قسمت دوم
قسمت دوم
_خب فعلا تکلیف من در این دنیای جدید چیه؟
_ با ما زندگی کن،فکر نمی کنم چاره ای جز این باشه و راهی برای بازگشت شما هست یا نه در تخصص من نیست و حتما تصمیمات دیگری در مورد شما خواهند گرفت!
_مثلا چه تصمیماتی؟
کمی فکر کرد و گفت:
_تشکیل یک دادگاه با حضور همه ی جهانیان!
_که چی بشه؟
_که جهانیان بدونن گذشتگان ما چه ظلمی بر ما کردند؟
_مگه همه ی گذشته ی شما من هستم؟
_به هر حال توتنها گذشته ی حال حاضر ما هستی که در دسترس قرار داری!
_من از جمع میلیاردها انسان عهد و روزگار خودم و از بخت بد، به اینجا رسیدم و در هیچ دادگاهی حاضر نمی شم.
_نگران نباش من که گفتم پنج قرنی میشه دادگاه و زندان از زندگی بشریت جمع شده،ولی ممکنه این دادگاه در مورد تو به صورت نمادین اجرا بشه!
_شما گفتی از جنگ جهانی سوم تنها 7 نفر زنده موندن؟
_بله وحشتناکه،تنها 7 نفر!
_چرا مگه چه جنگی بوده؟اصلا جنگ سر چی بوده؟
_جنگ جهانی سوم بر سر یک دعوای خیابانی شروع شد!
خندیدم و گفتم:
_جنگ جهانی ودعوای خیابانی،یعنی چی؟
_حدود 500 سال پیش برای اولین بار مرز بین کشورها برداشته شد،موانعی مانند گذرنامه ویزا و این چیزهای مضحک نتونست گذشتگان ما را محدود نگه داره و بالاخره دنیا به این نتیجه رسید که همه ی مزرها برداشته بشه،گذر به سوی اینکه زبان در همه ی دنیا مشترک بشه،پول واحد،قوانین مشترک و همه چیز تقریبا در همه ی زمین یکی شد.در همین زمان بود که انسانی از کشوری برای پارک ماشین خود با رئیس پلیس کشوری دیگر درگیر و کار به اسلحه کشیده میشه!
نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم!
_مگه کشورها یکی نشده بودند،مگه حالا اون جای پارک چه چیز مهمی بود؟؟؟
_بدبختی شماها این بوده که همیشه با گذشته و خاطره زندگی کردین،کشورها یکی شده بودند اما بر روی کاغذ ولی افکار همون افکار قبیله ای بوده،چیزی که در تاریخ نوشتن اینه که اون سالها جای پارک ماشین از بزرگترین مشکلات بشر بوده و ما حالا به راحتی به فکر کوتاه آنها می خندیم و از کارهایشان برای بچه هایمان فیلم های طنز درست کردیم که بخندند.
کمی به من که متعلق به همان زمان بود برخورد و با جدیت پرسیدم:
_تاریخ در مورد شروع اون جنگ جهانی دیگه چی نوشته؟؟؟
_بله،وقتی شهروند ماشینش رو پارک میکنه رئیس پلیس به او دستور میده حرکت کنه تا خودش جای اون پارک کنه،شهروند خارجی همه بدون فوت وقت اسلحه در میاره و آقای رئیس رو به گلوله می بنده،دعوا بین همشهریان در هر دو کشور بالا میگیره و کار به دولتها کشیده میشه،جنگ با پرنده هایی که در تاریخ از اون به عنوان هواپیما نام بردند،بین دو کشور آغازمیشه،جنگ ادامه پیدا میکنه و هم پیمانان ایندو کشور به جان هم می افتند و قارهاه ها به معرکه کشیده می شوند،جنگ بر ادیان،ایدیولوژی موجود در آن روزگار و دعواهایی ازاین دست باعث میشه سلاح های وحشیانه ی هسته ای وارد میدان میشه و با شلیک اولین بمب از کشوری به نام هاوان دیگر کشورهایی که مجهز به این سلاح ها بودند وارد گود شدند و در کمتر از 30دقیقه زمین به تلی از خاکستر تبدیل شد!
باورش برایم مشکل بود،یعنی چنین چیزی ممکن بود؟
_اون 7 نفری که گفتین چطور زنده موندن؟
_چیزی که در تاریخ جنگ نوشته اینه که این 7 نفر تنها کسانی بودند که در دقایق فاجعه مشغول پرستاری از مادر بیمارشان بودند!!!
از ترس تکانی خودم و گفتم!
از کجا می دونید چنین چیزی در مورد اون 7 نفر یک افسانه نباشه!
_همه ی تاریخ شناسان به این سوال پاسخ دادند!
_خیلی زود دوست دارم بدونم پاسخ مورخان چی بوده؟
_این 7 نفر مال 7 نقطه ی مختلف جهان بودند،چهار گوشه ی زمین و3 نفر مربوط به مناطق مرکزی کره زمین که هرکدام آنها دارای دفترچه خاطراتی از روز واقعه هستند که با تلاش فراوان، توسط سازمان جهانی فرهنگ جمع آوری شده و نقطه مشترک و شاید اتفاقی در بین این نوشته ها_آنهم با زبانهای مختلف_ این باشه که از زمان شروع جنگ جهانی تا پایان اون یعنی در همان 30 دقیقه در حال پرستاری از مادرشان بودند.
به یاد پدر و مادرم افتادم که سالها پیش از دست من دق کرده و مرده بودند و علت مرگ آنها فقط من بودم چون همه زندگی ام وقف کار بر روی همین دستگاه فاکس لعنتی بود که مرا به این روز کشاند،دستگاه فاکسی که باعث شد نه زنی نه فرزندی نه خونه و نه زندگی داشته باشم و االبته انگار این طور بهتر شد تا لااقل هیچ دقدقه ای از دنیای قدیمم نداشته باشم و تنها دلبستگی من دوستم سپانو باشد که دلم برایش تنگ هم شده بود.
_خب از بحث شروع جنگ جهانی دور نشیم بیشتر توضیح میدین؟
_زیاد حرف زدیم،من هنوز چیز خاصی از شما نمی دونم،اعتراضات زیادی در مورد ورود شما به زمان ما رخ داده،میخوای ببینی؟
_اعتراض برای ورود من؟کی خبر داره من اومدم اینجا؟من که کسی رو ندیم،کسی هم منو ندیده؟؟؟
_میخوای ببینی؟
_کاملا متعجب جواب دادم:
_با کمال میل،ولی از کجا؟
سیاپه انگشتش را به طرف نقطه ای از دیوار نشانه رفت و تصویری به ابعاد حدود دو در دومتر بر دیوار نقش بست و چیزی مانند صفحه ی تلویزیون بر دیوار نمایان شد که البته وضوح تصویر، بسیار بالاتر از سینما و تلویزیون نشان میداد.
چیزی حدود هزار نفر زن و مرد غول پیکر با داشتن تابلوهایی مانند پلاکارد بر روی سینه هایشان در کنار خیابانی خلوت ایستاده بودند.
_این تصویرچیه؟
_همون چیزی که شما به اون تلویزیون می گفتین!
_چطور کار میکنه؟
_من نمی دونم چطور کار میکنه،ولی می دونم با دستگاهی که بر روی انگشتمان نصب شده تصویر همه ی جهان رو می تونیم روی هر جایی مانند دیوار، روی سطح زمین،یا تصویری کوچکتر در روی کف دست دیگرم ببینم.
_خب کانالهای مختلف تلویزیونی وجود نداره؟
_همه ی کره زمین در سیطره ی دوربین های تلویزیونی قرار دارند و شما با اشاره ی انگشت میتونی از شمالی ترین نقطه ی زمین به جنوبی ترین مکان بری و همه چیز رو زنده ببینی،همه تصاویر زنده و مانند زمان شما چیزی ضبط شده نیست،حتی فیلم ها!!!
نگاهی به تصویر کردم و با کمی ترس گفتم!
_حالا اینا چی میگن!
_اعتراض!
_اعتراض به چی؟؟؟
_ورود تو به زمان ما!
_جدی؟تصویرش جلوتر نمیاد؟
سیاپه دوباره انگشتش را به طرف تصویر برد و فیلم کاملا زوم شد.
_مهمان ناخوانده ما اینجا هستند!
_فقط یک نفر از میان تحسن کنندگان شروع به حرف زدن کرد و مابقی در حالی که پلاکارد اعتراض بر روی سینه داشتند کاملا منظم و مرتب ایستاند و شاید تصویر این اتاق را هم می دیدند!
_سیاپه ما راضی به حضور این آدم در عصرمان نیستیم.
_چکارش کنم؟
_ما نمیگیم چکارش کن،تو چرا مانند مردم 1000 سال پیش شدی،تو نمی دونی که برای چنین تصمیماتی باید رفراندم جهانی بذاری؟
_حتما این کارو میکنم،اما ما نباید مانند نیاکانمان باشیم،این یک انسان هست و فرق ما با اینها اینه که می دونیم چون یک انسانه پس در همه چیز زمین با ما شریک هست،نه بیشتر نه کمتر!
ناگهان همه متفرق شدند و انگار همه به حرف سیاپه متقاعد شدند!
_کجا رفتند؟
_قبول کردند که من درست میگم و رفتند سر زندگیشون،اما راست میگن مسئله تو باید به رفراندم جهانی گذاشته بشه!
_رفراندم چیه؟چرا دارین شلوغش می کنین؟؟؟
_تو 1000 سال در مسیر زمان حرکت کردی و به اینجا رسیدی،این اتفاق مهمی نیست؟؟؟
_حالا این رفراندم جهانی چقدر زمان می بره!
_نتیجه ی هر رفراندوم جهانی حدود 5 ثانیه طول میکشه!
_جالب شد،نمیخواین از شروع جنگ جهانی بیشتر برام بگید؟
_ما اجازه نداریم در هر روز بیشتر از اینها حرف بزنیم،تو تنها شهروند ما نیستی!
_خب الان من چکار کنم!
_برو خونه ات،همه چیز مهیاست!
_خونه ام،خونه ام کجاست؟
_هرجا که دوست داری!!!
نگاهی به اطرافم کردم و با تعجبی بیشتر و غیرقابل باور پرسیدم:
_یعنی چی که هرجا دوست داشتم،من اصلا دوست دارم همسایه شما باشم.
_خودت برو با همسایه کناری صحبت کن.امکانات شهر برای همه ی خانه ها یکسان تقسیم شده،هیچ فرقی بین این خانه ها نیست،تو هنوز مانند انسانهای 1000 سال پیش اعتماد به نفس نداری،چون تنها منو می شناسی میخوای همسایه من بشی،شماها با همین کارها زمین را به نابودی کشاندین،تو هم صحبت های فراوانی پیدا میکنی مثل قدیمی ها عجله نکن و زود تصمیم نگیر،بهتره بری که من استراحت کنم.
_اگه خونه رو نداد چکارکنم؟من چطور میتونم خونه ی اون آدم رو بگیرم،خونه ای که یک عمر توش زندگی کرده و کلی خاطره توش داره!
_برو دیگه وقت ندارم حرف بزنم،تو باید سر همین افکار مضحک محاکمه بشی و دارم مصمم به این کار میشم،خاطره یعنی چی؟در و دیوار خانه چی هست که آدم باهاش خاطره داشته باشه،تاریخ سیاه شما نشون میده که همین واژه ی خنده دار مانند خاطره و مسائل پیرامون اون بیماریهای روانی گسترده ای رو در زمین 1000 سال پیش تولید کرده که هزاران پزشک بیمارستان دارو ساز و دنیایی از منابع مالی زمین با آن درگیر بودند و جالب اینکه هیچ وقت نتونستین یک بیمار روانی رو کاملا درمان کنید،شما نسلی هستین که فقط به معلولها فکر کردین وعلت ها هیچ جایی در فکرتون نداشتندو بعدها بیشتر در این مورد خواهی شنید،شما زمین رو نابود کردین،برو بیرون که دیگه حالم داره بد میشه،شما با شلوغ کردن زمین،با فکرهای کوچکتان نابودی هستی و آفرینش را نشانه گرفتین و ادعا داشتین چیزی از علم و دانش بلدید در حالیکه تنها هنر شما در 1000 سال پیش این بوده است که حرف بزنید،دعوا کنید وبرای برای حل یک مشکل صدها مشکل دیگر ایجاد کنید.
ترسیدم و فهمیدم سیاپه عصبانی هست و ممکن بود کار دستم بدهد و من چیزی از عصبانیت اینها نمی دانستم و باید اینجا را ترک می کردم،از خانه خارج شدم و با نگاه به شهری آرام و خالی از سکنه طرف درب یکی از خانه ها رفتم،چکار باید می کردم نمی دانستم،نه زنگی بود نه آیفونی و نه کار با تلفن را بلد بودم.درب ورودی بسیار بلند و جنس آن چیزی مانند یک مقوای ضخیم بود و ورودی آن در حدود یک و نیم متر عرض داشت و جایی مانند قفل و دستگیره هم به چشم نمی آمد.
بر در و دو پنجره ی بزرگ کنار آن خیره شده بودم که ناگهان در باز شد و انسانی به اندازه ی 2 برابر من از درب خارج شد.
_حرفات رو با سیاپه شنیدم،خونه ی آماده هست،میتونی بیای داخل،الان برای آموزش کار با دستگاههای موجود امروزی و نحوه ی غذا خوردن میان اینجا،بهتره مانند عهد خودت رفتار نکنی و از چیزی که بلد نیستی استفاده نکنی،مجاز به تغییر هیچ چیز این خونه نیستی و هرکاری رو متخصصش باید انجام بده،تو از نسل خرابکارهای زمینی و همه ما از تو می ترسیم،همین حالا همه ی آدم های جهان روی تو زوم شدند و زمین و همه ی یک میلیون نفر جمعیتش با حرص دارن نگات میکنن!برو داخل خونه واگر خواستی صدای دستگاهها رو باز بذار تا با مردم جهان صحبت کنی و البته میتونی دوربینهای اتاقت رو خاموش کنی و ارتباطت رو با همه ی جهان و حتی مریخ قطع کنی ولی برای بار اول حتما باید آموزش ببینی.دوست داشتی با مردم مریخ هم صحبت کن اونا الان دارن صحبت های من و تو رو می شنون و سوالشون اینه که شما چکاره بودید به ترکیب طبیعت مریخ دست بزنید و اونجا رو هم به نابودی سوق بدین،اونا تو رفراندم مریخ به این نتیجه رسیدن تو باید اندازه ی همه ی 2000 میلیارد انسانی که درپی نابودی زمین و مریخ بودند محاکمه و مجازات بشی!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.