قسمت سوم

 

باورم نمیشد که به همین سادگی تبدیل به گرفتار ترین انسان روی زمین شده ام و چکار باید می کردم نمی دانستم،هم تشنه بودم هم گرسنه و هم فکرم به جایی نمی رسید و اینکه همه ی جهانیان در حال نگاه کردن به من بودند احساس خوبی نداشتم.

نگاه به انسانی از 1000 سال پیش که او را نماد خیانت به زمین و کوتاه فکری هایی می دانستند که زمین را اصطلاحا به گند کشانده است.

چاره ای نبود و وارد ساختمان ساده و زیبا شدم،کف ساختمان چیزی مانند استیل براق بود،دیوارها دارای پنجره های فراوان و بازهم مبل هایی اندک مانند تنه ی یک درخت بزرگ در ساختمان خودنمایی می کرد،هیچ خبری از آشپزخانه،حمام،دستشویی،کمد،یخچال ،ظرف ولوستر و رختخواب و تختخواب و...نبود و در یک کلام چیزی نبود جز یک چهار دیواری بزرگ و آرامش بخش.

در را پشت سرم نبستم چون وقتی دنیا در حال تماشای من بود، بستن درب چه فایده ای داشت و کاش کسی می رسید و طرز کار با تلویزیون را به یاد می دادو کمی غذا و آب هم می خوردم تا ببینم چه باید بکنم.

صدای پای کسی مرا به خودش آورد به طرف خانمی که مانند یک انسان غول پیکر وافسانه ای عصر ما بود برگشتم و با نگاه به او کمی عقب تر رفتم!

_سلام!

_لباسای متفاوتی داری!

نگاه به لباسهایم کردم ومنتظر حرفهای مهمتر زن غول پیکر ماندم.

_انگشتت رو روی این تراشه فشار بده!

نگاه به چیزی مانند یک براده آهن به اندازه ی سر یک سوزن ظریف نگاه کردم و انگشت سبابه ام را مانند انگشت زدن بر استامپ بر روی آن گذاشتم.

_خوبه، تراشه وارد بدنت شد،شما حالا به همه ی اطلاعات کره ی زمین و مریخ دسترسی داری!

_کجا ها بیشتر فیلتر هستن؟فیلتر شکن قوی چی دارین خانم؟

_فیلتر نمی دونم چیه؟

_میشه به من بگین اینجا چه خبره؟

_من فقط از ارتباطات حرف می زنم،همین،به ما یاد دادن در مورد چیزی که علم و آگاهی نداریم حرف نزنیم،چون میگن این فرهنگ غلط مربوط به انسانهای 1000 سال پیش بوده و منسوخ شده!

هاج و واج نگاهش کردم که ادامه داد:

_الان از اطلاعات جهان چی میخوای؟

_میخوام با کسایی که در مورد ورود من به زمانشون اعتراض دارن حرف بزنم.

_انگشتت رو طرف جایی بگیر که دوست داری تصویر اونجا ظاهر بشه!

با تعجب انگشتم را طرف سقف گرفتم.

_فکر نمی کنی نگاه کردن به سقف اذیتت می کنه،باشه هر تصویری که میخوای در ذهنت بخواه،این سیستمها کاملا هوشمند هستند و مرتبط با ذهن و افکار شما هستند!

_خب اگر همزمان به چند جا فکر کنم چی؟

_شما تصویری رو می بینید که انگشت و ذهنت هر دو با هم اون رو خواسته باشند،آیکونهایی بر روی تصویر هست که راحت می تونی بخونی و با تراشه و ذهنت بهشون دستور بدی،کارکرد بسیار آسانی داره و همین حالا میتونی با هرکس در دنیا حرف بزنی یا با دستور به آیکون قطع صدا و تصویر باعث بشی چشم و گوش همه ی دنیا بر رویت بسته بشه!

_خب چرا الان تصویر قطع شد؟

_درسته،نیم ساعت قبل از غذا و نیم ساعت بعد از غذا تمام ارتباطات جهانی قطع میشه تا مردم با خیال راحت غذا بخورن و آرام باشند!

_غذا؟؟؟من از این غذا هیچ سهمی ندارم؟

زن از خانه خارج شد و بلافاصله مرد دیگری با همان قد و هیکل وارد ساختمان گردید.

سلام گفتم و طبق معمول جوابی نشنیبدم و این مرد هم بدون مقدمه سر اصل مطلب رفت.

_روزانه 2 وعده غذا می خوریم،7 صبح،7 شب!

نگاه به سرتاپایش کردم و پرسیدم:

_باشه اینو قبلا شنیدم،غذا کجاست؟

پاکتی اندازه ی یک پاکت عکس 2در 3 را به دست من داد و گفت:

_داخلش 4 قرص وجود داره،درسته؟

با اعصابی خرد ودلی گرسنه وبا حالتی گریه درب پاکت کوچک را باز کردم و با نگاهی گذرا چند قرص سیاه و سفید اندازه ی قرص های معمولی خودمان را داخل پاکت دیدم و با میلی گفتم:

_خب؟؟؟

_قرص های سفید رو هر روز صبح ساعت 7 وقرص سیاه که مربوط به شب یا همون شام میشه رو 7 شب میخوری!

_همین؟؟؟مگه با این قرص ها میشه زنده موند؟؟؟

_نگران نباش همه مردم دنیا با همین قرص ها دارن زندگی میکنن!

_بابا من تازه اومدم بین شماها،مرغی برنجی یه چیزی بدین بخورم، بیا این قرص رو بده به این همسایه مون بگو من نمی خوام.

_چهار قرص به شما دادم چون دو روز تا پایان هفته بیشتر نمونده و آغاز هر هفته فرمول قرص ها عوض میشه!

_انگار اینجا جای این حرف ها نبود،در حال دیوانه شدن بودم وبا نگاه دوباره به قرص ها گفتم:

_آبی، آب میوه ای نوشابه ای،خب لااقل یه چیزی بده این قرص ها رو بخورم!

_نیازی به چیزی نیست،الان وقت غذا خوردن هست بهتره حرف نزنید و غذا بخورید.

_پس یه چندتا قرص بیشتر بده تا به اینها عادت کنم از گشنگی می میرم؟

_مرد غول مانند، دیگر چیزی نگفت و با نشستن بر روی زمین پاکت قرص خودش را از جیب در آورد و به سقف اتاق خیره شد.

با نثار کردن دشنامی به او درب پاکت خودم را باز کردم و یکی از قرص را در داخل دهانم گذاشتم که ناگهان چراغ های مخفی فراوانی در داخل اتاق روشن شد و مرد مانند فنر از جا پرید ودستش را طرف دهانم گرفت و من هم قرص را از دهانم خارج کردم.

_چکار کردی،نه دعا خوندی نه به رنگ قرص توجه کردی؟؟؟

نگاه به قرص کردم و تازه فهمیدم رنگ قرص سفید است و من باید قرص سیاه را میخوردم که مربوط به شب بود و شامم را اشتباهی خورده بودم.

_خب الان باید این یکی قرص سیاه رو بخورم؟اون سفیده چی میشه،عوضش میکنی یا اشکال نداره صبح همینطوری بخورمش؟

با تعجب و از بالا به پایین نگاهم کرد و گفت:

_فکر کردی 1000 سال پیش هست که هر طور دوست داشتی با بی نظمی زندگی کنی،نه بی برنامه بودن مال زمان شماست وقرن هاست زمین از وجود شماها پاک شده!

_یعنی چی؟

_مقداری از این قرص سفید با بزاقت تجزیه شد و باید به کارخونه برگرده با این حساب فردا صبح غذا نداری چون این قرص با من برمیگرده!

_حالا تا فردا صبح خدا بزرگه میرم از این سیاپه همسایه مون قرض میگیرم.الان میتونم این قرص سیاه رو بخورم؟

_نه!!!

_نه؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

_چون بزاقت با اون قرص ترکیب شده وتا وعده ی بعدی مجاز به خوردن چیزی نیستی!!!اگر مواد ایندو وعده غذا با هم ترکیب بشه سیگنالهایی که برای پرونده ی پزشکی و برای پزشکت ارسال میشه اختلال پیدا میکنه!

_پزشک؟پزشکم کجا بود؟؟؟

_هر وعده غذایی که میخوری اطلاعات ارگانیسم های بدنت از طریق بزاق و اون تراشه ای که در انگشتت کار گذاشتن برای پزشکت ارسال میشه تا از طرف پزشک مطالعه بشه واگر مشکل سلامتی داری با تجویز دارو در قرص ها و غذاهای وعده های آتی، بر طرف بشه!

_یعنی این قرص ها برای همه یک شکل نیستند؟

_نه خیر هر انسانی یک غذای مخصوص به خودش میخوره که با توجه به اطلاعات پرونده ی پزشکی او تهیه و تحویل او میشه!

_یعنی من نمی تونم فردا صبح از سیاپه غذا قرض بگیرم؟

_اگه سوال مهمی نداری من برم؟

_من آخرش نفهمیدم تکلیف غذا خوردن من چی شد؟

_تو این وعده غذا نداری چون بزاقت آلوده به غذای صبح شده،فردا صبح هم غذا نداری چون غذا فردا صبح رو تقریبا تجزیه کردی و به عبارتی تا فردا شب چیزی برای خوردن نخواهی داشت و من غذای این دو وعده رو با خودم میبرم کارخونه!

پاکت قرص را با عصبانیت بر روی زمین کوبیدم و با صدای بلند گفتم:

_برو بابا جمع کنید خودتونون رو،این همه بگیر و ببند که چی بشه؟؟؟

_جواب این سوال با من نیست.

این حرف را زد و با جدا کردن دو قرص و گذاشتن آنها در پاکتی مجزا از خانه خارج شد ومن نیز کلافه شدم و پشت سر او از خانه خارج گریدم.

خدای من هوا تقریبا تاریک شده بود و شهر با ارتفاع پائین وکمی تاریک حس غربت خاصی را بر من مستولی می کرد وبا این تنهایی چکار باید میکردم نمی دانستم،کاش سپانو اینجا بود و می توانستیم فکری بکنیم،خدایا من بدون سپانو در این زمان غریب چکاره بودم،من و سپانو نسبت به هم تعهداتی داشتیم،آیا من تنهایش گذاشته بودم یا او برای رسیدن به من کوشش نمی کرد؟آیا اینهایی که غذای هوشمند می خورند و برای بزاق دهان تراشه الکترونیک طراحی کرده بودندتوانایی آنرا نداشتند که مرا به زمان خودم برگردانند؟

به طرف درب منزل سیاپه رفتم چند بار محکم بر درب خانه کوبیدم و او با نگرانی در آستانه ی درب قرار گرفت.

_تو باید نظم و انظباط یاد بگیری،تو در 1000 سال پیش نیستی که هر طور دلت خواست رفتار کنی،ما هرچه میکشیم از رفتارهای غلط و جاهلانه ی شماست،برو خونه ات میخوام برم جشن شبانه!

_جشن شبانه چیه،من گشنمه،شما مگه انسان نیستید،مگه موقع غذا خوردن دوربین ها قطع نمی شدند،از کجا منو دیدی؟

_احساساتی حرف نزن،گزارش ویژه بی نظمی تو توسط متخصص تغذیه در زمین و مریخ مخابره شد،شما گرسنه بمون تا یاد بگیری زمان حاضر همه چیز حساب و کتاب داره،یاد بگیر که زمان بی نظمی هایی که در اون زندگی کردی به سر اومده،شما با خوردن قرص های اشتباه،سلامتی خودت رو به خطر میندازی و بیمارستان و دکتر و دارو باید درگیر بیماری تو بشن و هزینه های بیهوده ی زیادی بر جامعه تحمیل میشه که از جیب همه ی جامعه پرداخت خواهد شد،اما ما قبل از درمان احتمالی، پیشگیری می کنیم ،کاری که شما بلد نبودید ولی ما اون رو به نحو احسن بلدیم و انجام میدیم!

_این گرسنگی من ایجاد بیماری نمی کنه؟

_اگر نیاز باشه سیگنالهای پزشکی پرونده ی الکترونیکت،توسط آلارمهای هوشمند به پزشکت اطلاع میدن و اون با قرص های ویژه به سراغت میاد و حتما نیازی نداشتی!

_بگذریم،حالا این جشن شبانه چی هست،اونجا ببر منو تا بلکه میوه شیرنی چیزی گیرمون بیاد؟؟؟

_جواب این سوال در تخصص من نیست،برو خونه ات از تلویزیون با پزشکت حرف بزن ببین چی میگه؟؟؟

سپایه این حرف را زد و بدون هیچ حرف دیگری از خانه اش خارج شد و من را تنها گذاشت،خنده ام گرفته بود و نمی دانستم به کار اینها بخندم یا گریه کنم؟انگشتم را در همین خانه به طرف دیوار روبه رو گرفتم و تصویری با وضوح غیر قابل باور بر دیوار و قسمتی از پنجره ظاهر شد،با فکر به پزشک خودم و گرفتن دوباره ی انگشت به طرف تلویزیون،تصویر خانمی بر صفحه ظاهر شد!

_بله؟

_شما پزشک من هستید؟

_حتما هستم که مقابلت ظاهر شدم!

_از جریان این قرص ها و شام من خبر دارین؟

_بله سیگنالهای پزشکی و سلامت حتی در موقع بسته بودن دوریبن ها و میکروفن ها ارسال میشه!

_خب الان تکلیف من چیه،گرسنه و تشنه هستم!

_هیچ سیگنالی به من نرسیده که ادعای تو رو تائید کنه؟

_سیگنال بهتر می فهمه یا من؟

_ممکنه سیگنالهای 1000 سال پیش اشتباه کنن اما امروزه اشتباه الکترونیک غیر ممکنه!اگه سوال خوبی نداری من برم جشن شبانه!

_این شبانه چی هست،من نمی تونم بیام،کجا هست؟؟؟

_همه مردم صبح ساعت 5 از خواب بیدار میشن و نرمش میکنن،ورزش و همه ی مسابقات ورزشی تو همین ساعت برگزار می شه و تا 30 دقیقه مانده به 7 تمام میشه و برای خوردن غذای صبح تعطیل میشه و 30 دقیقه بعد از خوردن غذا هم کار شروع میشه تا 11 صبح!

_خب؟

عصر کار از ساعت 3 تا 5 ادامه داره و بعد از خوردن شام جشن شبانه از ساعت 8 تا 9 ادامه پیدا میکنه و ساعت 9 خاموشی خیابانها شروع میشه و همه به کانون خانواده برمی گردند.نگران نباش همه چیز رو به خوبی می فهمی!

_الان این جشن کجاست منم بیام؟

_تو باید در مصرف انرژی صرفه جویی کنی تا به اولین وعده ی غذایی برسی،من این اجازه رو بهت نمی دم،شرکت در جشن شبانه انرژی زیادی میخواد که تو فعلا نداری!!!