شماره :28
شماره :28
منظور سونیا را نفهمیدم و برای چندمین بار آب دهانم را قورت دادم.
_محضر یا خونه یعنی چی سونیا؟
لبخند غمگینی زد و گفت:
_خونه عقد کنیم یا محضر؟
خدای بزرگ خواب می دیدم؟
_عقد کنیم سونیا؟یعنی تو به همین سادگی قبول می کنی دوباره زن من بشی؟
_با گردنی کج نگاهم کرد و گفت:
_به همین سادگی،درست مثل چند سال پیش!
احساس می کردم سونیا دستم انداخته است!
_چرا سونیا؟چه اتفاقی پیش اومده؟
حوصله ندارم زامیاد،مگه تو همینو نمی خواستی؟من مریضم حالم خیلی بده،اون دفعه که سالم بودم گفتم نمی تونی با من زندگی کنی، گفتی می تونم ،بازم میگم دوباره نمی تونی با من ادامه بدی!
_با تعجب و شادمانی گفتم:
_ولی من دیگه اون زامیاد قدیم نیستم سونیا،میخوام همه چیز رو از نو بسازم،تو همه ی ناراحتیت روحی هست ومن همه چیز رو جبران می کنم،ولی تو هم بگو چطور یک دفعه نظرت عوض شد؟؟؟
نگاهش را از من برگرداند و با همان صدای آرام و خسته جواب داد:
_حوصله ی بابا بزرگم رو ندارم،از موقعی که فهمیده تو اومدی مغز منو داغون کرده که حتما باید دوباره زن تو بشم و من اعصاب جر و بحث با اینا رو ندارم.
_جریان زنگ دائیت و رفتن به فرانسه رو هم گفت؟
_بله، همین الان تو کوچه گفت.
_خب نظرت چیه ؟
چیزی نگفت و فقط نگاهم می کرد.
_تو خودت رو بذار جای من،میشه با این بچه ی معصوم و مادر ناتوان رفت فرانسه؟
در دلم گفتم بچه با من،خودم راحتش می کنم!
_یعنی تو فقط به حرف بابا بزرگت میخوای دوباره زن من بشی؟
_تو خیلی از بدبختی های من نمی دونی،اینم بذار کنار بقیه!
_مادرت پیش پدر مادرش نمی مونه؟
_گیریم که موند،بچه ام رو چکار کنم؟
دلم نمی آمد به سونیا بگویم طبق نظر پزشکان این بچه به زودی می میرد واین موضوع چقدر کار مرا برای کشتن بچه راحت می کرد خدا می دانست،چون همه چیز طبیعی جلوه می داد!
_زامیاد؟
با ترس جواب دادم:
_بله؟
_خوب تو چشام نگاه کن،بگو راست و حسینی چرا دوباره اومدی سراغ من،از چی فرار کردی،از من چی میخوای؟یک بار هم تو عمرت شده راست بگو،چون اگه دروغ بگی من می فهمم.
مو به مو همه ی اتفاقات ما بین من و رویا و آن شب کذایی عروسیمان را برایش تعریف کردم تا اعتمادش را جلب کنم.اما او به طرز بسیار مشکوک،واکنش خاصی به قصه من و رویا مردن او نشان نداد و باید شک میکردم که ممکن بود او بخواهد با این ترفند مرا در کنارش نگه دارد تا مهتاب برای کشتن من از راه برسد.
_تو از ازدواج من_ پس از جدایی از تو_ چیزی می دونی زامیاد؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
با عصبانیت جواب دادم:
_نه خیر از کجا باید بدونم؟
_چیه غیرتی شدی؟
_کی ازش طلاق گرفتی؟
_یک سال باهاش زندگی کردم و فهمیدم فاسده ،ازش جدا نشدم،تو تصادف کشته شد!جواب سوالمو ندادی؟
_آره سختمه،غیرتی شدم.
_دیشب شغال افتاد لونه ی مرغامون چندتا مرغ منو کشت و برد!
_خب این چه ربطی به موضوع بحث ما داره؟
_اگه سگ خونه ما غیرت داشت شغال جرات نداشت مرغا رو ببره،حالا اگه تو عرضه داشتی زنت از یه مافنگی معتاد همه چیز باز، حامله نمی شد!
_چرا زنش شدی؟
_که داغم تو دل تو بشینه،میدونستم بر می گردی،چون نفرینت کرده بودم!
حوصله ی ادامه ی این بحث را نداشتم و دایماز همچنان نگاهم میکرد و از او می ترسیدم.نگران متینه و حرفهایش بودم و با اینکه سونیا از موضوع خون خواهی مهتاب خبر داشت اما عجله ی خاصی برای عقد و رفتن از اینجا نداشت و این بی تفاوتی، نگرانم می کرد.با اینکه خیلی زود بود اما باید موضوع عقد مجدد را دوباره پیش می کشیدم.
_سونیا من برای رسیدن دوباره به تو خیلی بی تابم!
لبخندی زد و گفت:
_ولی این تو بمیری دیگه اون تو تو بمیری نیست آقا زامیاد!
در پیوند با لبخندش گفتم:
_یعنی چی؟
_این دفعه دیگه برای یکی شدن با تو شرط دارم زامیاد،هرچند اندازه ی سر سوزن بهت ،حرفات و عشقت اعتماد ندارم!
احساس کردم شرط سونیا، سنگ بزرگ و علامت نزدن باشد ، با دلهره پرسیدم:
_چه شرطی سونیا؟
_مهریه جدید می خوام!
بلافاصله پرسیدم:
_چی؟
_هردوتا کلیه هاتو!
تعجب کردم !!!
_همین؟دیگه چی؟
_هیچ وقت به بچه ام دست نزنی و بدنش رو نگاه نکنی!
_خب این یعنی مهریه؟
_کلیه های تو مهریه منه و نگاه نکردن به اندام پسرم،شرط ضمن عقد،و هر وقت این کارو کردی عقدمون دوباره یک طرفه باطل میشه!
شرط دوم مهم نیست،اما چون مهریه عندالمطالبه هست و سونیا یک کلیه هم ندارد این شرط مرا می ترسانید که مبادا مجبور باشم چند دقیقه پس از رجوع دوباره به سونیا، کلیه هایم را جراحی کنم و به دست او بدهم و این نقشه ای قانونی برای کشتن من باشد.اما چاره ای نبود وباید برای نشان دادن حسن نیتم همه چیز را قبول می کردم،شاید این یک امتحان از طرف سونیا باشد.
_سونیا هر چی تو بگی قبول،چون احساس میکنم عاقل تر از منی،ولی تو محاسباتت فکر این رو هم بکن که هر لحظه ممکنه مهتاب یا آدماش برسن و منو بکشن!
_نگران نباش،نگاه به بی در وپیکری خانه های اینجا نکن،اینجا امنه،اگه قرار شد مرد حریم من بشی،هیچکی نمیتونه حریف تو بشه!
_حرفات به من قوت قلب میده سونیا!
_تو هم تو همه ی این سالها قوت قلب منو گرفتی زامیاد!
کمی فکر کردم و گفتم:
_میدونی یه مرد همیشه از زنش چی انتظار داره؟
حرفی نزد و با نگاه به من نشان داد که منتظر شنیدن جواب من است!
_دوست داره زنش رو آسان به دست نیاره و برای پیدا کردن زنی برای زندگی، سختی بکشه و اونوازلای سنگلاخهای زمان بدست بیاره ،یه مرد همیشه ازهمسرش انرژی و تعریف و تمجید میخواد،همیشه دوست داره از طرف زن تائید بشه، دوست داره توسط زنش با کسی بالاترازخودش مقایسه نشه!
_منظور؟
_منظور اینکه تو ازدواج اولمون تو رو آسون بدست آوردم و این خوشایند من نبود،همیشه از طرفت انرژی منفی دریافت کردم که می گفتی نمی توانم با تو زندگی کنم،هیچ تعریف و تمجیدی از تو نشنیدم،هیچ وقت از طرف تو تایید نشدم و همیشه با کسانی مقایسه ام کردی که توانایی هایشان متفاوت با من بود.سونیا همه ی خوبی یک زن این نیست که غذای خوب بپزه یا مقنعه چادر بر سر کنه،همه ی خوبی یک زن این نیست که نوشتن smsرو بلد نباشه،همه ی خوبی یک زن این نیست که نماز بخونه و با نداری شوهرش بسازه،بلکه در کنار همه ی این خوبیها که لازمه ی وجود یک زن زندگیست،زن باید هنر جاذبه ی حداکثری و دافعه ی حداقلی روهم داشته باشه،زن خوب باید در خارج خانه یک مرد کامل و داخل خانه یک سوگلی طناز برای شوهرش باشه که بعضی ها بر عکس شدن،داخل خونه میخوان مرد باشند و بزن بهادر،رستم وار زمام همه چیز رو در دست بگیرین و خارج خونه قند کسانی بشن که به نحوی با آنها سرو کار دارند،زن خوب طبق شرعیات، موجودی عاطفی است که رسالتش زایش عشق و محبت است و اگر مردی در بیرون خانه به دنبال کالای محبت بود، بدان که از بدست آوردن اون در خونه نا امید شده واین مهم رو در جایی جستجو می کنه که ممکنه جنس محبتشان فاسد و مصرف اون ضرر داشته باشه و یک زن خوب نمونه و هوشیار باید حواسش به همه ی ریزه کاریهای اینچنیتی باشه و از دامن او باید نسلی تولید شود که انسان رو به سوی تکامل رهنمون کنه!
سونیا کمی سرش را تکان داد و گفت:
_عجب؟؟؟حالا تو میدونی یه زن از شوهرش چی میخواد؟
_بگو میشنوم!
_یه زن همیشه از شوهرش یه حریم امن و مقتدر می خواد،او از مردش صلابت و شکوه میخواد که در کشاکش دهربتونه به اون اعتماد کنه،دژی محکم و مطمئن می خواد که انحصارا مختص خودش باشه و درون و بیرونش در دسترس کس دیگری نباشه،زن دوست داره مردش در برابر همه چیز قوی و واکسینه باشه،برخلاف نظر مردان که تعدادی از زنها را موجوداتی هوس باز می دونن،زن موجودیست که درموارد عاطفی نوازش های فکری و غیر فکری مطلوب اوست و دوست داره در سایه سار محبت و نوازش های عاشقانه و عارفانه ی شوهرش بیاساید و در این میان فیزیک و آناتومی مردان برایش در درجه ی اول قرار نداره بلکه مردی مطلوب اوست که سرانگشت خیالش همیشه موهای بلند سرزمین وجودش را نوازش کند و خدا به داد مردی برسه که حواسش به این ریزه کاریهای پهندشت وجود زن نباشه و موقعی خبر دار بشه که جفتش به قول خودت خارج از حریم خونه به دنبال چنین کالایی باشه،شاید تحلیل من و تو در مورد زن و مردی مانند پدران و مادران ما صدق نکنه ولی باید بدونیم که نسل امروز زن و مرد،نسل موبایل و اینترنته و دسترسی به هر کالای نامتعارفی بسیار آسان و سهل شده،پس مرد خوب هم اینه که علاوه بر کار و پول و مدرک و زیبایی و شهرت و هزار درد بی درمان دیگر،ابراز عشق و نوازش هم داشته باشه و برای تولید این کالای فانتزی وقت و انرژی بسیاری بذاره!
چند لحظه حرف نزدیم و نشان می داد که هردویمان حرفهای یکدیگر را قبول داشتیم و هردویمان از چیزهایی می گفتیم که برای یکدیگر کم گذاشته بودیم.
_پس قبول داری که هر دوی ما در گذشته اشتباهاتی داشتیم؟؟؟
کمی سکوت کرد و گفت:
_شاید سنمون بالا رفته و کمی عاقل تر شدیم!
_خب واسه عقد مجدد چکار باید بکنیم سونیا،پس این بابا بزرگ کجاست؟
_اینا با هم هماهنگ بودن که مثلا من و تو اینجا تنها باشیم و بتونیم حرفامون رو راحت به هم بزنیم!
_پس نبودن مادرت و رفتن بابا بزرگ به بقعه، همش ساختگی بود؟
سونیا لبخند سنگینی زد و گفت:
_آره!
_از کجا باید شروع کنیم؟
_یعنی جدی جدی یک بار دیگه بهت اعتماد کنم؟
_خواهش می کنم این کارو بکن،به آخر خط رسیدم!
_حالا عجله ات واسه چیه؟
_نجات تو،نجات من،رفتن به فرانسه،فرار از دست مهتاب و هزار...
حرفم را با عصبانیت قطع کرد:
_پس بچه من چی میشه؟زود یادت رفت؟
_بچه تو مثل بچه ی خودمه،با اینکه پزشکا گفتن مرگش نزدیکه اما تا موقعی که نفس می کشه،رو سر من جا داره!
_وای نگو زامیاد،خدا نکنه دایماز من چیزیش بشه،اون بچه همه چیز زندگی منه و تو هنوز واسم هیچ ارزشی نداری!
خندیدم و گفتم:
_خیلی ممنون که اینقدر تحویلم گرفتی!
_الان 20 روزی میشه که کاملا از غذا افتاده و دیگه شیشه شیر رو هم نمیگیره،نه گریه میکنه،نه خنده و تا قبل از اومدن تو فقط سقف رو نگاه می کرد،اما حالا تنها به تو خیره شده!
_نگاه به دایمازی کردم که لحظه ای نگاهش را از من برنمی گرداند و مانند یک مرد عاقل نگاهم میکرد و شاید به واسطه ی معصومیتش از درون ناپاک و افکار شیطانی ام خبر داشت!
_تازگی ها دکتر بردیش؟
_در حالیکه نگاهش می کرد با بغض گفت:
_آره!
_چی گفتن؟
سونیا با همه وجود بغضش را ترکاند و از اعماق وجود شروع به گریه کرد و کم مانده بود هق هق زیاد او را از حال ببرد،با گوشه ی روسری کارگری اش شروع به باد زدن خود کرد و بریده بریده گفت:
_گفتن هرچقدر میتونی باهاش مهربونی کن چون چیزی به عمرش نمونده و باید برای همیشه باهاش خدا حافظی کنی!
سونیا گریه می کرد و من به یاد خیلی چیزها تصمیم گرفتم تحت هر شرایطی همین امشب بچه را راحت کنم تا او و سونیا بیشتر از این زجر نکشند.امشب بهترین زمان برای کشتنش بود،مرگی که پزشکان پیش بینی کرده بودند.باید برای سفر به پاریس بیشتر عجله می کردم،شاید مرگ من همراه مهتاب در راه بود؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.