اگردر لحظه ی آخر بتوانید با حضرت عزرائیل حرف بزنید،

چه خواهید گفت؟؟؟

مرگ نزدیک است و شاید فرصت آن نباشد تا نگارش همین متن را به پایان برسانم وشاید در همین ثانیه ها هیاهوی وجودم فروکش نماید وبعد از سالهایی پر طلاطم برای همیشه از یادها محو شوم.

چه لحظه ی خوشی که فرشته ی مرگ مقابلم می ایستد و من از ترس فریادم به آسمانها خواهد رفت اما کسی صدایم را نمی شنود، من می مانم ودنیایی از کارهای ناتمام که تا چند ثانیه دیگر به رویا خواهد پیوست.به یاد آن خواهم افتاد من همان ماهی بودم که میخواستم قانون اقیانوس را تغییر دهم، من همان کسی هستم که با همه ی وجودم حیوانیت را تکمیل کردم وطبیعت پیرامونم لحظه ای از وجودم در آسایش نماند. چشمانم دید آنچه را نباید می دید و ندید کودک یتیمی را که برای لقمه ای کباب مهر، به روده های آویزان در بازار گوشت فروشان خیره شده بود،گوشهایم شنید آنچه را که نباید می شنید و نشنید زجه ی فرزندان همسایه را که در حسرت لقمه ای عشق، منتظر بابایی بودند که از زندان بیاید و برای شب یلدایشان هندوانه بخرد.من همان حیوان ناطقم که دستانم فقط برای خودم نوشت و امضاء نمود وهمه چیزرا برای خودم خواستم و هرگز دست آن پیرمرد بادکنک فروش را نگرفتم که با کمری خمیده نای حمل بادکنک هایش را نداشت،پاهایم برای خودم دوید و هرگز پاهایم را در کفش کسی نکردم که پشت سر او غیبت و بی محابا تخریبش می کردم.

بله اکنون حضرت عزرائیل مقابلم ایستاده است و من به خط پایان رسیده ام،از ایشان خواهم پرسید آیا اجازه می دهند نگاهی به پشت سرم بیاندازم،نگاه به مسیری که به نام زندگی پیموده ام و بنام جوانی حرام کرده ام زندگانی که بسیار شریف تر از اینها می توانست باشد،راه سختی را پیموده ام و بسیار اندوخته ام اما چه فایده که همه ی اندوخته هایم به پشیزی نمی ارزد و انگار راه را به اشتباه آمده ام، تازه فهمیده ام اینجا نرم افزار می خواهند ومن سخت افزار اندوخته ام،اینجا قدرت ایمان میخواهند و من آهن جمع کرده ام،اینجا نیکی می خواهند و من سنگ و سیمان جمع کرده ام و افسوس که راهی برای بازگشت وجود ندارد،جناب عزرائیل خودت بگو تکلیف چیست؟ایشان با عجله خواهند گفت خیلی ها در این لحظه ی ملکوتی این سوال را می پرسند و البته جوابی برای آن نخواهد بود.

تمام انرژری هایم در حال فروکش کردن هستند،نیروی جوانی که آنرا برباد دادم،نیروی عشق که در توحش ماند،نیروی عقل که مرا به دیوانگی کشاند و نیروی کسب و کار و موقعیتم که جز گناه چیزی از آن تراوش نکرد.از جناب عزرائیل خواهم خواست که فرصتی دوباره به من بدهد چون کارهای ناتمام بسیاری در راه زندگی بر جا گذاشته ام و با این سرمایه ی صفر جایی در آنجا نخواهم داشت و ایشان لبخندی خواهند زد که این درخواست در میان همه ی آدمیان مشترک است و هیچ جوابی برای آن وجود نخواهد داشت،به آخرخط رسیده ام و البته آنجاست خواهم فهمید که ای کاش زندگی دنده ی عقب داشت.

با رفتن من هیچ اتفاقی برای جهانیان پیش نخواهد آمد و زمین بی من همچنان به دور خورشید خواهد گشت و زمان در کوچه پس کوچه های تنهایی خود به مسیر ادامه خواهد داد و برای نبودن من عزا داری نخواهد کرد.

بله اینجا خط پایان است و با همه ی وجود خواهم فهمید که به همین زودی دیر شده است و دیگر فرصتی برای عشق و محبت نمانده است،محبت بر انسانی که حقش در گلوی من است،عشق بر هم نوعی که صدای ناهنجار وجود من، ساز زندگی اش را از کوک خارج نمود،با زبانم دختر همسایه را از شوهری شایسته و پسر ته کوچه را از استخدام در کارخانه ی زندگی محروم نمودم،به یاد مادرم خواهم افتاد که دعایش بدرقه ی راهی بود که می رفتم ودعایی که من برای پدرم داشتم این بود که هرچه زودتر به ارثیه اش نزدیک شوم،به یاد برادرانی که کوشیدم تا آنها را در چاه بیندازم شاید لقمه ی بیشتر نصیبم گردد و باز خواهرانی که در زیر چکمه های حماقت من آزادی را از آنها سلب نمودم  و ترسیدم نگاهی از جنس نگاه من ، اندامشان را بیازارد.

از حضرت عزرائیل خواهم پرسید که برای بخشش هر آنچه که اندوخته ام چقدر زمان دارم،فرصتی چند ثانیه ای تا روی کاغذ بنویسم همه ی دارایهایم وقف کودکان کار،کودکان سرطانی،کودکان گرسنه،کودکان بغض کرده،کودکان حسرت،کودکان سیلی خورده از سیلاب زمان بر بنا گوش جباران ستمگروکودکان خیالم،اما ایشان سری به چپ و راست خواهند چرخاند و منظور آنست که دیگر فرصتی نمانده است و این دیدار ویژه و ملکوتی نباید بیشتر از یک ثانیه به طول بیانجامد و البته او در همان لحضه ی آخر خواهد آمد و ماموریتش این خواهد بود روح شریف را با دو دست احترام به انبار روح واقع در یکی از خیابانهای برزخ ببرد و تحویل فرشته ی انبار دار روح دهد و به سراغ ماموریت دیگری روانه گردد.

در حال آب شدنم،باید فریاد بکشم،شاید خواب باشد،باید خدا را فریاد بکشم،باید از مادرم بخواهم کمکم کند،باید دفترچه ی بانکی را نشان مامور جلب روحم بدهم،باید سند ملک ها وکاخ هایی که بر کوخ های مردم بنا نهاده بودم،برگ سبز ماشین هایم،مدرک دکترای هاوایی،باید بازوهای ضخیم،گردن کلفت،ابروهای آرایش شده،کتابهایم،فیش حقوقی را نشان این مامور جبار بدهم،اما فریاد و زجه هایم به جایی نمی رسد و ایشان می گویند چیزی از وقت یک ثانیه ای ملاقاتمان نمانده است واین زمان برای هیچ موجودی ذره ای افزوده نخواهد شد،همه چیزم را به سویی پرتاب می کند و منتظر متاعی است که من از آن بی بهره ام،او قدرت ایمان می خواهد و من چیزی جز سنگ وآهن و سیمان و کاغذ ندارم،او نرم افزار می خواهد و من هرچه دارم سخت افزار است،نفس به تیک تاک وداع رسیده است و تنها جایست که هیچ کاری از دستم ساخته نیست،نه دروغ،نه آدم فروشی،نه غیبت،نه قسم ناحق وپایان این خط پایان همه ی خط هاست.باید نگاهی به پشت سرم بکنم و از همه ی دنیا حلالیت بطلبم اما ایشان فرصت این تعارف مضحک را به من نخواهند داد و ثانیه ام برای همیشه به پایان می رسد.