکی جفت قابل قبول برای منی،من با هرکس می تونم ازدواج کنم اما برای مادر شدن فقط باید توسط تو بارور بشم.
شعفی وارد اندامم شد و گفتم:
_مگه شماها نمیگین من ضریب هوشی ام از 100 عدد 2 رو نشون میده؟تازه من یکی از مخترعان زمینم که با اختراع اون دستگاه فاکس به اینجا اومدم.
ساتی جواب داد:
_بله تو ضریب هوشی 2 داری و من ضریب هوشی 92 اما اینها در علم ژنتیک امروز مهم نیستند بلکه تو و من دارای ژن های نهفته ی دیگری هستیم که در انتقال وراثتی بین ما انسانی تولید خواهد شد که دارای استانداردهایی برای به دنیا آمدن هست.
_یعنی هیچکی در این زمین پیدا نمیشه که بتونه در ازدواج با شما تولید انسان استاندارد کنه؟
_همه میتونن بارورم کنند اما برای تولید فرزندی که جامعه ی پزشکی ما مجوز لازم را برای تولدش بده، نه!!!
_یعنی شما با علم ژنتیک قبل از ازدواج هم فرمول ژنتیک بچه رو می دونید؟
_دقیقا نصف فرمول رو می دونیم که اگر جفت دیگر هم مشخص بشه تمام خصوصیات وراثتی رو تشخیص می دیم.قد وزن ضریب هوشی،رنگ مو چشم و ...
_خب حالا می دونید از این این علمی که امروزه از اون دم می زنید ما در همان گذشته ی 1000 سال پیش مخترع اون بودیم.
_سیاپه کمی راه رفت و جواب داد:
_اگر شما از این علم چیزی می دانستید فله ای آدم تولید نمی کردید،زمین را به حد انفجار 200 میلیارد نفوس زنده ی همزمان نمی رساندید و برای این کلاف سر درگم هر روز قانون و تبصره نمی بافتید.اگر شما چیزی از علم ژنتیک می دانستید با تولید فله ای انسان با ضریب جسمی و هوشی پائین به این بزرگترین مشکل زمین یعنی جمعیت زیاد دامن نمی زدید.شما به زمانی رسیدید که زندگی بشر به 3 قسمت تبدیل شد.40% تلاشهای زندگی انسان صرف تولید، تبدیل، توزیع ،خوردن و دفع مواد زائد غذا بود.50%درصد زندگی انسان صرف درمان بیماریهایی بود که در اثر مصرف همین غذاهای آلوده ایجاد شده بود و تنها 10% زندگی بشر صرف آموزش،ورزش،سیاحت و دیگر فعالیت های مفرح می شد.
اما اکنون ما با کمک علم ژنتیک و اصلاح روشهای زندگی انسانها از همه ی این مراحل گذشتیم و بشر را از تهیه تبدیل توزیع خوردن و دفع مواد زاید که هرکدام از اینها دارای صنایع بزرگ و بیهوده ای بود نجات دادیم و تمام بیماریها را درمان کردیم.ما با علم ژنتیک جای 2 کلیه طبیعی،18 کلیه در بدن انسان ایجاد کردیم،تعداد قلب را به عدد شش رساندیم،ریه 12 عدد ،به سلولهای عصبی قدرت تکثیر دادیم،اندازه ی معده را به یک نهم رساندیم و خیلی کارهای دیگرکه انسان را برای همیشه از بیماریهای مربوط به این دستگاهها نجات دادیم و امید به زندگی را از متوسط 80 سال در 1000 سال پیش به 300 سال در روزگار کنونی رساندیم.اما شما حتی بلد نبودید موقع خوردن همان غذا های مضحک روکش یک بار مصرف سلولوزی رو دندونتون بکشید تا خراب نشه و جاش با فرچه های پلاستیکی به نام مسواک باعث خرابتر شدن آنها شدید.
_خب حالا اینا هیچی،من کجای کار شما هستم ساتی خانم؟
سالی مادر ساتی جواب داد:
_این اتفاق خوب پیش اومده که تو تنها کسی هستی که میتونی از ساتی مادر بسازی،حالا مونده نظر ساتی که به خواستگاریت بیاد یا نه؟
با تعجب پرسیدم:
_ساتی به خواستگاری من که مرد هستم بیاد؟؟؟
سپانو جواب داد:
_دیگه گذشت زمانی که به اشتباه مرد، زن را انتخاب و به خواستگاری اش می رفت و با اشتباهات زیاد در انتخاب، کار خیلی ها به طلاق می کشید و حالا با انتخاب و خواستگاری دختر از پسر ودر کنار سایر راهکارها، میزان طلاق به صفر رسیده!
خدای من بدبختی های من لحظه به لحظه عمیق تر میشد.یعنی دختر رئیس جمهور به خواستگاری یک دزد با ضریب هوشی و جسمی پائین،دارای 2 کلیه،یک قلب و باقیمانده عمری در حدود 10 تا 20 سال می آمد که از این فلاکت راحت شوم یا همچنان سیاپه برای محاکمه ی من مصر بود؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.