شماره:آخـــــــــــــــــــــــر
گردن دایماز نرم، گرم و ودوست داشتنی بود،کنترل تنفس از دستم خارج شد و نیم نگاهی به پیرزن انداختم که گویی بیدار بود و نگاهم می کرد.حس کردن گردن دایماز حال خوبی به من می داد و انگار نه انگار که باید آنرا می فشردم تا بچه تمام کند.
خدایا چکار باید می کردم،دستانم هیچ قدرتی نداشتند،دهانم خشک شد و همه ی اندامم می لرزیدند،زن خروپف نمی کرد و لحظه به لحظه آهنگ تنفسم نامنظم تر می گردید،باید خودم را جمع و جور می کردم،درحال دیر شدن بود و اگر نقشه نقش بر آب می شد زندگی من همینجا به پایان می رسید.باید چشمانم را می بستم و طوری گردن بچه را می فشردم که قبل از خفه شدن صدایش در نیاید و پیرزن بیدار نشود و از اینجا فرار کنم،اتاق نمناک بود و غرق در ظلمات ومن در برزخ زنده و مرده ی دایماز و در پی قدرت کشتن او و نجات خودم،ویلان و شیلان پرسه می زدم.
_دوستش داری؟
مثل برق از جا بلند شدم و به کنار پنجره رفتم،خدایا این صدای چه کسی بود؟
_پرسیدم دوستش داری؟
_ش...ش...شما بیدار بودی؟
_خوابم نمیبره،می دونستم بر می گردی!
زن چه می گفت و چیزی از نقشه ی من فهمیده بود؟یعنی اول باید او را می کشتم؟نمی دانستم چه بگویم!
_بخواب مامان!
_سونیا کجاست؟
_سونیا هنوز تو اون خونه جنگلی هست،من گم شده بودم!
_پیدا کردی؟
صدای مادر سونیا بسیار وحشتناک بود و انگار با جن حرف می زدم،با تعجب پرسیدم:
_چی...چی رو؟
_پسرت رو،می دونستیم اومدی ببریش،سونیا هم فهمیده بود!
سرتا پایم سرد شد و نگاه به دایماز کرد و این نفس هم آرام نمی گرفت.
_پسرم کیه مامان،من که پسر ندارم؟
_دایماز پسرته زامیاد و تو هم اینو میدونی که اومدی اونو ازمادرش بدزدی!
دستم را بر روی پیشانی ام گذاشتم و با دهانی نیمه باز گفتم:
_پسر من؟؟؟
_بله تو،همون پسری که باعث شد شما از پرداخت مهریه به دخترم معاف بشی،پسری که جون تو رو خرید!
هاج و واج جواب دادم:
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه وقتی سونیا فهمید از تو حامله شده سریع مهرش رو بخشید وتوافقی از تو طلاق گرفت تا بچه گیر دادگاه و دادگاه کشی نیوفته و زیر دست تو بزرگ نشه،طلاق گرفت و خودش رو بیچاره کرد که تنه ی این بچه به تنه ی تو نخوره،اما تو حالا چطور فهمیدی و اومدی دنبالش نمی دونم!
_چی میگی مامان،من کی بچه داشتم و خبردار نبودم،اگه اینطوری باشه و سونیا بچه ی منو به این روز انداخته باشه که روزگارش رو سیاه می کنم،ازش شکایت می کنم،اعدامش می کنم!
_من همه ی این سالها همین حرفها رو به اون زدم و گفتم نباید بچه ی مردم رو بی شناسنامه اینجا نگه داره،به هر حال این بچه از شما ارث می بره!
نگاهی پدرانه به دایمازم کردم و شرم از سرو صورتم می بارید،پروردگارا این چه قصه ای بود که من داشتم،عروسی با رویا چرا به هم خورد و قصه ی دختری از طرشت شکل گرفت و رویای پاریس در کنار بستر پسر همیشه در حبسم دایماز، رو به واپسین لحظات خود رقم می خورد.خدا وندا با این درد چکار باید می کردم؟
شما میدونی جرم این کار چیه خانم؟
دور بر ندار زامیاد،خودت خواستی!
_یعنی چی که خودم خواستم؟
_این قهر خداست چون دخترم که با هزار آرزو به خونه ات اومده بود رو مثل سگ از خونه ات انداختی بیرون،یادت هست؟
با نگاه به بستر دایمازاشک امانم را می برید که جواب دادم:
_من گناه کردم،تقصیر بچه ام چی بود که دختر شما این بلا رو سرش آورده،من همین امشب می کشمش پیر زن افریطه!!!
_داد نزن زامیاد،تو دخترم رو سالهاست که کشتی نامرد،باشه بازم بکشش،مرگ واسه اون عروسیه،فقط می تونی بدون اون پسرت رو بزرگ کنی؟
دستم را روی قلب دایماز گذاشتم و برای اولین بار از ته دل شروع به گریه کردم وضربان ضعیف قلب جگر گوشه ام زیباترین حس زندگی را در من تداعی نمود،دوست داشتم قرنها به همین حالت بمانم و پوست لطیف پسرم، پوست کرگدن مانند مرا انرژی ببخشد.
_دایماز،دایماز جان،پاشو بابا،بابا جان پاشو عزیزم!
پیر زن از جا بلند شد و برق اتاق راروشن کرد و دیدن روی ماه پسرم باعث شد گریه ام چند برابر شود و یک دل سیر گریه کردم و با همان حال گفتم:
_پاشو بریم پسر دیگه از چیزی نمی ترسم،نه از مادر دروغگوت،نه از هیچ انسان دیگه،پاشو بریم که خیلی کار داریم بابایی!
دایماز بیدار بود و باز نگاهم می کرد و انگار همه ی حرفهای مرا شنیده بود،عاشقانه روی او خوابیدم و با همه ی وجود شروع به بوئیدن تنها پسرم کردم و بی محابا گریه می کردم.
_پسری نمی خوای منو بابایی صدا کنی؟بابا جان می دونستی اومده بودم بکشمت،بابا می دونستی تو نتیجه ی حماقت مادرت هستی،بابا دایماز پاشو راه برو بابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!
_گریه نکن زامیاد!
_حــــــــــــــــــــــــــــــــرف نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزن پیرزن!!!برو بیرون میخوام با بچه ام تنها باشم!!!
دستم را زیر بدن گرم و نرم دایمازم بردم و او را از جایش بلند کردم و بوی تن نازینش را به همه ی وجودم شمیدم ورایحه ی خوشش را وارد روح و جانم نمودم.
دایماز صورتش را روی گردنم انداخت و گویی داشت از روزگار سختش در این سالها نجوا می کرد و شاید دوست داشت پدرش پس از این زمان بی خبری، حرفهایش رابه دقت بشنود.احساس پدر بودن را سنگین می دانستم وحس مسئولیت عجیبی داشتم،به یاد یکی از شرط های سونیا برای ازدواج افتادم و بدون توجه به آن موضوع، پیراهنش را بالا زدم و با کمال تعجب خال بزرگ و سیاه رنگی را دیدم که روی بدن من نیز بود و پیراهن پسرم را پایین کشیدم و او را بر روی تشکش گذاشتم.
مادر سونیا چیزی نمی گفت و فقط حرکاتم را نگاه می کرد که به حرف آمد.
_سونیا کجاست؟اون دختر تک و تنها رو تو دل جنگل تنها گذاشتی نه؟
چیزی نگفتم و فقط دایمازم را نگاه کردم و خطاب به او گفتم.
_بابایی پاشو آماده شو بریم!
وجودم در حال آتش گرفتن بود،خدایا من چکار کرده بودم که چنین زندگی داشتم،چطور باید یک عمر پسرم را در این زندان دنیوی می دیدم،من از پسرم شلوغ کردن و انرژی می خواستم و فرار از چهارچوب کودکی، اما چرا باید برای همیشه در چنین قفسی زندگی می کرد؟
آیا دایمازچوب بدکردنهای مرا می خورد یا من باید با چوب او در دنیا ادب می شدم؟آیا من سونیا را بیچاره کرده بودم یا سونیا با حماقتش من و دایمازم را به این روز نشانده بود وهزار سوال از این دست که بی شک مابقی عمرم را باید با آن می گذراندم.
دیگر آمدن یا نیامدن متینه مهتاب و هیچ کس دیگر مهم نبود و تنها چیزی که برایم مهم بود پسر گلم دایماز بود که اسمش را برعکس اسم خودم انتخاب کرده بودند و سونیا می خواست فرزندم برعکس پدرش باشد و به همین دلیل اسم مرا برعکس بر روی او گذاشته بود.دیگر هیچ علاقه ای به سونیا نداشتم و قطعا هیچ وقت حرف ازدواج با زنی دیگر را نمی زدم و باید همه ی انرژی و توانم را برای پسر خوبم دایماز می گذاشتم و می مردم تا او زنده بماند و از ذره ذره ی گوشت تنم خرج می کردم تا دایماز ناتوانم توانا شود و در حد ممکن از دنیای کوچکش لذت ببرد.
_بچم لباساش کجاست،می خوام ببرمش؟
_کجا ببریش،نفس دخترم به این بچه بسته شده!
_نفس دختر شما به چی بسته هست به من ربطی نداره،من بچه ی خودم رو می برم!
_تو چکاره ای بچه رو ببری؟
روی سینه ام کوبیدم و گفتم:
_پدرش...پدرش...پدرش!
_تا حالا کدوم گوری بودی؟
فریاد زدم و گفتم:
_من کدوم گوری بودم؟شما بچه منو دزدین و اینجا مخفی شدین!!!
_دزدیدیم؟؟؟
_بله دزدیدین،دزدی مگه شاخ و دم داره،بچه من سالم دنیا اومده و شما ناقصش کردین و 5 سال از من مخفی کردین،شکایت می کنم و دخترت رو میندازم زندان خانم محترم،چی فکر کردیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟
_این دستت درد نکنه ی شماست دیگه نه؟؟؟
_آره دست شما درد نکنه که بچه ی منو دزدیدین و فلجش کردین!
_تو چشام نگاه کن زامیاد،دستت درد نکنه ی شما همینه،تو یه زن رو مثل حیوون انداختی تو خیابون و تنها چیزی که واسش گذاشتی بیماری بود و درد و روزی که کودکت رو از تو پنهان کرد تو لیاقت بچه بزرگ کردن نداشتی،غرق در امیال خودت بودی و ...
_ببین خانم محترم،تو این دنیا برای 1000 کار خوب هیچکس نمیگه دستت درد نکنه،ولی یک کار بد هزار بابا نه نه داره و همه در موردش توضیح می خوان،من الان از شما توضیح میخوام که شما چه حقی داشتین این آدم ربایی رو مرتکب بشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین؟؟؟
نیمه های شب وصدای شیر آبی که در حیاط خانه باز شد مرا به خودش آورد و به سرعت دایمازم را در آغوش گرفتم و تصمیم گرفتم مرد و مردانه همین حالا به تهران برگردم و با همه ی سختی ها، زندگی جدیدی را با پسر گلم شروع کنم،دنیای جدیدی که هیچ کس حتی سونیا هم در آن جایی نداشت و فقط خودم بودم و زحمت برای بزرگ کردن عصاره ی وجودم و میخواستم بمیرم تا دایماز نمیرد.
اصلا برایم مهم نبود سونیا در نیمه های شب در دل کوهستان چکار می کند و آیا می ترسد یا نه،به کنار پنجره رفتم تا ببینم چه کسی شیر آب حیاط را در نیمه شب باز کرده است و با تعجب در تاریکی حیاط سونیا را دیدم که با عجله پاهایش را شست وبه طرف ایوان دوید وبا کلید در را باز کرد،تیر نگاهش وارد قلبم شد و نفسم را لحظه ای بند آورد.
_حرام زاده تو اینجایی، اون بچه رو بذار سر جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش!!!!
دایماز را فشردم و به آرامی گفتم:
_بچه ی خودمه دزد کثیف!
_مامان نگفتم این بی همه چیز داره فیلم بازی میکنه و اومده دایماز رو از من بگیره؟؟؟
_تو بچه ی منو می دزی سونیا نه؟بچه ی سالم منو فلج می کنی و من 5 سال باید از اون بیخبر باشم نه؟
_تو لیاقت بچه رو نداری،بزارش سرجاش،اینقدر فریاد می کشم تا سکته کنی و بمیری!
_فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد کن،به درک،برو کنار من برم سونیا،نذار ازت شکایت کنم بدبختر بشی!!!
_از این بدبخت تر؟؟؟
_برو کنار،از این بدبختر!
مادرش چیزی نمی گفت و در بدترین حالت عمرم قرار داشتم و دوست داشتم سونیا را به قتل برسانم!
_میگم برو کنار!
_بیچاره من می دونستم تو دنبال دایماز اومدی و فکر همه جا رو کردم،بازی تموم شد،بچه رو بزار زمین!
ترسیدم و کمی عقب رفتم، دایماز آرام و مهربان را به خودم چسباندم!
_حرف مفت نزن برو کنار دزد!
_میگم بچه رو بذار زمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!
با همه ی قدرت فریاد زدم:
_داد نزن بی شعــــــــــــــــــــــــــــــــــــور!
_تو فکر کردی بی دلیل باهات دوباره باهات ازدواج کردم کثافت،فکر کردی عاشقت شدم که ببرمت دل جنگل و بهت کباب بدم،فکر کردی اینقدر خرم که تو رو نشناسم چه وجود کثیفی داری؟
ترسیدم و منظور سونیا را نمی فهمیدم و قدرت تجزیه و تحلیل اطرافم را از دست دادم،بچه را روی زمین گذاشتم و به طرفش حمله ور شدم و با چنگ انداختن بر موهای بلندش سرش را دهها بار بر دیوار کوبیدم و آنقدر ضربه زدم که خونش پهنای دیوار را کاملا رنگی کرد،فریادهای مادرش را دیگر نمی شنیدم و پیر زن آنقدر بر پاهایش کوبید و زجه کشید که مانند سونیا از حال رفت،نگاه به دایماز کردم که برای اولین بار صدای گریه اش را می شنیدم و شاید می خواست به خون خواهی مادرش بیاید،دلم خنک نشد و با لگد به جان پیکر نیمه جان سونیا افتادم.
_بی ...بی رحم ن ...نزن ...
نفس نفس می کشید و انگار در حال مردن بود و دایماز را دیدم که با زجه دستان کوچکش را طرف الهه ی خوبی هایش دراز کرده بود و سونیا هم خاموش نگاهش می کرد،نفس نفس زنان به طرفش رفتم و به یاد تمام بدبختی هایی که برایش ایجاد کرده بودم،کنارش نشستم و با گذاشتن سر خونینش بر روی پاهایم شروع به گریه کردم،موهایش را که مملو از خون بود کنار زدم تا سیمای دردناک و معصومش را بیشتر ببینم.
_ز...زا...
با گریه ی من و دایماز که انگار در حال تنهاتر شدن بودیم از ته دل گفتم:
_جانم سونیا جان،بگو عزیزم؟؟؟
__یه ...یه جای نقشه ام ...یه جای نقشه ام اشکال داشت...
با نگاه به چشمان زیبای سونیا که شاید در حال خداحافظی با دنیا بود گفتم:
_چی میگی سونی جان،بلند شو من معذرت میخوام،حق با تو بود برای همیشه!
_م...من...
_حرف بزن سونــــــــــــــــــــــــــــی!
_من...من از اون شوهرمم شانس نداشتم و ازش تنها چیزی که گرفتم اید...ایدز بوووووود،اونم این چند روزه به تو هدیه دادم،اما...
_ایدز...یعنی تو با من ازدواج کردی که از تو ایدز بگیرم و بمیرم؟؟؟
_فکر ...فکر نمی کردم دایمازمون... هم تو رو از دست بده هم منو....د...د...د...
_سونیا...سونیا...سونیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
با تشکر از همه ی خوبانی که همراه من در نوشتن این رمان بودند ،خواهشمندم تمام کاستی های مرا ببخشایید و بابت همه ی وقتی که برای خواندم صرف نمودید،حلالم نمایید.
متشکرم.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.