شماره:29

 

 سونیا نسبت به من خیلی آرام شده بود و با اینکه خیلی از خلقیاتش را می دانستم اما باز می ترسیدم نظرش عوض شود و با یاد آوری بدبختی هایی که کشیده است، ناگهان زیر همه ی حرفهایش بزند.ولی حالا اینها مهم نبودند،بلکه مهم این بود که من چرا و چطور می توانستم یک انسان به نام دایماز را بکشم،کودکی که سونیا با این بدبختی ها بزرگش کرده بود و قطعا قلبش به قلب او در پیوند بود.

_خب پاشو برو دیگه،من باید برم سر زمین مردم، دیرم شده!

_نمیشه نری؟

_تو پول دوا درمون منو این بچه رو میدی که نرم سرباغ؟

سرم را پایین انداختم!

_همش 100 هزار تومن پول باهامه سونیا!

_خب پس چی میگی؟بعدا با همین 100 هزار تومن میخوای بریم فرانسه؟

_اونو نگران نباش، یه پول درست و حسابی از مادرم میگیرم!

_اونا نمیدونن اینجایی نه؟

_نه هیچکس نمی دونه!

_پدر مادرت چی؟هنوز موافق بودن که ما دوباره رجوع کنیم؟

_درست مثل گذشته،هم بابام هم مادرم تو رو برای من بهترین می دونن!

_یاالله...یا الله!

پیر مرد همراه مادرسونیا وارد اتاق شدند و من با نگاه به مادرش از جا بلند شدم،نمی دانستم چطور باید در چشمان سلیمه، مادر سونیا نگاه می کردم و چه باید می گفتم نمی دانستم چون باعث همه ی بدبختی های این خانواده فقط من بودم.

_سلام مامان!

خیلی سرد و بی معنی جواب داد:

_سلام،بفرما بشین!

_مادرت خوبه؟

_خیلی ممنون!

_کاشکی مادرت دختر داشت و این بلا سر اونم می اومد و می دونست که ما چقدر گرفتاری کشیدم!

چشمم به تشک کوچک دایماز بود که به آرامی گفتم:

_شرمنده جبران می کنم مامان!

_خدا کنه!

دیگر هیچ کس چیزی نمی گفت و سکوت سنگینی فضای نمناک اتاق را فرا گرفت که پیرمرد این سکوت درد آور را شکست.

_خب حال و روزتون معلومه مشکل حل شده و یه شیرینی حسابی می خوریم؟

من نگاهش می کردم،سونیا بچه اش را نگاه می کرد و مادرش هم سونیا را و البته بابا بزرگ همه ی ما را و ادامه داد:

_من زنگ زدم عاقد بیاد،نظرشماها چیه؟

سلیمه جواب داد:

_شما همه ی صحبتاتون رو کردین؟سونیا تو چطور دوباره این آدم رو قبول کردی؟

دلم لرزید و با نگاه به سونیا انتظار شنیدن این جمله را از مادرش نداشتم.

_چکار کنم مامان؟دیگه خسته شدم،خسته شدم از بس مردم از من فرار میکنن،تو درد منو می دونی مادر؟همه از من می ترسن فکر میکنن زن مطلقه یعنی زن تیفوسی،سر باغ های مردم میرم،زنا از من میترسن فکر میکنن میخوام شوهراشون رو ازشون بگیرم،هیچ جایی جام نیست،من بهتر از شما ها می دونم این آدم همچین امام زاده ای نیست که آدم شده باشه و بچسبه به زندگیش!

آهی کشید و ادامه داد:

_چکار کنم که چاره ی دیگه ای ندارم!

_از چاله به چاه نمی افتی؟؟؟

سونیا انگشتان پایش را می فشرد و باز اشک از گوشه ی چشمانش جاری بود!

_من سالهاست تو چاه و چاله دارم دست و پا می زنم مامان،کی بهتر از تو میدونه درون من چی میگذره؟

_خب تو خواستگارای دیگه هم داشتی چرا به بقیه بله نگفتی،چرا میخوای از یه سوراخ دوبار گزیده بشی؟

حرفهای زهر دار و غیر منتظره ی سلیمه نگرانم می کرد و پیرمرد هم چیزی نمی گفت که فضا عوض شود.

_به اون بی شرف بله گفتم چی شد؟تو خبر داری از اون چی کشیدم و چی سرم اومد ؟

_تو نافت رو با بدبختی زدن دیگه دختر،چشم باز کردی بدبختی،بدبختی،بدبختی!

_داماد حرفای اینا رو می شنوی؟

چیزی نگفتم و فقط سرم را تکان داد.

سونیا گفت:

_حالا اینا به درک،من نمی دونم این تهران چی شکری خورده که پاشده اومده اینجا،وگرنه این آدم رو فقط خدا باید بشناسه!

_من نمی دونم،به نظرم فعلا یه صیغه محرمیت بخونن، مردم واسه ما کلاه کاغذی درست نکنن تا ببینیم آقازاده چطور فیلش یاد هندستون کرده؟

سلیمه این پیشنهاد را کرد وبا نگاه به دخترش، منتظر جواب او ماند!

_نمی دونم،هرکاری می کنید بکنید!

پدر بزرگ بالاخره گوشی تلفنش را از جیب بیرون آورد و با فاصله ی زیاد نسبت به چشمش گفت:

_عینکم نیاوردم!

پیرمرد در حال نگاه کردن به گوشی موبایل قدیمی خود بود و من با روحیه ی خراب فکر می کردم که چطور باید به این نابسامانیها سرو سامان می دادم،احتمالا متینه راپورت مرا به مهتاب ویا حتی پدر مادرم داده بود،سونیا و مادرش با من بسیار بد رفتار می کردند،دایماز سد راه ما برای رفتن به فرانسه بود و همه امید من به آینده این بود که از این فضا دور شوم وبا رفتن به فرانسه به همه چیز سروسامان دهم و حتی اگر باز سونیا به این شکل سرد و گزنده بود دیگر نگرانی نداشتم و آن موقع خرم از پل گذشته بود وآنوقت می توانستم دوباره طلاقش دهم و آزادانه در یک کشور آزاد بدون هیچ قید و بندی زندگی کنم و لذت ببرم.اما فعلا باید به همه ی نیش های اینها تن می دادم و برای خروج از ایران و اقامت در پاریس چاره ای جز این نبود و دایی سونیا تنها کسی بود که می توانست مرا به سلامت از این مرحله سخت زندگی گذر دهد و همه چیز منوط بر این بود که این آیینه ی دق یعنی دایماز را می کشتم تا کارها سرعت بیشتری پیدا کند.

_سلام حاج آقا!

پیرمرد بعد از چند لحظه به کسی در آن طرف خط تلفن گفت:

_اون موردی رو که صحبت کردم رو میخوام صیغه محرمیت بخونی حاجی!

نفهمیدم چه جوابی شنید که ادامه داد:

_آره واسه عقد آزمایش اعتیاد و آزمایشای دیگرو میگیرن!

دوباره حاج آقا چیزی گفت که بابا بزرگ جواب داد:

_همین امشب!

او این حرف را زد و با نگاه به دخترش سرش را تکانی داد که موافقت او را بگیرد و او هم با تکان دادن سرخودش این اجازه را صادر کرد!بابابزرگ تلفن را قطع کرد و با کمی مکث گفت:

_امشب حاجی میاد که صیغه ی محرمیت رو بخونه!

دوباره شوکی به من وارد شد و نگاهی به دایماز کردم که انگار در همان سکوت مرگبار خودش، به خواب رفته بود!

این فضا به همه چیز شباهت داشت جز فضایی که قرار بود در آن جشن برگزار شود و البته چاره ای جز این نبود و باید این وضع اسفناک را تحمل می کردم تا از پل رد شود.

_ولی بابا بزرگ من باید برم باغ چایی مردم کار دارم!

_نمیخواد نرو،من پول دارم فعلا بهت میدم،دیگه از فردا صبح داماد میره سر کار!

سونیا خندید و فضا کمی عوض شد و سپس گفت:

_باشه خدا به خیر بگذرونه،من میرم یه دوش بگیرم!

_راستی عظیمه تازه مرده،اونو چکارش کنیم؟

خدای من همین مانده بود که مرگ کسی از اقوامشان سرعت ایجاد شده را متوقف کند.سلیمه این حرف را زد و سونیا حین راه رفتن رو به مادرش گفت:

_داریم عروسی نمیگیریم ،با این حساب همراه زامیاد میریم ازشون معذرت خواهی می کنیم!

سونیا به طرف اتاق رفت و با لباسهایش برگشت و پیرمرد گفت که می رود تا کمی میوه و شیرنی بخرد و این شروع غریبانه ی جشن یکی شدن دوباره ی ما بود.

سلیمه هم به حیاط رفت و من کماکان کنار دایماز نشسته بودم و صدای پاشیدن آب حمام بر روی سونیا گوشم را نوازش می داد،او پس از چند دقیقه در حالیکه حوله ای بر روی موهای خیسش بود از حمام خارج شد و با لبخندی عاشقانه از کنارم رد شد و وارد اتاق شد و در را به روی خودش بست و پس از چند لحظه دیگر، با لباس های زیبایی خارج شد و گفت:

_بابا بزرگ یه خونه تو ییلاق داره،بعد از خوندن صیغه بریم یک هفته اونجا بمونیم؟

انرژی خوبی وارد جانم شد و با لبخند گفتم:

_دایماز رو چکار می کنی؟

_نگران نباش میذاریم واسه مامان،خیلی خسته ام،میخوام یک هفته خوش باشم،پول هم دارم نگران نباش،فقط باید گوشت و مرغ و میوه و...بگیریم،هواشم سرده سرده،قبول؟؟؟

به فکر زمانی که در حال از دست رفتن بود وبا نگاه به سونیایی که دوباره به زیبایی خارق العاده اش برگشته بود گفتم:

_اهم!