قسمت: ششم

 باید فکر اساسی می کردم.این حالت منفعل مطلوب من نبود.جایی باید کار را شروع میکردم و ممکن بود دست روی دست گذاشتن، بیشتر از پیش مرا از گردونه ی زندگی خارج کند.

آنان به منزل خود رفتند و من نیز ناچارا به طرف ساختمانی رفتم که ظاهرا متعلق به من بود و باید در آن میخوابیدم تا ببینم چه میشود.

درب خانه قفل نداشت،اینجا چیزی نبود که کسی بخواهد بدزد،اصلا اینجا دزد نداشت.اینها چقدر خوب زندگی می کردند،برای آنکه در جامعه دزد نباشد دزدیدینها را از میان برداشته بودند و هرجایی که فکر می کردم علت ها را حل کرده تا معلول هایی بوجود نیاید،برعکس ما که هزاران سال برای از بین بردن معلول ها جان کنیدم اما حتی به علت ها "فکر" هم نکردیم.

کلافه بودم.

نگاهی به در و دیوار خانه ام کردم.هیچ چیزی جزسادگی نداشت.به یاد باغی افتادم که به آنجا فاکس شدم،اگر زمین کنونی یک زمین آرمانی بود پس چرا برای درختان میوه نگهبان الکترونیک گذاشته بودند و چه کسی می توانست جواب این سوال مرا بدهد؟اگر صنایع ارتباطی بشر امروزی در حد کاملی قرار داشت پس باید اکنون من جواب این سوالم را می گرفتم و اگر غیر از این باشد پس اینها هم،چنان آش دهن سوزی نبودند و شاید میتوانستم همه ی سیستمهای الکترونیک آنها را حک کنم وبا فلج کردن کشورشان، یک امپراطوری در این سرزمین پیشرفته دایر نمایم.بی شک چیزهایی که من از خرابکاری می دانستم هیچ کدام آنها نمی دانستند و قطعا همه ی تشکیلات زمین کنونی حتی یک ویروس کامپیوتری نداشت و من که زائیده ی ویروس،بد افزار و در یک کلمه متعلق به عصر خرابکاری بودم حرفهای زیادی برای گفتن داشتم.

خوابیدن بر روی تنها مبل موجود در ساختمان فایده ای نداشت و باید کارم را شروع می کردم.

با ایجاد تصویر در دیواری نزدیک وفکر به باغ میوه های سنوک، تصویر بسیار واضحی را از باغ دیدم که یاد بدبختی هایم افتادم.اما اینجا که کسی نبود از او سوال بپرسم. تصویر را به طرف ساختمانی هدایت نمودم که اولین انسان ساتراپی را ملاقت کردم و ناگهان صدایش به گوشم رسید.

_با زمان جدید راحت هستی؟

_سلام!

_میگم با زمان جدید راحت هستی؟

_شما هنوز نخوابیدی؟نگهبانی؟

_با زمان جدید راحت هستی؟

_آره بابا راحتم،اینقدر راحتم که دارم از گرسنگی و تشنگی می میرم.

_تو مثل آدمهای قصه های قدیمی هستی!

_چرا؟

_چون میگم با زمان جدید راحتی،میگی شما هنوز نخوابیدی؟؟؟

_حوصله ندارم بابا،شما چرا هنوز نخوابیدی؟

_من نخوابیدم چون سیگنالهای مشکوکی به من رسیده!

_سیگنالهای مشکوک یعنی چی؟

_یکی در مورد باغ سنوک فکر بد کرده!

خدای من فکر من بود که سیگنالش به نگهبان اینجا رسیده و با این سیستمهای فوق پیشرفته من میخواستم ارتباطات اینها را حک کنم و تشکیل امپراطوری دهم.

_چه فکر بدی کردند؟شما فکر همه رو می خونید؟

_افکاری در سیستم های ارتباطی تعریف شدند که وارد شدن کاربر در آن فکرها ایجاد سیگنالهای رنگی میکنه.

_مثلا چه فکرهایی؟

_فکرهایی که مربوط به ضربه زدن به زمین باشه!

_مثال میزنی؟

_مهمترین فکری که سیگنال با رنگ های تند ایجاد میکنه، فکر یک کاربر در مورد بریدن یک درخت در هرکجای زمین هست.

با تعجب پرسیدم:

_یعنی بریدن درخت جرم بزرگی محسوب میشه؟

_بزرگترین جرم اجتماعی در قرن حاضر زمین!

_بعدا مجازاتش چیه؟

_حتما سیاپه واست توضیح داده،ما جرم،مجرم ومجازات به اون معنی که فکر می کنی نداریم!

_خب این که میگی حرف خنده داره،حالا گیریم من این نصفه شب این بزرگترین جرم ممکن در زمین رو مرتکب شدم،فردا چه اتفاقی می افته؟

_بله این مهمترین جرم ممکن در زمین هست وآنقدر مهم هست که هر فکری در هر کجای زمین و مریخ در این ارتباط توسط سیگنالهایی به من مخابره میشه و سیاپه هم از این داستان مطلع میشه!اتفاقی که برای مجرم می افته اینه که فقط باید در باره ی علت اتخاذ چنین تصمیمی حرف بزنه!

_خب علت مثلا اینکه من بخوام درختی رو ببرم که در آن خانه ای بسازم.

_در هیچ کجای زمین کسی مشکل مسکن نداره!

_خب دولت بخواد درختانی رو ببره تا جاده ای رو در میان جنگل احداث کنه چی؟

_مگه 1000 سال پیشه که اول جنگل درست کنیم بعد درختان را برای جاده سازی ببریم؟؟؟این حرفها دیگه خنده داره،این بی تدبیریها 1000 سال پیش انجام میشد!

_آقا به هر دلیلی قرار شد یک درختی بریده بشه چی؟

_این امکان غیر ممکنه و نیازی به بریدن هیچ درختی در هیچ کجای دنیا نیست اما در یک مورد استثنایی این نیاز احساس بشه طبق قانون باید اجازه آن در رفرادم 5 ثانیه ای صادر بشه،رفراندم در میان همه ی مردم جهان و حتی مریخ!

_یعنی سیاپه حتی اختیار بریدن یک درخت رو نداره؟

_سیاپه مگه چکاره است که اخیار دار مردم باشه؟سیاپه هیچ اختیاری نداره،مگر اجرای قانون و اگر تصمیم جدیدی بخواد بگیره باید از طریق رفراندم 5 ثانیه ای باشه!

_خب حالا درخت بریده شد و علت هم مشخص شد چی؟

_آخه من چی بگم،برنامه ریزی ها طوری هست که هیچ علتی برای بریدن یک درخت در دنیا وجود نداره،هیچ علتی!

_یعنی تاکنون چنین اتفاقی در زمین کنونی رخ نداده؟؟؟

_من 135 سال سن دارم و 55 سال هست که وزیر جنگل و فضای سبز هستم،حتی خبر دارم لااقل در 200 سال اخیر چنین جرمی در زمین رخ نداده!

_شما 135 سال سن داری و55 سال وزیری؟؟؟

_بله!

_شما وزیر مملکتی و تک و تنها تو اون ساختمان زندگی می کنی؟

_مگه وزیر دو تا سر داره که با دیگران تفاوت داشته باشه؟

_اما سیاپه جواب سوال منو نداد و گفت وقت شبانه اش متعلق به خانواده اش هست و از من خواست برای کارهایم فردا به او مراجعه کنم؟

_بله سیاپه کاملا درست گفته!

_پس شما چرا این موقع شب داری جواب منو میدی؟

_چون من در شرایط ویژه هستم و سیگنال های پرنگ به من رسیده،یکی در مورد باغ سنوک فکر مشکوک کرده!

_خب حالا از بحث دور نشیم من تصمیم دارم یک درخت رو به دلیل ریختن برگ در حیاط خانه ام ببرم،حالا مجازات من چیه؟

_این اتفاق هم غیر ممکنه ولی در حد فرضیات اگر این عمل وحشیانه و ناجوانمردانه در جایی از زمین پیش آمد به سراغ مهندسی خواهند رفت که مکان کاشت آن درخت را تعیین کرده،این مورد غیر ممکن و کسی که درخت رو بریده مجرم نیست!

_خب مهندس رو چکارش می کنن؟به هرحال او بزرگترین جرم ممکن در زمین رو مرتکب شده!

_جرم شناسی و قضایای این طوری در تخصص من نیست ولی چون سوال تو یک فرضیه ی غیر ممکن هست جوابم اینه که در چنین مورد خاصی جرم مجرم از طریق رفراندم جهانی مشخص میشه که احتمالا برکناری مهندس از کار و کاشتن یک درخت توسط او حکم مردم برای او خواهد بود.

_بعدا با کسی که درخت رو بریده کاری ندارن؟

_نه خیر،کسی که درخت رو بریده فقط یک معلول حساب میشه و در جهان ما فقط به علت ها پرداخته میشه،برعکس افکار اشتباهی که گذشتگان ما در 1000 سال پیش داشتند.

به افکار پاک ،دقیق و شفاف این انسانها غبطه می خوردم ویاد زمان خودم افتادم که همه چیز برعکس چیزی بود که اینان فکر می کنند!

با کشیدن آهی بلند و از ته دل که گرسنگی و تشنگی در آن موج می زد پرسیدم:

_واگر درختی خشک شد چی؟

_تراشه هایی در داخل همه ی درختان زمین تعبیه شده که باید مرگ درخت رو تائید کنه و این تراشه ها این خبر رو روز قبل از مرگ به ما اطلاع میدن و ما برای جایگزینی اقدام میکنیم.

_بالاخره فهمیدید این سیگنالهای پررنگ از طرف کی بوده؟

_انگار مهم نبود،اگر مهم بود ادامه داشت و حتما ردیابیش می کردیم.اگر سوال خوبی نداری منم برم بخوابم.

_من گرسنه هستم و تشنه!

_به من ربطی نداره،ولی اگر گرسنه ات بود حتما سیگنالهای نیازت به پزشکت مخابره می شد.

بدون خداحافظی تصویر را قطع کردم و به فکر آن افتادم تا در خلوت شبانه برای دزدین قرص از خانه رئیس جمهور سروقت خانه ی بدون قفل آنان بروم.شاید در اتاق رئیس جمهور،بانوی اول ساتراپ یا دخترشان لااقل یکی از این قرص های کوفتی را پیدا کنم، بلکه با خوردن آن آرامتر شوم.