بنام خداوندی که عاشقانه دوستم دارد.

 

 ===============================================

 

فریدون مشیری و خودروی پراید

 

قاسم خوش سیما

 

با تومهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن  دست شدم، چیره به فرمان تو گشتم،

شوق رانندگی لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن راننده ی دیوانه كه بودم.
 

در چاله ی کوچه، کمک زیر تو لغزید

رینگ با هقهقه خندید،

عطر آن لنت چه پیچید!
 

یادم آمد شبی  باز آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم از آن صندلیه خشک

کمر فیل اگر بود در آن چاله شکستی

ساعتی بر لب آن چاله نشستیم.

بی فایده دگر بار زجا باز خزیدیم
 

من همه  پول جهان ریختم آن باک کثیفت.

من همه، محو تماشای خوراکت
ای دو صد کارد بر آن پیکر تنگت

تایرت صاف و شتابان تو اندک

روکش صندلی خندان توکه هرگز نشدی رام

روغن داغ تو قاطی شده در آب

لامپ ها‌یت خجل از کرمک شب تاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز  دف تو

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از خرید این خودرو حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آیینه دق، تو نظر كن،

آمپر آب همیشه به فغان است،

تو كه هرروز میکانیک به نگاهت نگران است،

باش فردا، كه خرت با دگران است!

تا که بدتر نشدی، زود از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ حذر از  خودرو  کن و من که ندانم

سفر با تو، هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به پدال تو لگد زد
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من ریپ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم .

باز گفتم تو پرایدی و من صاحبت هستم

تا به نام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

فروش تو، می دانم، نتوانم!»

آن جلو بندی و آن سقف فرو ریخت

آن موتور ، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

باد در تایر تو لرزید،

گاری بر گیربکس تو خندید!

 

یادم آید دگر از اگزوز تو صدایی نشنیدم

گژ روغن از قلب موتور باز كشیدم

هم گسستم،  هم رمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن چاله و صد چاله دگر هم،

نه گرفتی دگر از صاحب آزرده خبر هم،

نه کُنیم دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تـــــــــــــــــــو، اما، چه آسان از آن كوچه گذشتم
!